تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

ای خدا !!

همین ای خدا گفتن غنیمتیه توی این اوضاع و احوال .

انگار بیشتر از قبل با تو غریبه شدم و ازت دور شدم . شاید بخاطر اینه که حضورت رو حس نکردم وقتی که نیاز داشتم به حضورت ... شاید .. شاید .. هرچی که بوده و هست نتیجه اش جز دلتنگی نبوده و نیست . انگار دلتنگ توام ... دلم بهونه می گیره ! بهونه گیر شدم از وقتی چشمم رو بستم و خیلی چیزا رو که باید ، ندیدم ! آره ... الانم دلم هوای تو رو داره و داره بهونه می گیره .  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:53  توسط مهدی  | 

 

پس تو کجای این قصه ای ؟

 

 پ.ن : آبگوشت داریم امروز

پ.ن : در حال حاضر دنیا رو با آهنگ صیاد افتخاری عوض نمی کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:26  توسط مهدی  | 

 

بالاخره علی سنتوری رو هم دیدم . کاش تنها می دیدمش که یه دل سیر زار بزنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:31  توسط مهدی  | 

 

فعلا در هوا سیر می کنیم !

حتما از گوشه و کنار تا حالا به گوشت رسیده که اگه بخوای به حرف این و اون باشی و دنبال این باشی که همه راضی باشن و تحصینت کنن و به قول معروف هیچ رقمه مو لای هیچ کدوم از درزات نره ! زیرش دو قلو میزایی . حالا شده حکایت ما که دیشب ۲ قلو زاییدیم ! هفت هشت ماه بالا و پایین کردن و زنگ زدن به این و اون توی سوئد و کانادا و سنگاپور و مالزی و الافی و سرگردونی توی این شرکت های اعزام دانشجو و رزرو وقت تافل و پاره شدن در راه تحصیلات عالیه در دیار غربت ، آخرش با یه جمله به باد فنا رفت . خب درستشم بخوای راست میگه دیگه ! هرکی عرضه (؟؟؟) داشته باشه همینجا میشینه و باسنه خودشو کتابخونه رو پاره می کنه و درسش رو میخونه و شریف و تهران قبول میشه ! اونایی که میرن خارج از اون دسته از آدمای تنبل و بی عرضه ای ان که نمی تونن اینجا قبول بشن و به فکر خارج رفتن میافتن ! اوهوم ...

البته شایدم تقصیر منه که دلم نمی خواد کسی ( خانواده ) اینطوری در موردم فکر کنه . شاید بهتر بود به کارم ادامه میدادم و مثه خیلیا می گفتن کون لغ بقیه ، من کار خودمو می کنم !! بهتر بود ؟!

خلاصه اینطوریاست داستان ریجکت شدن زود هنگام ما !!!

پ.ن : دیگه سربازم تا ببینیم بعدش چی میشه ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:46  توسط مهدی  | 

 

سر دوراهی موندن از این بدتر هم میشه ؟ خدا کنه نشه که اگه بشه من یکی دیگه تحملم تمومه !

پ.ن : البته این که دوراهی نیست ! چهار راهیه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 22:14  توسط مهدی  | 

 

هنوز تا خرخره توی چیزی که قبلا بهش می گفتم کثافت فرو نرفتم ولی خب ، تا زانو که رفتم !

حالا دیگه خیلی وقت دارم واسه فکر کردن ، به اینکه می خوام چی کار کنم و کجا برم و چی بخونم و .... چون دیگه نه درسی مونده ، نه دانشگاهی نه فکری و نه مسئولیتی .

کلاس زبان خوب پیش میره ، فقط تلاش بیشتر میخواد که فعلا توی مودش نیستم .

بعد از کلاس از کنار سینما رد شدم و به صفش با حسرت نگاه کردم . یک بسته هات چاکلت خریدم و آروم آروم تا خونه پیاده اومدم تا هم از هوا استفاده کرده باشم هم کلی فکر کرده باشم .

شب ، به ساناز زنگ زدم ، بازم ۴ نفری ریختن سر تلفن . ساناز و شراره و سارا و الناز ! فحش و کل کل و بد و بیراه و مزخرف بینمون رد و بدل شد . ساناز گفت که یکی دیگه از دروغ هایی که گفته اسمشه ! پیش خودم گفتم روسپی سگش شرف داره به همچین آشغالی که از هر ۳ تا حرفی که میزنه اگه همش دروغ نباشه ، ۲ تاش دروغه . به هرحال اینم روسپیگریه مدرنه دیگه !

پ. ن : دفترچه اعزام به خدمت رو گرفتم .

پ.ن : اگر اینجا رو هم سانسور کنم که دیگه کلاهم پس معرکه است ..

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:20  توسط مهدی  | 

 

حالا که ۱ ماه مونده به کنکور تازه از اینطرف و اونطرف صدای نصیحت میاد . یکی میگه مگه خری که اینجا می خوای بخونی ! یکی میگه خر نشیا ! اول برو سربازی . یکی دیگه میگه تو هنوز تو حال و هوای بچه هایی ، بازم دلت می خواد درس بخونی ؟؟ برو دنبال کار و پول بعد اگه حوصله ات سر رفت برو درست رو ادامه بده !! به اینا میگن موج ، میاد و می بره آدمو به ناکجا آباد .

پس فردا ۲۵۰ صفحه امتحان دارم . هیچی ازش نمی دونم . دل بستم به عطوفت استاد .

کلاس زبانم شروع شد . دیروز رفتم تعیین سطح دادم ، همون دیروزم رفتم سر کلاس . عجب کلاسی ! نه کتابی نه جزوه ای . نه تابلوی راهنمایی که بفهمی این واحد از آپارتمان کلاس زبانه . حتی روی زنگش هم ننوشته که اینجا آموزشگاهه ! من که اولش گفتم می خوان خفتمون کنن !! ولی خفتی نبود . تعدادمون هم ۵ نفره . ۲ تا مامان + ۲ تا سیبیل با ۱ دونه آب پرتقال D: . که من فقط بخاطر آب پرتقال میرم کلاس !! استادشم تپلی ، همشم می خنده .

خلاصه اینطوریاست

پ.ن : ۳۰ صفحه خوندم

پ.ن : گور پدر کلاس شب

پ.ن : ملت توی ادمونتون الان خوابن ، حتی امیر . پس  نمیشه زنگ زد !!

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 15:45  توسط مهدی  | 

 

بیا . با کلی حال و حوصله اومدیم یه چیزی بنویسیم ها !! این اکسپلورر گند زد به کاسه کوزمون . داشتم میگفتم که قبلا شنیده بودم که وقتی یه مدتی از این عشق و عاشقی های جوونی میگذره و به هر دلیلی دوباره تماس و ارتباط برقرار میشه ، داغ دل آدم بدجوری تازه میشه . حالا تو بگو می خواستم خداحافظی کنم ، می خواستم حلالیت بطلبم ، می خواستم دلجویی کنم ، می خواستم ال کنم و بل کنم .... مهم اینه که تماس برقرار شده و پات مثه بلا نسبت خر تو گل گیر کرده . ولی ای دل غافل ، چون تو این راه رو ۱ بار رفتی ، ۱ بار به زور خودت رو کشیدی بیرون ، ۱ بار تمام زورت رو زدی و از اعصاب و جونت مایه گذاشتی و آزاد شدی ، و اگه فکر میکنی حالا اوضاع فرق می کنه ، سخت در اشتباهی .... 

اینم داستان ما

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:0  توسط مهدی  | 


شدم یه تخته چوب تو یه اقیانوس ، که با هر موج به اینطرف و اونطرف میره . هنوز هیچ خبری از اون ساحل امنی که منتظرشم نیست . حتی نزدیک ساحل هم نیستم ، انگاری اون وسط وسط وسطم !





ایام خوش

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 22:4  توسط مهدی  |