به زودی به بلاگر می روم !! کلا یکجا بند نمی شوم
پ . ن : رفتم به اینجا
پ . ن : برگشتم
نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت
به زودی به بلاگر می روم !! کلا یکجا بند نمی شوم
پ . ن : رفتم به اینجا
پ . ن : برگشتم
کباب از نوع ماهی تابه ایش
گوشت چرخ کرده ی آماده باید داشته باشی . به ازای هر بسته گوشت چرخ کرده ی مامان من یه پیاز متوسط بسه . حالا متوسط من چه اندازه ست و بسته های گوشتمون چطوریه به خودم مربوطه . پیازو رنده می کنی و با گوشت و نمک و زرد چوبه و زعفرون قاطی می کنی و ورز میدی . یا با دست ِ تمیز یا با این مخلوط کنا . اگه نمی دونی نمک و زرد چوبه باید چقدر باشه اصلا نمی خواد غذا درست کنی ، پاشو برو به کار و زندگیت برس . بعد میندازی توی ماهی تابه روغنی تا سرخ بشه ، حالا یا اسلایس اسلایس می کنی یا مثه ...هن پهنش می کنی کف ماهی تابه . یه راه دیگه ش هم اینه که آب و روغن بریزی توی ماهی ، به جای روغن خالی ، بعد کبابا رو بندازی توش تا آب پز بشه . به همین راحتی . جون میده واسه آدمای تنبل . حالا هنوز به غذاهای سخت نرسیدیم ، خودمم بلد نیستم هنوز . اینم فعلا با نون خالی بخور تا برنجو یاد بگیرم . تا سر آشپز شلم های بعدی بای بای بای :)
بیا ! اینم اولین قدم در راستای سر آشپزی و استقلال طلبی . به امید آموزش قرمه سبزی و قیمه و آبگوشت و ...
پ.ن : فردا هم کوییز دارم
امروز بجز چند ساعت اول صبح که توی کتابخونه هدر رفت و ۲ ساعتی که توی کلاس گذشت ، بقیه ی روز به بطالت گذشت و به فکر .
آه . چه هوسی از هوس شنیدن صدای سیاوش قمیشی اونم بعد از کلی ماه ، وسوسه انگیزتر ؟! اونم با این حال و هوای بارونی و دل تنگ و بی قرار !
اون روزا ما دلی داشتیم ، واسه بردن جونی داشتیم ، واسه مردن کسی بودیم ، کاری داشتیم ، پاییز و بهاری داشتیم ، تو سرا ما سری داشتیم ، عشقی و دلبری داشتیم .....
بگذزیم .....
دلم برف میخواد و خیال راحت و منقل کباب
بیشتر بگذریم ....
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمیه عشق ، زندگی یعنی لطافت ، گم شدن در نرمیه عشق ، زندگی یعنی دویدن بی امان در وادیه عشق ، رفتن و آخر رسیدن بر در آبادیه عشق ....
بازم بیشتر بگذریم ....
تو چشام اشکی نمونده ، تو دلم حرفی ندارم ، دیگه وقت رفتن ِ سفر ِ دور و درازه ، انتظار روز برفی ، تو دلم داغ زده سرما ، انتظار آفتاب گرم ، تو دلک یخ زده سرما .....
پ.ن : ساعت ۳:۱۰ و من هنوز بیداره بیدارم . عجب شبیه امشب !!
بی قرارم تو ام
اینجا ، پشت میز ، توی اتاق دنجم ، روی پشت بوم خونه ، توی تهرانِ با هوای به گزارش ساید بار ویندوزم ۲۰ درجه ای ، با فاصله ای خیلی زیاد از تورنتویی با هوای تقریبا سرد ِ ۱۰ درجه ای و بارونی ، مشغول ریپ کردن آهنگ ها هستم . باید ام پی تری باشن تا بتونم توی موبایل اجراشون کنم ، پس به ام پی تری ریپ می کنم . فردا توی کتابخونه لازم میشه . روز اولمه بابا !! بی حرف پیش قراره از فردا برم کتابخونه و از صبح تا شب به خودم کتابا ور برم :) الانم منتظرم تا این حاج یونس بلا بیاد ببینیم چه می کنه ، بنده خدا عاقبت به خیر نشد ! تفریحم کشتن و له کردن پشه هاییه که روی دستم می شینن یا جلوی چشمم قیقاژ میرن . شب موقع خواب که میشه دهنی از آدم سرویس می کنه این ویز ویزشون ! مخصوصا اگه مثه من خواب سبکی هم داشته باشی . شب که میشه آتیششون میزنم ، ۲ شبی میشه که قبل خواب خودمو اینطوری سرگرم می کنم . خیلی حال میده ، اگه پشه دور و برت زیاده حتما امتحان کن . آه ه ه ، بیا ، اینم یکی دیگه ....
دل تنگ تو ام . تویی که هنوز نیامده ای و نیامده از ما دل برده ای .
ای خد ا اا ا اا ا دلمان گرفت از این رنگ تیره وبلاگ !! چه کنیم دیگه ؟ نگو عوضش کن که هر چه گشتیم قالب شیک و پیک و ژیگول پیدا نکردیم .
امروز بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم ، عید فطر و بهونه کردم و افتادم به جون این اتاق کر کثیف . گفتم بلکه شاید اینطوری بعد از عید فطریه درسم بیاد . می دونی که ؟ همه مشکل درس نخوندن بخاطر کثیفی و نا مرتبیه اتاقه دیگه . واسه من که همیشه اینطوری بوده :) . خلاصه الان اتاقه شده دسته ی گل ، فقط یه چیز کم داره ، اگه گفتی چی !
می خوام یه قسمت آشپزی توی وبلاگم راه بندازم و تجربیات آشپزی کردنمو توش بنویسم . هنوز شروع نکردما ، می خوام شروع کنم . تو ام اگه یه کم آدم ِ آینده نگری باشی می دونی که تا ده سال ِ آینده مردایی که آشپزی بلد نیستن بی سواد تلقی میشن ، حالا بی سوادی به درک ، از گشنگی می میری بیچاره ، مخصوصا اگه متاهل باشی .
دلتنگ تو ام
خب ! دیگه حالم به هم می خوره از خب گفتنای سطر اول پست هام !!
خب .. . . . .. . . . ... .
ما که مریض گوشه خونه افتادیم و انگار قرارم نیست به این زودیا خوب بشیم . ۳ روزی از ماه رمضون مرخصی گرفتیم و پاتیل پاتیل سوپ و آش و چای ریختیم توی حلقمون که مثلا بهتر بشیم که شکر خدا بهتر که نشدیم هیچ ! بدتر هم شدیم . دعا کنید برای بهبودی حال ....
این ریاضی رفته روی مخ !! بی خیال هم نمی شه . دنبال یه بهونه خوبیم برای ترغیب شدن و شروع کردن ریاضی . هنوز که پیدا نکردیم . خیر سرمون کنکور داریم ! به امید خدا بعد از عید برنامه کاریمون سر و سامون می گیره . ولی بهتره که پیش بریم
دل تنگ تو ام . تویی که هنوز نیامده ای و نیامده از ما دل برده ای .
به امید آن روز
این چند روز فکرم تا استکهلم و گوتنبرگ و شهرهای اطراف و حاشیه ای سوئد رفت و برگشت . ولی در نهایت هنوز که هنوزه اینجام !! هم خودم ، هم فکر و ذکرم . و راضی ام به رضای خدا . هرچی قسمت باشه همونه . اینو که میگم خیالم راحت میشه .
بعضی وقتا طمع زیاد کردن بازدید کننده و کامنت و لینک آدم رو وسوسه می کنه که بیافته به جون وبلاگ و لوگو درست کردن و تبادل لینک و ... ولی وقتی دلت می خواد یه چیزی بنویسی که فقط نوشتنش مهمه نه خوندنش و ارزیابی کردنش ، اون موقع ست که قدر وبلاگ بی خواننده و بی کامنتت رو می فهمی :)
آخ !!! که دلم پکید . لازم نیست مستقیم بیام تعریف کنم که چی شد و چی نشد و ... این چیزا خیلی ملموس و قابل درکه . اینکه وقتی آدم احساس می کنه تکیه گاه و پشتیبان نداره ، وقتی احساس می کنه کسی درکش نمی کنه و احساساتش رو نمی فهمه ، وقتی احساس می کنه اگه کلاهش رو سفت و محکم نگیره بعید نیست به ثانیه ای نکشیده همین دور و بریاش بقاپنش ، ، وقتی احساس می کنه هیچ کس حاضر نیست مردونگی کنه و جای خودش رو بده به یکی دیگه ، وقتی احساس می کنه مردونگی و گذشت و حال دادن به این و اون به حساب وظیفه گذاشته میشه و هیچ ارزشی نداره ، وقتی احساس می کنه هر چیز خوب و ایده آلی فقط توی فیلم ها پیدا میشه ، وقتی احساس می کنه توی این شهر از دیدن آسمون پرستاره هم محرومه ، وقتی احساس می کنه وقتی احساس می کنه از زمونه عقب افتاده ، وقتی احساس می کنه اتاقش تنگ ترین جای دنیاست ، اونوقته که شروع می کنه به پوسیدن .
داره بارون میاد ، آب از سقف اتاقم چکه می کنه ، مثل همیشه . تنها چیزی که الان آرومم می کنه همین چکه چکه ی بارونه و بس . البته دلم به کلاس زبانم که امروز شروع شد هم خوشه ، حفظ کردن اون همه لغت آرومم می کنه ، فکرمو مشغول می کنه ، دوستشون دارم .
می دونی چقدر سخته .... !!
فرقی نمی کنه .
با حسرت نگاه کردن یا زیر یک نگاه با حسرت له شدن !!
فردا روز اول دانشگاهه ولی نه مثل ورودی ها شوقی برای دیدن محیط جدید دارم ، نه ذوقی برای پیدا کردن دوست ها و ارتباطات جدید . دیگه بعد از ۴ سال خب طبیعیه :) . ولی با این حال دوست دارم چند نفری رو در حد یه نگاه ببینم . نه بیشتر ! یادم میاد روز اول دانشگاه ، دقیقا پاییز سال ۸۲ ، وقتی با کلی انگیزه و افقی روشن و درخشان وارد دانشگاه شدم با کلاس درس دکتر نادری ترمم رو شروع کردم . از همون ترم اول با هم مشکل داشتیم . من هم کم تحمل ! درسم رو باهاش حذف کردم و خیال خودمو راحت . یه بار دیگه برای پر شدن واحدها و از سر ناچاری و کمبود واحد مجبور شدم باهاش درس بر دارم ، که اون دفعه هم طاقت نیاوردم و ۹ ترمه شدن رو به کلاس داشتن باهاش ترجیح دادم و درس رو حذف کردم . حالا ترم آخره و آخرین درسم رو با همین دکتر نادری باید بگذرونم . باید که می گم یعنی باید !! هیچ چاره ای و واحد جایگزینی و استاد دیگه ای هم در کار نیست . باید ! حالا که کار به اینجا رسیده ، همش توی فکر اینم که چطوری باهاش کنار بیام و تحملش کنم و با یه نمره بالا درس رو پاس کنم ! می بینی ؟ آدم تحت فشار که باشه راه رو پیدا می کنه .
پ . ن : از کلاس زبان بالاخره تماس گرفتن . کلاس ها از نیمه دوم مهر شروع میشه .
آخ که چه دلی نازکی داشتیم . با یه نگاه گرفتار می شد و با یه کم محلی می شکست . یادش بخیر . یادمه صبح های مدرسه ، توی یکی از همین کوچه پس کوچه هایی که صبح ها باید ازش رد می شدم تا به خیابون اصلی برسم ، دختری رو می دیدم که جلوی در خونشون منتظر بود . تقریبا هم سن و سال بودیم . هر روز صبح بخاطر اینکه ببینمش ، یک ربع زورتر از خونه راه میافتادم و اگه یه روز نمی دیدمش تا شب دمق بودم . ولی هیچوقت جرات نکردم بخاطرش از اینطرف خیابون برم اونطرف . هیچوقت دلش رو پیدا نکردم که سفره دلم رو براش باز کنم . نمی دونم چطوری خودم رو راضی کردم وقتی قرار شد خونه مون رو عوض کنیم و از اون محله بریم . ولی به هر حال به رفتنم و دیگه ندیدنش راضی شدم . از این موارد زیاد پیش اومد ، مخصوصا توی سفرهایی که میرفتیم . ولی همیشه همینطور بود ، ما می رفتیم و من خودم رو راضی می کردم . تا کم کم این دیدن ها و دل بستن ها و فراموش کردن ها واسمون شد عادت . حالا دیگه نه از اون دل پاک و ساده خبری هست ، نه از اون احساس لطیف و نه از اون دل بستن های زلال .
در آستانه مرگ به سر می برم ! امروز باز هم زیر دست دکتر بودم . دستانش را به خوبی در حلقم حس می کردم . از درد زیادی که داشتم ، چهار بار بی حسی تزریق کردند ولی من همچنان درد داشتم . پرستار با شرمندگی به من نگاه می کرد ، چون گفته بود جراحی ساده ایست و زود تمام می شود ! که نه ساده بود و نه زود تمام شد . تمام تلاش دکتر به دندان عقل فک پایین سمت چپ دهانم ( سمت چپ از دید خودم ) معطوف شده بود ( چه تتابع اضافاتی !! ) و تمام زورش را با انبری که در دست داشت به فک و دندان من منتقل می کرد . در نهایت کار با در آوردن دندان و بخیه زدن به اتمام رسید و حالا که اثر بی حسی از بین رفته و درد شروع شده ، فحشی است که به خودم و دکتر می دهم . البته بیشتر به دکتر .
حال الانم :
سر درد ها و سر گیجه های آنی بعلاوه دردهای عمیق در قسمت تراشیده شده فک ! فعلا بدون مسکن طی می کنیم تا افطار شود .
پ.ن : اقتصاد به کلی منتفی است ! خرد و کلانش هم برای خالی نبودن عریضه و تفننی خوانده می شود و تمرکز روی همان مدیریت است .
پ.ن : یعنی یک نفر در این مجموعه میوه ممنوعه پیدا نمی شد که به این حاج آقای فتوحی استغفار رو درست یاد بدهد !؟ عجب !
ایام خوش