عجب داستانی ست داستان ضمیرهای خود آگاه و نا خود اگاه و ....
بعضی چیزا رو که می بینم یهو دلم ضعف میره . می خوامشون !! مثلا وقتی می بینم یکی داره برای دکترای یه رشته ای از یه دانشگاه تاپ آمریکایی یا کانادایی ادمیشن می گیره دلم غش میره . یا مثلا وقتی می بینم یکی ورزش کرده و بدنی به هم زده بازم دلم میخواد ولی دیگه غش و ضعف نمی کنم براش .
کاش می تونستم کمتر به بقیه نگاه کنم و بیشتر به خودم برسم . خیلی هم سعی می کنم ولی این قبطه خوردن ، نه حسودی کردن ، در زمینه درس و تحصیل و ... بدجوری اذیتم می کنه .
هنوز در بحران بسر می برم ، حالیم نیست که کی به کیه و چی به چیه ، فقط همه رو از دم بستم به تیغ . دارم قید همه چی رو میزنم ، مثه آب خوردن . و چقدر بده که قید همه چیز و همه کس رو زدن برای آدم بشه مثه آب خوردن ! البته می گن :)
قراره خط موبایلبم رو رد کنم بره تا با پولش یه کارایی بکنم . شاید رفتم وسایل سفر رو خریدم . به هر حال یه قدمی بر میدارم به سمت این آزادی ای که در به در دنبالشم ، تا ببینم بقیه اش چی میشه .
ایام خوش
کاش میشد احساس رو نوشت . کاش میشد آهنگ های بی کلام رو مثه شعر نوشت ، ولی خب تمام لذتش به بی کلام بودنشه . تمام لذتش به اینه که مثه کاغذ سفید باشه و هربار که بهش گوش میدی ، با احساست یه چیزی توش بنویسی .
