پرسیدم راه و رسم عاشقی چیه ؟ گفت وقتی بهش رسیدی راه و رسمش رو هم یاد می گیری .
جبرئیل خطاب به محمد (ص) :
ای محمد ، هرچه خواهی زنده باش که آخر میمیری ، هرکه را خواهی دوست بدار که از او جدا میشوی ، هرچه خواهی کن که پاداش آن می بینی و بدان که شرافت مرد ، عبادت اوست در شب ، و عزت او ، بی نیازی اوست از مردم .
ایام خوش
بعضی اوقات ضعف و شکنندگی و عدم ثبات شخصیت و عدم اعتماد به نفس ، نه لزوما دائمی ، باعث میشه که در مقابل حرف بشکنی . یکی پیدا میشه و از کار و زندگی و تجربه و پیشرفت و ..... میگه و کلی هم تعریف می کنه . بعد می بینی از نظر سن و سال تفاوت زیادی با هم ندارید ، مثلا یک یا دو سال . میری تو فکر که ای بابا ، من کجا و این کجا ! من کجا بودم وقتی این داشت مثلا شرکتش رو ثبت می کرد ؟ من کجا بودم وقتی داشت به ۳۰ نفر زیردستش حقوق می داد ؟ من کجا بودم وقتی داشت برای پروژه هاش برنامه ریزی می کرد ؟ من دارم چی کار می کنم حالا که مثلا ۲ تا پروژه سد و پل زیر دستشه !! اینجاست که اگه هدف نداشته باشی ، اگه گرفتار اما و اگر باشی ، اگه اعتماد به نفس نداشته باشی و ندونی چته و چی می خوای از این زندگی ، میشکنی ! طوری میشکنی که صداش گوشتو کر میکنه . بعد احتمالا اگه کسی رو پیدا کنی که گوشش بیکار باشه درد دلت رو براش میگی تا یه کم بهت روحیه بده و دوباره برگردی سر جای اولت ! اگرم کسی نباشه احتمالا واسه خدا غرغر می کنی که بابا تو خودت منو اینطوری خواستی و آفریدی ، تو خودت از اول با کالیبر بالا درستم کردی ، تو خودت خواستی توی همچین محیطی و جامعه ای و خانواده ای به دنیا بیام و بزرگ بشم و فلان و فلان و فلان ..... خلاصه باز یه جورایی خودت رو تبرعه می کنی و هیچی به هیچی !!
پ.ن : باید یه سوال هایی از خودت بپرسی و جوابش رو نگه داری که بعدا اگه به عقب نگاه کردی بدونی که این راه رو خودت انتخاب کردی ، اونم با چشمای باز . مثلا : دوست داری یک استاد دانشگاه موفق باشی یا یک مدیر عامل موفق ؟
ایام خوش
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
می بینی با چه ناز و عشوه ای داره میاد پایین ؟ برفو می گم . دمش گرم ، راه ها بسته شد و امتحان منم کنسل . فقط غصه ۲ ساعت خوابی رو می خورم که صبح از دست دادم . ولی به هر حال باید این درس رو پاس کنم ، چاره ای نیست . الانم نشستم پای تلوزیون و منتظر رودخانه برفی ام ، که انگار قرار نیست پخش بشه . احتمالا ۱ چای داغ توی برف می خورم و اگه کسی پایین باشه با برف میزنمش و می خندم و بعد هم میرم سراغ درس .
اینم کلبه فرامرز خدا بیامرز :
ایام خوش
بالاخره شروع شد ! البته شروع که نشد ، شروع کردم .
لیلی رو پیدا کردم . سعی کردم با لطافت بهش نگاه کنم . تمام موزیک های عاشقانه سفارش شده رو هم گوش کردم . الانم دارم گوش می کنم . شعر سهراب و فریدون هم که می خونم . گلدونی هم از باغ گل گرفتم و خلاصه کلی نرم و لطیف و عاشق پیشه شدم . فکر کنم دارم عاشق میشم اگه خدا بخواد . فقط توی قسمت لیلی یابی کمی شک دارم ، از این نظر که خودشه یا نه ؟! بقیه اش تمام و کمال انجام شده D: ( احتمالا برعکس همه آدم های عادی ) . انگار ما عشق و عاشقیمون هم باید با برنامه ریزی قبلی باشه ! از بس که آنرمالم دیگه .
فقط مونده یک سلام
ایام خوش
راستی کی بود می گفت توی ایران همجنس گرایی و بازی و .... نداریم ؟!
کاش امروز باهام میومد استخر تا اون مناظر دیدنی رو سیاحت می کرد . ای تف به این روزگار ! ایران و این حرفا ؟!! یحتمل خارجی بودن ، مثلا توریستی چیزی .
امشب سینما یک فیلم خوبی داشت . بزرگ ( BIG ) . از اون فیلمایی بود که بهم مزه میده . از اول تا آخر فیلم نیشم تا بناگوشم باز بود . باید حتما اصلش رو بگیرم ، اینا معلوم نیست چه بلایی سر فیلم آوردن . باید اون دلقک بازی های تام هنکس رو با صدای خودش ببینی و بشنوی .
از بیدار موندنم تا الان معلومه که خیلی واسه امتحان فردا بی خیالم . واقعا هم حوالش دادم به آق دایی . بیشر ذوق و شوق سربازی رفتن داره می کشتم تا شوق ارشد رفتن و ام بی ای خوندن :) . اگه من برم سربازی ، توی فک و فامیل و بر و بچه ها و رفقا اولین نفرم . کلا هرچی کالیبر بالاست ریخته دور و بر ما ! خدا گذاشتتشون دور و برم که بشن آینه دفم . شانس دارن دیگه ، یا شرایط معافی دارن یا قبلا خریدنش یا زمان انقلاب بوده و نرفتن یا .... خلاصه انگار فقط منم که باید یه فکری به حال این کالیبر بکنم . حالا من که برم شروع می کنن به فروختن ، میگی نه نیگا کن .
پ.ن : با بچه ها نرفتم بیرون . چراش بمونه به موقعش
پ.ن : اینم یه عکس از برف اخیری که در تورنتو اومده بود و ظاهرا ۴۰ سانتی میشد :
ایام خوش
آه !! چه ساده و رومانتیک شدم . از رنگ تیره و قالب شلوغ قبلی رسیدم به این قالب ساده و سبک و خلوت . احساس سبکی می کنم . انگار ۲ ماه از خونه دور بودم و حالا برگشتم ! هیچ فکر نمی کردم این وبلاگ پیزوری انقدر من رو وابسته خودش کنه . حالا این وبلاگ کجا و شهر و کشور و خانواده کجا ! چطوری میشه آدم چشمش رو روی همه اینها ببنده و بره ؟ هرچند الان حس می کنم هیچ وابستگی ای به چیزی ندارم . حداقل اینطوری فکر می کنم .
ایام خوش
دستی به سر و روی وبلاگ می کشم و شروع می کنم به نوشتن .


