دلم نمی خواد اراده ای کنم که از پسش برنیام . ولی دلم می خواد از فردا دیگه شروع کنم به درس خوندن منظم و هدفمند . باید تمام مسائل جانبی رو کنار بذارم و متمرکز بشم روی کنکور . ۶ ماه فرصت دارم تا تمام تلاشم رو بکنم . باید جبران کنم . چیزهایی رو که فکر می کنم استحقاقشون رو داشتم و باید بهشون می رسیدم ، ولی بنا به دلایلی اونطوری که باید می رسیدم ، نرسیدم . باید ۴ سال برگردم به عقب !
در کل امروز روز خوبیه واسه اراده کردن و شروع کردن . روز تولدمه . پس شروع میکنم . به امید روزی که بیام و پی نوشتی به این نوشته اضافه کنم . البته پی نوشتی که حاوی خبرهای خوب باشه .
دعا کنید برام . با همتونم . مهناز ( گردناز ) ، مهسا ( خاطرات خانواده ) ، علی ( بیا جلوتر ) ، بهروز ( خوشه چین ) ، پگاه ( تنفس صبح ) و ......
آخی ! تولدمه ها ! قربون خودم برم که انقدر بزرگ شدم . کلی سال سن دارم ، اینطوری نگام نکن :)
امشب با یکی از دوستام قرار گذاشتیم به مناسبت این روز بزرگ ، یعنی تولد من ، اعتراف کنیم . واقعا چقدر آدم سبک میشه وقتی اعتراف می کنه ! نه لزوما اعتراف ، منظورم از اعتراف گفتن خاطره های شخصی و نگفته و ننوشته هم هست . البته من انقدر گفتم که دیگه وقتی نموند که بشنوم ! در کل شب خوبی بود ، روز تولم رو اینطوری شروع کردم . امیدوارم بقیش هم خوب باشه .
صدای اذان از مسجد محل داره میاد . نسیمی ملایم در حال وزیدنه ، بوی نم بارون میده !
ساعت ۳:۳۰ نصف شب ، توی فرودگاه امام خمینی ، نگاهم به تابلوی پروازهاست . دنبال پروازی می گردم که از دوسلدوف قراره بشینه . سر ساعت ۴ صبح بدون هیچ تاخیری هواپیما میرسه . یاد ۲ روز پیشش میافتم که پرواز سعودی با سه بار تاخیر خوردن ، ما رو ۵ ساعتی توی فرودگاه یه لنگه پا نگه داشته بود ! خاله و آقا مهیار رو از پشت شیشه می بینم که چطوری دارن چمدون هاشون رو پیدا می کنن و اصلا هم حواسشون نیست که ما این طرف داریم براشون دست تکون میدیم . آخه اصلا قرار نبود کسی بره دنبالشون ، به همین خاطر وقتی دیدیمشون خیلی تعجب کردن و خوشحال شدن .
چه حس عجیبی داشت وقتی خودم رو میذاشتم جای اونایی که داشتن میرفتن . وقتی خودم رو میذاشتم جای اون دختری که توی بغل مادرش زار زار گریه می کرد ، یا اون پسری که توی صورت بقیه زل زده و بغض کرده بود و لباش رو بهم فشار میداد که نکنه یه وقت اشکی از گوشه چشمش بیاد پایین . وای خداااا !!
همین الان که دارم می نویسم ، زمین از بارون خیس شده و بوی نم داره میزنه توی اتاقم . پروژه ها تقریبا تموم شده و کارای جمع بندی و صحافی و ... مونده که فردا تمومش می کنم . دیگه فقط می مونه یه استراحت یکی دو روزه و بعدش هم درس و درس و درس .... تا کنکور سال بعد ! مطمئنم از پسش بر میام !
چه برنامه ای بشه این برنامه به اسم دموکراسی که قراره امشب و فردا شب پخش بشه . برم که شروع شد .
پ.ن : وااااااای ، امشب برام تولد گرفتن ، چقدر غافلگیر شدم ، آخه تولدم ۲۹ تیره ، ولی این شیطونا برام امروز گرفتن که غافلگیرم کنن ! البته ما کلا تولد گرفتنمون به گرفتن شیرینی و دادن هدیه و ماچ و بوس و لیس و .... :)) ، اونم با اعضای خانواده خلاصه می شه . کلا همش با هم میشه نیم ساعت ، ولی خب ! همینم خوبه دیگه .
ایام خوش
الان در حالی دارم می نویسم که کمی تا قسمتی حالم بارونی و ابریه . jojo داره آهنگ قشنگ too little too late رو وق می زنه و منم دارم می نویسم . سر کلاس که بودم حرف از ضمیر ناخود آگاه و کودک درون و ازین مزخرفات شد که حرف کشیده شد به سمت حافظ . می گن حافظ هم از همین ضمیر ناخود آگاه برای شعر گفتن بهره می برده و به همین خاطره که بهش می گن لسان الغیب ! عجب شیطون بلایی بوده :) . توی راه برگشت طبق معمول داشتم به در و دیوار نگاه می کردم و پیاده میرفتم سمت خونه که یکی از همین فال فروش ها جلوم رو گرفت که بخر بخر بخر ..... منم اصلا اهل فال خریدن نیستم ولی بحث سر کلاس اومد توی ذهنم و نیت کردم و یکی خریدم . اینم نتیجه اش :
دیدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آنکه پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
ای گرامی دلبستگی زیادی به کسی داشتید ( جون عمه ات ) که شما را ترک کرده و هیچ وقعی به علاقه و احساس شما نگذاشته است . او با این بی تفاوتی به شما آسیب جبران ناپذیری واد کرده است همانند دیوانه ای که موجب آزار مردم هوشیار است و خود بی اعتناست . به امید آن هستید که شاید با اشاره ای تمایل بازگشت به شما نشان دهد ( عمرن!! ) ولی زهی خیال خام . خودتان را به دست سرنوشت بسپارید که هیچکس نمی داند که در پرده اسرار چه چیزهایی نهفته است و مطمئن باشید که خداوند برای هیچ بنده ای قسمت بی حکمتی قرار نداده است .
حالا اینا همش حرفای حافظ بود ! حرف خودم : اعصابم کلا تخمیه !! ولی خوب میشم ، خیلی زود !
برای اولین بار توی زندگیم راحت حرف زدم . دیشب . راحت و بدون فکر کردن به اینکه شاید با زدن این حرفا دیگه آدم با ادب و نزاکتی که قبلا بودم ، نباشم ! راحت و به دور از هرگونه عذاب وجدان برخاسته از اختلاف جنسیتی که خیلی وقتا باعث می شد خیلی حرفا رو قورت بدم و نزنم . راحت و بدون دردسر ! به جز چند دقیقه عذاب وجدانی که بعدش گرفتم و خب طبیعی هم بود ، خیلی احساس رضایت کردم .
امتحانات هم تموم شد . خدا رو شکر همشون هم خوب بود ، البته با اون نا پرهیزی ها و خرخونی هایی که از ترس ترم آخر بودن کرده بودم انتظار هم می رفت . کاش از اول همین کار رو می کردم و مثه بچه آدم درس می خوندم که الان نگران رزومه و ... نباشم ، که نکردم :) . حالا باید بگردم دنبال یه موضوع تحقیقاتی خوب که مورد علاقه ام هم باشه . خدا کمک کنه ، با این اخلاقی که از خودم سراغ دارم که در آن واحد از یه چیزی خوشم میاد و ازش متنفرم ، نمی دونم به جایی میرسم یا نه !! به هر حال ما زورمون رو میزنم .
در کل خیلی خوشحالم
ایام خوش



