تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

همینطوری که ۲۹ ام نزدیک میشه استرس منم بیشتر میشه ! هنوز وقت نکردم مثل بچه آدم بشینم سر درس و زندگیم ، ۱۰ تا فیلم + ۲ تا کتابی که خریدم دست نخورده مونده . هرچقدر زور میزنم به هیچ کاری نمی رسم . از ۵ صبح بیدار میشم و شروع می کنم به کار کردن ، بعد ۳ ساعت میرم زیر دست دکتر ، بعدشم خسته و کوفته میرسم خونه و غذایی می خورم و می خوابم . ولی از فردا دکتر رفتن و دیدن منشی دکتر :)  از برنامه حذف میشه و اگه خدا بخواد میرم سراغ درس . ۲۰ روز بتونم تحمل کنم تمومه ها ! خیلی حس خوبیه که آخراشه . چون دلم نمی خواد این حس خوب رو از دست بدم ، ۲۰ روز همه چیو تعطیل می کنم !

 

 

 

 

 

 

تعطیل

راستی ببین چقدر قشنگه این :

" تصمیم دارم از هر لحظه چنان به لحظه بعد بروم که انگار از صخره ای به صخره دیگر می پرم تا از رودخانه عمیقی عبور کنم : خیس از قطرات آب رودخانه ، تازه و خنک . بی آنکه هرگز غرق شوم "

خوبیه خط کشیدن زیر جمله های کلیدی یه کتاب اینه که وقتی بعد از مدتی بر می گردی و بهشون نیگا می کنی ، یادت میاد که چه چیزایی واست جالب بوده ، به چه چیزایی فکر می کردی و دنبال چی بودی ! عین همین وبلاگ نویسی .

دیگه تعطیل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 23:30  توسط مهدی 

 

تا حالا انقدر دهنم باز نمونده بود . ۳ ساعت دهنم باز بود ، چند جفت دستم توش بود و به آت آشغالای توش ور می رفت . بيچاره دکتر وقتی کارش تموم شد نمی تونست کمرشو صاف کنه :)) ( خواهشا بد تعبير نشه ، دندون پزشکی بودم ) . خلاصه له و لورده ام .

۲۹ ام امتحان دارم ، نه يکی نه دوتا ، سه تا !!!!

کتاب ۱۱ دقيقه پائولو کوئليو رو بالاخره پيدا کردم و خريدم . بعد مثل هميشه که وقتی يه چيزی می خرم ميافتم رو دور خريد کردن تا جايی که به کرايه برگشت محتاج ميشم ، افتادم رو دور ، دو تا کتاب ديگه خرِدم ، بعد رفتم ۱۰ تا دی وی دی فيلم خريدم که ۵ تاش ازون فيلمای جعبه پشتی بود :)  که البته بد نيست ولی خب !! بهتره تو خيابون جلوی ديد نباشه که يهو بچهه از باباش بپرسه اين چيه و باباش شرمنده بشه و نتونه جواب بده ، يا خدايی نکرده جواب بده و روشون تو روی هم باز بشه  :)

توی همون صفحه های اول کتاب يازده دقيقه :

" دخترک خيلی زود متوجه شد عشق همواره با غيبت معشوق عجين است نه با حضور او  "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 21:39  توسط مهدی 

 

تلوزيون روشنه . چند تا ايميل زدم به اين ور و اونور و کلی سوال پرسيدم . چند تايي وبلاگ باز کردم تا ببينم چی به چيه و کی به کيه . اووووووه ! يکی از همونايی که بهش ايميل زده بودم با مسنجر بهم پ.ام داد !! من رفتم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 0:6  توسط مهدی  | 

 

احساس کردم اگه پست قبلو پاک نکنم هر موقع که به آرشيوم نيگاه می کنم اعصابم خورد می شه . پس پاکش کردم تا اگه بتونم به کل فراموشش کنم . اينم خودش يه راهه !! آدم همه چيو نبايد تو خاطراتش نگه داره که ! نه ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:9  توسط مهدی  | 

 

از صبح حسی برای درس خوندن نبود . ديشبم که دير خوابيده بودم و صبح دير از خواب بيدار شده بودم که خودش بهونه خوبی واسه از زير کار در رفتن و درس نخوندن بود . خدا بگم باعث و بانيش رو چی کار کنه :))

قبل از الان :

رفته بودم تو کوچه و خيابون پرچم الم می کردم . مراسممون از هفته بعد شروع ميشه . پرچم ها رو بالاخره بايد يکی هوا کنه ديگه . کی از من حرف گوش کن تر ؟! بابام قربونش برم ديگه روش نمی شه بهم کار بگه ، نه که همه کارای جانبی به عهده منه و کلا با " نه " گفتن ميونه ای ندارم ، همينه که شدم صغری خانوم خونه ! عصری اومديم مثه آدم بشِنيم سر درس و زندگيمون که بابام زنگ زد و با کلی بالا و پايين کردن حرفاش و حال و احوال الکی کردن ، گفت با نسيم برم پرچم ها رو بزنم . نسيم هفته ای ۱ بار مياد واسه آب و جارو کردن و تميز کاری . از برادران افاغنه ست . اينطوری شد که که امروزمون به ... رفت !

الان :

فولدر light musics رو باز کردم و انداختم تو مديا پلير و صفا می کنم . و البته منتظرم !  و شاکی ! شاکی از خودم ، از تقدير و قسمت و همه اين مزخرفات . از تمام چيزايی که نمی ذاره خودم باشم . از تمام حرف ها و فکرهای مزخرف و غلطی که تو سرمون فرو کردن و هرچی زور ميزنم بيرون نميره که نميره . می دونی يکی از دلايلم واسه رفتن و دور شدن و کندن از اينجا چيه ؟ اينه که می تونم خودم باشم و هر غلطی دلم خواست بکنم . می تونم همه چيز رو تجربه کنم . می تونم راحت برم تو جاده خاکی و ببينم چه حالی داره ! کسی نيست که بتونه بهم بگم اين کاری که می کنی حماقته ، آخرش بن بسته . می تونم توی هر بن بستی که دلم خواست برم . حالم داره بهم می خوره از اين نابجا حرف نزدن ها و نابجا عمل نکردن ها . حالم داره بهم می خوره از اين خوب و مرتب زندگی کردن ! حالم داره بهم می خوره از اينکه بچه خوبی واسه پدر و مادرم بودم و تجربه های اين و اون رو کردم الگوی زندگيم . نمی دونم چرا ( می دونم ) ياد اين افتادم : که ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است !

بعد از الان :

فکر کنم اتفاق جالبی قرار نباشه بيافته ! نمی دونم . فعلا دارم با خودم کلنجار ميرم .

راستی اون الاقی که تو پست قبلی گفتم داشت می رفت تو مرغ دونی ، به اين نتيجه رسيد که اين غلطا بهش نيومده و همون بيرون پیش خودمون موند . حالا ديگه تنها نيستم :) شديم ۲ تا الاغ خوب و حرف گوش کن که بابا و مامانامون بهمون افتخار می کنن . دعايی که کرده بودم گرفت . نمی دونم چرا اين دعاهام می گيره ولی بقيه ميره تو پاچم !

 يه آهنگی دارم گوش می کنم که خيلی دوسش دارم . ليريکسش رو می ذارم اين پايين :

 

  When you say nothing at all

iT's amazing how you can speak right to my heart
without saying a word you can light up the dark
try as i may i could never explain
what i hear when you don't say a thing
The smile on your face lets me know that you need me
there's a truth in your eyes saying you'll never leave me
the touch of your hand says you'll catch me if ever i fall
you say it best when you say nothing at all
All day long i can hear people talking out loud
but when you hold me near, you drown out the crowd
old mr. webster could never define
what's being said between your heart and mine
The smile on your face lets me know that you need me
there's a truth in your eyes sayin' you'll never leave me
the touch of your hand says you'll catch me if ever i fall
you say it best when you say nothing at all
The smile on your face lets me know that you need me
there's a truth in your eyes sayin' you'll never leave me
the touch of your hand says you'll catch me if ever i fall
you say it best when you say nothïng at all

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 21:46  توسط مهدی  | 

 

                here                               am  !!!  i'm waiting for                   U                             

     !!   it's so hard to close my eyes

 

خيلی وقته که تا اين موقع بيدار نموندم . خيلی وقته که صدای اذان صبح رو از مسجد محل نشنيدم . چقدر دلم تنگ شده بود !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 4:5  توسط مهدی 

 

یه آدم مجرد دور و برمون مونده بود که دلمون بهش خوش بود ، اونم داره متاهل میشه ! البته امشب کلی سعی کردم رایش رو بزنم و منصرفش کنم ، ولی فکر نکنم فایده ای داشته باشه  :) این خنده ازون خنده های شیطانیه ها ! راستش هم خوشحال شدم هم دلم گرفت . خوشحالیم که معلومه واسه چیه ، ولی دلم واسه خودم گرفت . آخی ، الهی خودم قربون خودم برم که انقدر با همه فرق دارم .

رضا صادقی داره می خونه ، کلی تو حس و حال عشق و عاشقی سیر می کنم ولی با این من بمیرم و تو بیمیری ها کسی به جایی نرسیده که من دومیش باشم . کاش الان بیرون اطاق رو که نگاه می کردم سفید سفید بود از برف . بعد می رفتم روشون قدم می زدم و جای پای خودمو نگاه می کردم و حال می کردم . البته با ۱ لیوان چای یا نسکافه یا هر چیز داغی بشه جایگزینشون کرد  :)

مهدی دیروز اس ام اس داد بهم . این که مهدی بهم اس ام اس داده و عجیب بودنش رو فقط خودم می فهمم . نمی دونم توی این وبلاگ بود یا قبلی ، تمام ماجرای دوستی با مهدی رو نوشته بودم . البته اگه اینجا هم نباشه مهم نیست ، رمان که نمی نویسم ! دوستی با مهدی و هادی و باشگاه و .... از جمله اون چیزایی بود که بستمش و گذاشتمش کنار . حالا بعد از این همه مدت دوباره با یه اس ام اس برگشتم به عقب ! ولی مهم نیست ، چون دیگه نه من اون آدم قدیمم نه اون .

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:12  توسط مهدی  | 

 

عمو عادل امشب اومد . نصیحتم کرد . گفت باید درس بخونم و قید سربازی رو بزنم . بعد هر غلطی از جمله رفتن از ایران که خواستم رو انجام بدم . می گفت خیلی عجول و مضطربم ! نباید انقدر فکر کنم . اینو که گفت یاد اون تیکه از فیلم آخرین سامورایی افتادم : پسره که به تام کروز می گفت No Mind !  آخرین سامورایی ازون فیلمایی بود که از روی زمین بلندم کرد . هنوزم می کنه . یاد اون زمانی افتادم که از اضطراب کف دستم خیس عرق میشد . انگار دوباره باید قبل از خواب ریلکسیشن انجام بدم ، دو تا گوی که از مغز و قلب میان و با هم برخورد می کنن و میرن به سمت کف پا . از پایین تا بالا تمام بدن رو ماساژ میدن . همیشه وسط حرکت خوابم می برد . 1 ماهی هست که عرق کردن کف دستم شروع شده ! بعد از 4 سال دوباره ! لازم نیست بگم دلیلش چیه یا بنویسمش . خودم می دونم چیه . همین کافیه .

وقتی چیزی رو که حس می کنم به دردم نمی خوره میذارمش کنار ، خیلی از خودم راضیم . حالا هم از خودم راضیم . چون همین کار رو کردم .

خوش باشید 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 2:22  توسط مهدی  | 

 

قرار شده بود هفته آخری با بچه های هم ورودی یه برنامه ای بذاریم که همه دور هم جمع بشیم که هم یه دیداری تازه بشه ( نه که تو این مدت تحصیل همدیگه رو کم می دیدیم ) هم بالاخره یه خاطره ای داشته باشیم که فردا پزشو بدیم . همین شد که دیشب رفتیم رستوران . فکر کنم ۲۵ نفری می شدیم . طرف ، صاحب مغازه رو می گم ، انگار با یکی از بچه ها آشنا بود ، چون هر چی محمد و حمید و .... کولی بازی در می آوردن و اربده می زدن کسی بهشون نمی گفت آقا ساکت تر اینجا که سر جالیزتون نیست داد میزنید . بگذریم . این رستورانی که رفتیم فبلا مکانیکی بود . ما هم سال اول خوابگاهمون بالای همین مکانیکی بود . یادش به خیر . حالا اومده بودیم همون جایی که سال اول بودیم ، با این تفاوت که اینبار واسه خداحافظی اومده بودیم . اونایی که دیگه از تنهایی در اومده بودن و جفت شده بودن با جفتشون اومده بودن ، اونایی هم که تنها بودن اصلا مهم نیستن که بخوام در موردشون چیزی بنویسم  :)

البته مثل همیشه نخاله هم تو جمع بود . از اول تا آخر یک کلمه حرف نزد ، همش به سوپش ور میرفت . آخرشم کامل نخوردش . شایدم بنده خدا حق داشت :)  ( اینو دیگه فقط خودم می دونم قضیه اش چیه ها ) . ولی در کل خوش گذشت .

صحنه آخر هم خیلی رومانتیک برگزار شد . عکس دسته جمعی و نطق یکی از بچه ها و تشکر و خداحافظی .

امروز کلاس آخر رو پیچوندم و زود اومدم خونه و دوشی و ادوکلونی و پیرهن و شلوار رسمی ای و کلی مهندس بازی ، که چی ؟ ، که برم واسه مصاحبه توی شرکت طراحی و مشاوره . البته مصاحبه که نه ، بیشتر رفتم ببینم اوضاع از چه قراره و اگه تونستم یه کاری رو شروع کنم . چون پارسال هم ۱ ماهی رفته بودم . طرف آشنا بود ولی نه آشنایی که رو حساب آشنا بودن بخواد بهم حال بده ! منم که تقریبا دفعه اولم بود ، خلاصه کلی اضطراب داشتم . رفتم توی شرکت و بعد از سلام و احوال پرسی و ..... با مدیر شرکت رفتیم تو دفترش . همون اول گفت آقای فلانی شما برنامه ات برای آینده چیه و می خوای چی کار کنی و واسه چی اومدی اینجا ؟ با همون تیکه اول سوالش ترکمون زد بهمون !! تو دلم گفتم چرا قبل از اینکه بیام به این چیزا فکر نکرده بودم ؟ چرا ؟ می خواستم باهاش سر صحبت رو باز کنم و بگم که بابا منم مشکلم دقیقا همینه قربون شکل ماهت . نمی دونم چه مرگمه و نمی دونم می خوام چی کار کنم . دیدم بد نیست برم یه کار پاره وقتی هم انجام بدم ، گفتم منتش رو سر شما بذارم ، این شد که اومدم اینجا . خلاصه وقتی دیدم اینطوری شد ، گفتم راستش آقای مهندس بیشتر برای مشاوره خدمت رسیدم ، می خواستم یه کم راهنمایی بفرمایید و ..... . اونم کلی راهنمایی کرد و آخرش به این نتیجه رسوندم که نه الان وقتشه که شما کار کنی ، نه ما اینجا به کار پاره وقت نیاز داریم !!! منم دست از پا درازتر برگشتم . خوب شد نگفتم می خوام کار کنم !

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 0:14  توسط مهدی  | 

 

وقتی این جمله که زیرش خط کشیدم رو می خونم تمام وجودم پر میشه از انرژی ای که خیلی وقته ازش فاصله گرفتم :

"به تازگی چیزی فهمیده ام . یک چیز بسیار مهم ، می توان گفت کشفی اساسی . فهمیده ام که هیچ کس ، هرگز ، به کاری مجبورم نخواهد کرد . هیچ کس ، هرگز . "

روش من این است : خواهیم دید

                                                                                    دیوانه وار . کریستیان بوبن

ممنون از دوستی که عامل این یادآوری بود !!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 2:36  توسط مهدی  | 

 

از طرف بیا جلوتر به یه بازی دعوت شدم . اول چند نفر رو دعوت می کنم بعد اگه تونستم شب یه سری میام که بزرگترین ترس و آرزویی که دارم رو بنویسم . بازی اینطوریه که باید بزرگترین ترس و بزرگترین آرزوی زندگیت رو بنویسی :

مدعووین :  گردناز خانم (مهناز) ، از پشت یک سوم (کیوان) ، تنفس صبح (پگاه) ، خاطرات خانواده (مهسا) ، خوشه چین (بهروز) 

ایام خوش

پ.ن :

بزرگترین ترسم اینه که وقتی به گذشته ام نگاه می کنم از کاری که انجام دادم یا ندادن پشیمون باشم .

بزرگترین آرزوم رسیدن به آرامشه روحیه ، آرامشی که نمی دونم توی چی باید دنبالش بگردم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 21:36  توسط مهدی  | 

 

مهسا خانم عزیز :

" اگه قسمت نظرات بسته است ، شاید مهم ترین دلیلش اینه که دلم نمی خواد تحت تاثیر نظرات بنویسم . دلم نمی خواد کم بودن نظرات یا بی محتوا بودن بعضی هاش تاثیری روی نوشتنم داشته باشه . هر چند تازگی به این نتیجه رسیدم که خوندن نظر بعضی آدما توی بعضی پست ها دلیل خوبیه واسه باز گذاشتن کامنت دونی !!  

در رابطه با اون بنده خدا ، ظاهرا از اول هم دستش یه جایی بند بوده و قضیه ، قضیه ی نمک و آب نمک بوده !! حالا انگار از اون طرف ماجرا خیری ندیده ، داره میاد اینوری . ولی دیگه این طرف خبری نیست به اون صورت که اول بود :) . هفته بعد هم احتمالا آخرین هفته ایه که می بینمش . ولی عجیبه که نمی دونم ازین بابت خوشحالم یا ناراحت !! "

آخ که چه حالی میده وقتی خسته و کوفته از راه میرسی ، بری یه دوش بگیری . تمام خستگی از تن آدم میره بیرون . امروز با میلاد و سارا برگشیم تهران . برنامه فلافل و سمبوسه وسط راه هم برگزار شد . جاتون خالی خیلی هم چسبید .

راستی پسر عمه ام رتبه ۹ کنکور جامعه شناسی شد . هر چی بخواد قبول میشه . خیلی حال کردم . منم تصمیم گرفتم برای کنکور سال بعد کم کم آماده بشم .

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 0:47  توسط مهدی  |