بالاخره شروع شد این روزای تنهایی که انتظارش رو می کشیدم . همه رفتن مسافرت ، منم برای اولین بار روی اینکه نرم مسافرت پافشاری کردم و موندم خونه که نمی دونم چه گهی بخورم ! حالا همه اونایی که رفتن فکر می کنن ما منتظر خالی کردن خونه بودیم که بی ناموسی راه بندازیم و آره دیگه ... :) ، ولی اگه می دونستن الان دارم اصفهانی گوش میدم و بلاگ می نویسم و بعدش هم قراره خونه تکونی کنم ، کلی بهم افتخار می کردن . ولی خیلی ناراحتم از اینکه به خوبی و خوشی با هم خداحافظی نکردم ، اگه خدایی نکرده زبونم لال واسه خودم یا بقیه اتفاقی بیافته همیشه داغ پشیمونیش روی پیشونیم میمونه !
بچه ها گفتن واسه چهارشنبه سوری یه دور همی داریم که ترجیح دادم نرم و روی این تنها بودن امسالم بیشتر پا فشاری کنم . آدم حالا بیرون نمیره بخاطر خطرش خیالی نیست ، ولی دیگه مهمونی و دورهمی هم نگیره !! احساس حماقت به آدم دست میده ، انگار داره خودش رو گول میزنه .
از نامه دانشگاه و سند فراغت از تحصیل ما خبری نیست که نیست . تمام مدارک اعلام آمادگی برای کچلی آمادست ، فقط مونده این یکی که افتاده دست یه سری فلان گشاد توی دانشگاه که معلوم نیست کی می خوان خودشون رو جمع و جور کنن و پستش کنن .
پ.ن : یاد فیلم شب یلدا افتادم
پ.ن : نه از الهامات غیبی خبری هست نه از رویای صادقه و .... ، واقعیت خیلی تلخی پشت این جداییه !
بجای کوله مسافرتی و بقیه ی لوازم سفر ، عینک دودی خریدم . اونم با قرض و قوله !
فاک ( با تلفظ "ک" از حلق ) !!
فعلا دو دلم ، نه بخاطر خودم ، فقط بخاطر مادرم ....
دوباره مقایسه !!
وقتی تو نباشی میخوام هیچی نباشه . پس میرم . ولی کی و کجا ، نمی دونم . فقط میدونم بزودی ، تنها ، با دست و دل خالی
فرار کردن از سکون زندگی و یکنواختی به چه قیمتی ؟ کاش میارزید !
به نظرم برای فرار کردن باید یه کم خودخواه بود . کاش بودم !
حرف های ماندگار زدن چقدر مزحک بنظر میرسه ! مزحک تر از اون تلاشیه که برای زدن حرف های ماندگار صورت می گیره .
الان که دارم می نویسم خیلی تحت فشارم . از طرفی فشار خانواده ، از طرفی فشار جامعه و مردم از طرف دیگه سردرگمی و بی برنامگی و بی هدفی و ... ! بی برنامگی و بی هدفی خوبه به شرطی که تنها باشی و کسی کاری به کارت نداشته باشه ، فقط در اینصورته که خیلی حال میده . ای بابا ! مردم از خوشی خدا ! داشتم به این فکر می کردم که دقیقا چیزی که الان می خوام چیه ؟ چیزی که دقیقا الان می خوام یه انگیزه ست برای شروع کار و زندگی . اصلا منظورم و عشق و عاشقی نیست و نبوده ، هرچند اونم به جای خودش خیلی باید قشنگ باشه ، میگن ! منظورم پیدا کردن علاقه است به دور از هرچی وابستگی عاطفی و مادی و هر کوفت و زهرمار دیگست . الان به سرم زد ۲ هفته تنها برم یه جای دور افتاده و بشینم مثه آدم فکر کنم که چی می خوام از جون این زندگی . جایی که نه بابایی باشه که بخواد دائم ازم سوال بپرسه و بگه چیکار می کنی و چیکار نمی کنی ، نه مامانی که بخواد الکی غصه ام رو بخوره ، نه دوستی که هی بخواد بپرسه چی شد و چی کار کردی و ... ، فقط خودم و خودم .
دقیقا همین الان عملا رابطه ام با آریا به گه کشیده شد . از دیروز شروع کردم به ریدن به رابطه ، امروز جواب داد ، کلا با هم مچ نبودیم . با علی هم همینطور ، اونم تقریبا آخراشه ، یه امانتی دارم که ازش بگیرم تمومه . دارم جدیدا به این نتیجه میرسم که اصلا پایبند به هیچ رابطه ای نیستم ، به خوب بودن یا بد بودنش کاری ندارم ، مهم اینه که نیستم و اگه این رویه ادامه پیدا کنه زندگی مشترک و تعهد و تاهل یعنی کشک و دوغ و ...
ایام خوش
