تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

امروز بالاخره بعد از مدت ها با کاوه رفتم دانشکده مدیریت شریف و این کتاب افست GMAT KAPLAN کذایی رو گرفتم . تا دیگه کم کم شروع کنیم ، اگر خدا قبول کنه . شنیدی میگن هر دم از این باغ بری می رسد _تازه تر از تازه تری می رسد ؟ شده حکایت ما ! یه روز با دیدن نمره کیوان ( 780 از 800 ) خرکیف می شیم و امیدوار ، یه روز با شنیدن نمره سعید ( 550 از 800 ) نا امید و مضطرب ! بنده خدا کم نخونده بود انصافا ، ولی با این نمره ... ! به هرحال من امیدوارم که نتیجه خوبی حاصل بشه ، که اگر هم نشه ، ملالی نیست .

کلاس زبان هم دائما در حال عقب افتادنه . هی امروز و فردا می کنن . تا حالا قرار بود هفته آخر شهریور شروع بشه ، حالا شده نیمه دوم مهر ! و ما کما کان در ویتینگ لیست به سر می بریم .

وبلاگ انگلیسی هم استارت خورد ، یعنی 3 روزی هست که استارت خورده . اگر بشه از همین کلاس زبان چند تا پارتنر خوب پیدا کنم که با هم بنویسیم خیلی بهتره .

نرفتن ما به مهمانی دیشب هم کلی حرف و حدیث داشت که بماند !

همین الان ، تا تصمیم گرفتم برای بعد از افطار برنامه بریزم و درس بخونم ، علی اس ام اس داد که بریم بیرون ، من هم که کف !! بریم . حالا قراره بریم .

خوش

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:39  توسط مهدی  | 

 

چقدر نوشتم این چند روز !! می تونستم با چند تا پی نوشت سر و تهش رو هم بیارم ها !

واقعا خیلی سخته که .... .  این چیزها رو نباید توی خاطرات نوشت ، منظورم همین .. ها و سختی های زندگی و دلخوری هاست ! می دونم اسمش خودسانسوریه ولی خب !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:39  توسط مهدی 

 

امشب مهمون داریم از نوع رودربایستی دارش . راستی این رودر وایستی یا بایستی از کجا اومده ؟ یعنی روی در وایسی ؟؟ عجب ! خلاصه اینکه کلی دلم می خواست شب توی اتاق خودم باشم و ترجیح می دادم تنهایی افطار کنم و به کارهام برسم تا اینکه برم به مهمون ها برسم و تحت فشار افطار کنم . به هرحال ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 13:9  توسط مهدی  | 

 

در پی تغییرات ناگهانی در تصمیمات اتخاذ شده توسط این حقیر ! بعضی از اطرافیان ، بالاخص دوستان ابتدا با نصیحت و در نهایت با شماتت و تحکم و زر و زور اضافه بر کوپنشان سعی بر تغییر عقیده اینجانب داشتند ! ولی اما !! :) این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست . هر کاری که عشقمان بکشد می کنیم ، تا کور شود هر آنکه نتواند دید .

پ.ن : این مهمه که هدف مشخص شده . زمانبندی هم شده . وقتی برای جلب رضایت اطرافیان و .. یافت نشد ! حالا مونده همت و پشتکار و ....

پ.ن : برای جبران مثلا ۲ سال بی خبری از یک هدف تازه و نو و خب طبعا دوری از مسیرش ، روزی چقدر باید اضافه کاری کرد تا به برنامه رسید ؟؟ ۲ تا از برنامه های جانبی حذف بشه و با برنامه های ساپورتینگ جایگزین ، حله ؟ باشه بابا !  ۲ تا برنامه که چیزی نیست ، حذف  :)

تا بعد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 14:28  توسط مهدی  | 

 

با تمام وجود چیزی رو خواستن یعنی چی ؟! یعنی شروع کردن و تصمیم گرفتن و وارد کردن تنش فشاری مضاعف جسمی و فکری و در نتیجه احساس تنش کششی آنی در قسمت مخچه و گاهی عضلات کمر به دلیل نشستن زیاد پشت میز !! و قطعا تضعیف بینایی .  

پس درد در قسمت پشت سر و کمر و .... می تونه نتیجه زیاده خواهی باشه . ما هم دردمان همین است

پ.ن : یادی زنده کردیم از کشش و تنش و فشار و ..... که حالا داره جاش رو میده به عرضه و تقاضا و تعادل بازار و ......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:34  توسط مهدی  | 

 

روزه هجر تو از پای بیانداخت مرا                 کی شود با نمک وصل تو افطار کنم ؟

 

 

روز اول ماه رمضان رو تنهایی افطار کردم و کلی حس سال های مجردی ای که شاید در انتظارم باشه اومد سراغم . قبل از اذان یاد بعضی از رفقا کردم و التماس دعای قبل افطار رو براشون اس ام اس کردم . بعد از افطار نشستم پای سریال و از این کانال به اون کانال و یکی یکی تمام سریال ها رو دیدم . نمی دونم چرا امروز هوس کرده بودم وقتم رو اینطوری بگذرونم . به هر حال گذروندم . امشب تصمیم دارم روی پشت بام ، کنار اتاقم یا شایدم اطاقم زیر اندازی پهن کنم وهمین طوری که توی آسمون دنبال دب اکبر و اصغر و خوشه پروین و … می گردم به هدفم و برنامه ای که برای آینده ام دارم فکر کنم . اینکه واقعا چی دوست دارم و می خوام به کجا برسم و باید چطوری و از کجا شروع کنم  . امیر حسین محی الدین ، یادش به خیر!! ، معلم ادبیات دوره راهنمایی ، کسی که شاید بشه گفت یکی از تاثیر گذارترین افراد زندگیم بود . همین آقای محی الدین بود که یه چیزایی از این صورت های فلکی رو بهمون یاد داد . همین آقای محی الدین بود که دستم رو گرفت فشار داد و چیزی بهم گفت که همیشه توی گوشمه . هر جا که هستی سلامت

یادم باشه توی پست بعدی چند تا از عکس های سفر یک هفته ایم رو آپلود کنم .

 

ایام خوش

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:52  توسط مهدی  | 

 

از امروز به روزم .

امروز پیش کاوه بودم . کلی با هم حرف زدیم و از سربازی و ارشد و GMAT و TOEFL و .... گفتیم . از کار گفتیم . از کردن یا نکردنش ( منظورم کاره ) . به این نتیجه رسیدیم که انگار من زیادی عجولم و فکر می کنم با کار کردنم اتفاق خاصی میافته . کلی نصیحت و راهنمایی شدم و قید دنبال کار رفتن رو زدم و قرار شد بچسبم به همین ارشد و MBA و ... . انگاری این سردرگمی ما تمومی نداره . با شنیدن آمار و ارقامی که از قبولی های ارشد این رشته کذایی و قبولی های 78% شریفی ها و تقلب ( که بهانه خوبی برای از زیر کار در رفتنه ) و ... به گوش میرسه بعضا نا امید هم میشم ولی در نا امیدی بسی امید است . گور پدر هرچی نا امیدی ، سنگ مفت ، گنجشک مفت . آخرش اینه که به جای سر گنجشک می خوره به اونجای گنجشک ! اونم خودش کلی خوبه .

امروز وقتی داشتم وبلاگ بچه های GMAT داده و قبول شده رو می خوندم باز هم همون حس عجیب اومد سراغم . شاید بشه اسمش رو خود کم بینی از نوع افراطی گذاشت . به هر حال هر اسم مزخرفی که روش بذارم قطعا از خودش مزخرف تر نیست . من خوبم ! درس می خونم ، باهوشم و با استعدادم ، از خیلی از دور و اطرافیانم بهترم خدا رو شکر ، پشت کار هم دارم از نوع خرکیش . ولی یه چیزی انگار کم دارم . شاید اعتماد به نفس ؟! هرچند انگاری خیلی بی خود و بی دلیله ولی واقعیتش اینه که هست . حالا چطوری می تونم درستش کنم خدا می دونه . ولی شاید راهی که در پیش گرفتم کمک کنه ، منظورم همین قبولی توی ارشد MBA ، شاید هم تلاش بیهوده ای باشه و فقط علامت سوال های ذهنم رو به علامت تعجب تبدیل کنه که به مراتب از علامت سوال بدتره ! الان که دقت می کنم می بینم چقدر زیاد توی نوشته هام از علامت سوال و تعجب استفاده می کنم ؟!

امشب قراره با رفقای دوره دبیرستان دور هم جمع بشیم و به بهانه شام و گردش دیداری تازه کنیم و توی دلمون کلی به این رفاقت های بوی چیز گرفته بخندیم . عجب مردمی هستیم ما ! با هم گردش میریم ، با هم می خندیم ، با هم درد دل می کنیم ، با هم خیلی کارای دیگه هم می کنیم ، ولی توی دلمون به هم حسادت می کنیم ، شیکم همدیگه رو سفره می کنیم ، اگه بشه زیرآب می زنیم ، واسه هم ناز و چس می کنیم و .... . بعد با هم قرار میذاریم و میریم بیرون و روز از نو روزی از نو .

به روز می کنم تا دچار روزمرگی و نا امیدی و فراموشی نشم .

خوش باشید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:45  توسط مهدی  | 

 

دقیقا همین امشب : ۱۳/۶/۱۳۸۶

       مسعود پیشم بود . مسعود بود و خاطرات دبی و هند و تایلند و .....

              هوایی شدم ، هوس کردم ، ضعیف شدم ، حتی تصمیم هم گرفتم .......

                       مسعود رفت و من موندم

                              ترسیدم ، دلم لرزیده بود ، توکل کردم و قرآن رو برداشتم و باز کردم .... جاثیه ۲۳

                                                 فقط تعجب کردم ، از تعجبم خجالت کشیدم . تعجبی که از

                                                 عدم یقین و ضعف ایمان بود ......

ای خدا !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:7  توسط مهدی