تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

قول دادم از چیزایی که با دیدنشون یا شنیدنشون اذیت میشم فاصله بگیرم . حتی اگه از کنجکاوی و فضولی بترکم !!

پ.ن : تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر مسدود است .

 پ.ن : چقدر یه آهنگ می تونه قشنگ باشه آخه !! مثلا آهنگ Nocturne

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:27  توسط مهدی  | 

 

خیلی فکر کردن که از واژه بهتری بجای ... گشاد استفاده کنم ، ولی دیدم لطفی نداره . به همین دلیل زحمت جایگزین کردنش رو انداختم گردن خودتون ! :)   ( حالا هرکی ندونه من می دونم که این خودتون فقط خودمم D: )

دیدی بعضی وقتا آدمای ... گشاد چقدر کاراشون راحت سر و سامون می گیره و جفت و جور میشه ؟ انگار خدا بساط ... گشادیشون رو خودش فراهم می کنه . اونوقت وقتی این آدما رو دور و برت می بینی چه حالی میشی ؟ من که راستش خیلی اونجام می سوزه ، دست خودم نیست که ! می سوزه دیگه .

اگه بگی میگن حتما یه حکمتی داره دیگه :)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:21  توسط مهدی  | 

 

At that moment, it seemed to him that time stood still, and the Soul of the World surged whitin him. When he looked into her dark eys, and saw that her lips were poised between a laught and silence, he learned the most important part of the language that all the world spoke--the language that everyone on earth was capable of understanding in their heart. It was love . Something older than humanity, more ancient than the desert. Something thet exerted the same force whenever two pairs of eyes met.

  From the Alchemist by Paulo Coelho

stay tune

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:7  توسط مهدی  | 

 

آدم بعضی وقتا دلش می خواد از دوست و رفیق و آشنا و .... فاصله بگیره که ببینه کسی هست که جای خالیش رو حس کنه ؟! ببینه کسی هست که بیاد دنبالش و بگه چه دردته ؟! یا فقط رفاقت و آشنایی خلاصه میشه توی شب گردی ها و دورهمی ها و رستوران رفتن ها و ... .

انگار تا وقتی خوبی که به همه حال بدی و بگی و بخندی . دیگه کم کسی پیدا میشه که حال و حوصله غصه های رفیقش رو داشته باشه .

دروغه اگه بگم دلم برای بچه ها تنگ نشده ، هرچند اینطوری که بوش میاد انگار اونا زیاد به تخمشونم نیست که یه زمانی ما بودیم و حالا نیستیم ! مسعود ، حسین ، محمد ، آزاده ، شادی ، حامد ، دوباره محمد و ..... . عجب ! تا دیروز رفاقت هایی داشتیم که نگو و نپرس ولی الان ریدیم به رفاقت . یادش بخیر یه زمانی شب و روز با مسعود بودم . خوش میگذشت در مجموع .

الانم خوش میگذره ، ولی یه جور دیگه .

اگه این نبود که غم و غصه روزگار رو بهش حواله بدم ، چیکار می کردم واقعا ؟!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:47  توسط مهدی  | 

 

تو این دو هفته ای که گذشت ۳ نفر از فک و فامیل رفتن دیار باقی ! ۲ تا شون که فراری بودن از دست ازرائیل ولی سومی بنده خدا جوون مرگ شد :(

جالب بود برام که یک قطره اشک هم ازم در نیومد ، واقعا که چه پیشرفتی ! خوب شد اون عینک آفتابی رو برده بودم و از اول تا آخر روی صورتم بود . فقط چند نصیحت برادرانه : اینجور جاها وقتی بهت چیزی تعارف می کنن (مثلا ساندیسی ، شربتی ، کیکی .... ) یا جلوی اون صاحب مرده رو بگیر و برندار ، یا اگه بر میداری مثه آدم بخور ، آروم و متین با یه حالت غمگین ملو ، ساندیسو تا تهش هورت نکش ! مقوای زیر کیکم لیس نزن . درضمن واسه اینکه نشون بدی خیلی روشن فکری لازم نیست تیشرت سفید بپوشی ، یه کتونیه آدیداس سفیدم باهاش ست کنی . اگرم عینک آقتابی نزدی به اونایی که زدن خیره نشو !! چون ممکنه اونا ببیننت .

روز خوش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19:5  توسط مهدی  |