تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

پرسیدم راه و رسم عاشقی چیه ؟ گفت وقتی بهش رسیدی راه و رسمش رو هم یاد می گیری .

 جبرئیل خطاب به محمد  (ص) :

ای محمد ، هرچه خواهی زنده باش که آخر میمیری ، هرکه را خواهی دوست بدار که از او جدا میشوی ، هرچه خواهی کن که پاداش آن می بینی و بدان که شرافت مرد ، عبادت اوست در شب ، و عزت او ، بی نیازی اوست از مردم .

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 0:13  توسط مهدی  | 

 

بعضی اوقات ضعف و شکنندگی و عدم ثبات شخصیت و عدم اعتماد به نفس ، نه لزوما دائمی ، باعث میشه که در مقابل حرف بشکنی . یکی پیدا میشه و از کار و زندگی و تجربه و پیشرفت و ..... میگه و کلی هم تعریف می کنه . بعد می بینی از نظر سن و سال تفاوت زیادی با هم ندارید ، مثلا یک یا دو سال . میری تو فکر که ای بابا ، من کجا و این کجا !  من کجا بودم وقتی این داشت مثلا شرکتش رو ثبت می کرد ؟ من کجا بودم وقتی داشت به ۳۰ نفر زیردستش حقوق می داد ؟ من کجا بودم وقتی داشت برای پروژه هاش برنامه ریزی می کرد ؟  من دارم چی کار می کنم حالا که مثلا  ۲ تا پروژه سد و پل زیر دستشه !! اینجاست که اگه هدف نداشته باشی ، اگه گرفتار اما و اگر باشی ، اگه اعتماد به نفس نداشته باشی و ندونی چته و چی می خوای از این زندگی ، میشکنی ! طوری میشکنی که صداش گوشتو کر میکنه . بعد احتمالا اگه کسی رو پیدا کنی که گوشش بیکار باشه درد دلت رو براش میگی تا یه کم بهت روحیه بده و دوباره برگردی سر جای اولت ! اگرم کسی نباشه احتمالا واسه خدا غرغر می کنی که بابا تو خودت منو اینطوری خواستی و آفریدی ، تو خودت از اول با کالیبر بالا درستم کردی ، تو خودت خواستی توی همچین محیطی و جامعه ای و خانواده ای به دنیا بیام و بزرگ بشم و فلان و فلان و فلان ..... خلاصه باز یه جورایی خودت رو تبرعه می کنی و هیچی به هیچی !!

پ.ن : باید یه سوال هایی از خودت بپرسی و جوابش رو نگه داری که بعدا اگه به عقب نگاه کردی بدونی که این راه رو خودت انتخاب کردی ، اونم با چشمای باز . مثلا : دوست داری یک استاد دانشگاه موفق باشی یا یک مدیر عامل موفق ؟  

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:37  توسط مهدی  | 


کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم

روی آرامش اندیشه ما می رقصید ...


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:27  توسط مهدی  | 

 

می بینی با چه ناز و عشوه ای داره میاد پایین ؟ برفو می گم . دمش گرم ، راه ها بسته شد و امتحان منم کنسل . فقط غصه ۲ ساعت خوابی رو می خورم که صبح از دست دادم . ولی به هر حال باید این درس رو پاس کنم ، چاره ای نیست . الانم نشستم پای تلوزیون و منتظر رودخانه برفی ام ، که انگار قرار نیست پخش بشه . احتمالا ۱ چای داغ توی برف می خورم و اگه کسی پایین باشه با برف میزنمش و می خندم و بعد هم میرم سراغ درس .

اینم کلبه فرامرز خدا بیامرز :

 

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:48  توسط مهدی  | 

 

بالاخره شروع شد ! البته شروع که نشد ، شروع کردم .

لیلی رو پیدا کردم . سعی کردم با لطافت بهش نگاه کنم  . تمام موزیک های عاشقانه سفارش شده رو هم گوش کردم . الانم دارم گوش می کنم . شعر سهراب و فریدون هم که می خونم . گلدونی هم از باغ گل گرفتم و خلاصه کلی نرم و لطیف و عاشق پیشه شدم . فکر کنم دارم عاشق میشم اگه خدا بخواد . فقط توی قسمت لیلی یابی کمی شک دارم ، از این نظر که خودشه یا نه ؟! بقیه اش تمام و کمال انجام شده D: ( احتمالا برعکس همه آدم های عادی ) . انگار ما عشق و عاشقیمون هم باید با برنامه ریزی قبلی باشه ! از بس که آنرمالم دیگه .

فقط مونده یک سلام 

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:5  توسط مهدی  | 

 

راستی کی بود می گفت توی ایران همجنس گرایی و بازی و .... نداریم ؟!

کاش امروز باهام میومد استخر تا اون مناظر دیدنی رو سیاحت می کرد . ای تف به این روزگار ! ایران و این حرفا ؟!! یحتمل خارجی بودن ، مثلا توریستی چیزی .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:58  توسط مهدی  | 

 

امشب سینما یک فیلم خوبی داشت . بزرگ ( BIG ) . از اون فیلمایی بود که بهم مزه میده . از اول تا آخر فیلم نیشم تا بناگوشم باز بود . باید حتما اصلش رو بگیرم ، اینا معلوم نیست چه بلایی سر فیلم آوردن . باید اون دلقک بازی های تام هنکس رو با صدای خودش ببینی و بشنوی . 

از بیدار موندنم تا الان معلومه که خیلی واسه امتحان فردا بی خیالم . واقعا هم حوالش دادم به آق دایی . بیشر ذوق و شوق سربازی رفتن داره می کشتم تا شوق ارشد رفتن و ام بی ای خوندن :) . اگه من برم سربازی ، توی فک و فامیل و بر و بچه ها و رفقا اولین نفرم . کلا هرچی کالیبر بالاست ریخته دور و بر ما ! خدا گذاشتتشون دور و برم که بشن آینه دفم . شانس دارن دیگه ، یا شرایط معافی دارن یا قبلا خریدنش یا زمان انقلاب بوده و نرفتن یا .... خلاصه انگار فقط منم که باید یه فکری به حال این کالیبر بکنم . حالا من که برم شروع می کنن به فروختن ، میگی نه نیگا کن .

پ.ن : با بچه ها نرفتم بیرون . چراش بمونه به موقعش

پ.ن : اینم یه عکس از برف اخیری که در تورنتو اومده بود و ظاهرا ۴۰ سانتی میشد :

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 23:55  توسط مهدی  | 

 

آه !! چه ساده و رومانتیک شدم . از رنگ تیره و قالب شلوغ قبلی رسیدم به این قالب ساده و سبک و خلوت . احساس سبکی می کنم . انگار ۲ ماه از خونه دور بودم و حالا برگشتم ! هیچ فکر نمی کردم این وبلاگ پیزوری انقدر من رو وابسته خودش کنه . حالا این وبلاگ کجا و شهر و کشور و خانواده کجا ! چطوری میشه آدم چشمش رو روی همه اینها ببنده و بره ؟ هرچند الان حس می کنم هیچ وابستگی ای به چیزی ندارم . حداقل اینطوری فکر می کنم .

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:50  توسط مهدی  | 

 

دستی به سر و روی وبلاگ می کشم و شروع می کنم به نوشتن .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:31  توسط مهدی  |