تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

 وای خدا ! نتیجه ارشد اومد و چه باور نکردنی هم بود . بچه های دور و بر ما که رتبه هاشون خوب شده بود . مخصوصا امیر که شده بود ۶۰ !! توی رشته ما که ۶۰ خیلی خوبه ، بقیه رشته ها رو نمی دونم . خلاصه خیلی حال کردم که به نتیجه رسیدن ، فقط رفت تو پاچه خودم که امتحان ندادم .

این تبلیغ EFEKT AXE هم کلی با حاله ها ! یادم باشه یدونه ازش بخرم   :))

آره خلاصه دوباره انگار یه فشاری داره از پشت بهم میاد که بخونم واسه سال بعد . خدا کنه درست منظورشو فهمیده باشم ، ساله پیشم همین فشاره تحریکم کرد که بخونم ، ولی بعدا فهمیدم منظورش یه چیز دیگه بوده :)

نمی دونم چرا جدیدا انقد خواب می بینم !! دیشب خواب جن دیدم ، کرک و پرم ریخت . هر چی تو خواب بهش قران نشون می دادم و بسم الله می گفتم به اونجاشم حساب نمی کرد ( البته اگه داشته باشن ) ، آخرشم دهنمونو چیز کرد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:21  توسط مهدی 

 

وقتی به بعضی از وبلاگ ها سر میزنم و می خونم که بعضی آدما چی بودن و از کجاها به کجاها رسیدن ، قبطه می خورم . از شور و اشتیاقی که پیدا می کنم ، دوست دارم مثه همشون بشم . دلم می خواد همه اون کارایی که برام شده آرزو رو یواش یواش انجام بدم . دلم می خواد همه هنرها رو با هم داشته باشم ، ولی خوب می دونم که نمی شه .

دلم می خواد پیانو بزنم . دلم می خواد ویولن زنم . دلم می خواد طراحی کنم . دلم می خواد خبرنگار بشم . دلم می خواد درس هم بخونم ، ولی نمی دونم جه درسی . هنوز نمی دونم رشته ام رو دوست دارم یا نه ! هنوز نمی دونم دلم می خواد ادامش بدم یا نه . هنوز نمی دونم اگر ادامه اش بدم ممکنه بعدا پشیمون بشم و بگم که چرا خیلی از کارای دیگه رو بجاش انجام ندادم یا نه ! نمی دونم چرا احساس می کنم برای خیلی از کارایی که دلم می خوام انجام بدم دیگه فرصتی ندارم به قول گفتنی دیگه دیره ! خیلی از کارایی که دلم می خواد انجام بدم پول می خواد که ندارم .

نمی دونم مشکل کار کجاست !! ولی می دونم بالاخره  پیداش می کنم و حلش می کنم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:29  توسط مهدی 

 

دیشب خواب دیدم دندونم شکسته . نمی دونم چی شد که شکست ، ولی یادمه داشتم بهش ور می رفتم . نمی دونم تعبیرش چیه ؟ توی این سایت های تعبیر خواب هم چیز به درد بخوری پیدا نکردم .

یه فیلمی می دیدم ، از این تگزاسی های قدیمی ، که یهو فکرم رفت به این سمت که توی اون زمان معیار دخترای جوون برای انتخاب یه مرد بیشتر این بوده که طرف خوب هفت تیر بکشه و قوی بنیه باشه و بتونه از پسه کار خودش بر بیاد . حالا معیار شده پول ! یا مثلا اون زمان اگه توی یه رابطه ساده بین یه دختر و پسر ، دختره تو چشای پسره نگاه می کرده و نگاهش رو با یه لبخند تموم می کرده ، احتمالا معنیش این بوده که از طرف خوشش اومده و داره اینطوری پسره رو دعوت به یه رابطه عاشقانه می کنه . الان دختره ممکنه توی چشمات زل بزنه و بخنده یا حتی بیاد باهات در مورد مسائل خصوصیش و افکار و عقایدشم حرف بزنه ولی دوست پسر هم داشته باشه ! در مورد پسرش هم همین طوریه ها ، چون من مصداق دخترش رو دیدم مثالم در مورد دخترا بود ، و الا هیچ فرقی نمی کنه . واسه همینه که انتخاب سخت شده و اگه بخوای طرفت رو بشناسی باید یه پا روانشناس باشی و الا سرت بدجوری کلاه میره .

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:42  توسط مهدی  | 

 

دارم به این نتیجه می رسم که دوستدار محیط زیستم و دوست دارم ادامه تحصیلم هم توی همین رشته باشه . یهنی مهندسی محیط زیست !

دارم به این نتیجه می رسم که کانادا رفتن و ادامه تحصیل توی کانادا یا استرالیا ، که همیشه یکی از اهدافم بوده ، از حس تنوع طلبی و عدم سکونم نشات می گیره . یعنی اصلا درس و زندگی توی کانادا بهونه ایه برای گشت و گزار و ساکن نبودن . یعنی زرشک !

دارم به این نتیجه میرسم که اگه هرکسی ۱ سیب داشته باشه که وقتی میاندازتش بالا ، ۱۰۰ تا چرخ می خوره تا بیاد تو دستش ، سیب من ۱۰۰۰۰ تا چرخ می خوره تا بیاد پایین .

امشب این بهرام رادان خوب از پس برنامه و مجریش براومد . ولی معلوم بود برنامه های قبلی رو هم دقیق و کامل دیده بود ( بر خلاف حرفی که اول برنامه زد ) .

فردا کلاس دارم . نمی دونم چطوری باید با این دختره که توی پست قبلی گفته بودم ، برخورد کنم . چون حتما می بینمش ! کاش نمی دیدمش !  

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:58  توسط مهدی 

 

هنوز مسائل درهم و برهم دور و برم ریخته و هنوزم درب داغونم ، موندم که داره چی میشه ! یهو همه جور بلایی از عاطفی و احساسی و دراماتیک گرفته تا مالی و جسمی و .... برای آدم پیش می آد ! آخه بابا مگه چی کار کردم ، فقط چون یه کم ازت شاکی بودم باید اینطوریم کنی ؟ بابا تو خدایی ، زورت زیاده ، درست ، ولی این رسمش نیستااا .

خدا جون تصادفه انگار همچین بهت نچسبید ! نه ؟! چرا حالا ماشینو خوابوندی بابا . از کار و زندگی انداختیمون . اونم بخاطر ۱۳۰ تا سرعت ؟! حداقل می ذاشتی برسم به ۱۵۰ تا که فلان جام نسوزه آخه . به هر کی می گم خندش می گیره . اونم کجا ؟!! یه پارکینگ دور افتاده شهر آبیک قزوین .

حالا باز همه اینا به کنار ، شلوارمونم پاره شد ، تازه خریده بودمشا .

شلوارم به درک . اون کبوترتو نمی تونستی بفرستی یه جای دیگه به جز روی بستنی ما واسه خرابکاری کردن ؟! جا قحط بود !؟

بستنی به فلانم . این دختره کیه جدیدا گذاشتی جلومون که بشه آینه دقمون ! بابا ۲ زار معرفت داشته باش ، تو این ۴ سال  که دستمون به خودمون بود ما رو یادت نبود و کاری نکردی ، حالا این آخریه بازیت گرفته ؟ حالا کاش به یه جایی می رسید ، اینم که اینطوری از آب در اومد .

پ.ن : حالا که ما بی خیال شدیم خانم دوزاریش افتاده که ما ناز بکش و ناز بخر نیستیم ، حالا بی خیال نمیشه !! عجب ! چرا بعضیا اینطورین ؟

خلاصه بد از دستت شاکیم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:6  توسط مهدی 

 

امشب از تنهایی به سرم زد که برم بیرون و خرید کنم . کتونی می خواستم بخرم . به خیابون اصلی که رسیدم از بغل مالیدم به یه ۲۰۶ که کنار خیابون پارک کرده بود ! اول فکر کردم آینه به آینه بوده ولی وقتی زدم کنار و رفتم ببینم چه خبره ، دیدم در ماشین گرفته به گلگیرش . هیچی نشده بود ولی وایستادم تا صاحابش بیاد . وقتی اومد گفتم الان بی خیال میشه و میگه برم ولی یارو ازین ندید بدیدای عوضی بود . گفت بریم تعمیرگاه نشون بدیم ببینیم خسارتش چقدره که کار به کروکی و پلیس نکشه . گواهینامه منو گرفت و منم دنبالش رفتم . تعمیرگا که رسیدیم فهمیدم با یارو رفیقه ظاهرا ، با این حال یارو گفت ۶۰ تومن خرجشه . منم زنگ زدم به مسعود ، چون تا حالا تصادف نکرده بودم که بدونم باید چی کار کنم . مسعودم گفت برم سر جام وایستم تا پلیس بیاد و از بیمه استفاده کنم . خلاصه منم به یارو همینو گفتم و رفتیم سر جامون . با این تفاوت که یارو جای ماشینش رو عوض کرد . چون روی خط عابر پیاده بود اولش ، ترسید پلیس جریمه اش کنه . منم داد و بیداد که عجب آدم نا مردی هستی و ازین حرف ها ! بهش گفتم کاش همون اول رفته بودم ، ولی دیگه کارتم دستش بود و چاره ای نبود . آخرشم پلیس اومد و گفت که من مقصرم ولی حالم به هم خورد از یارو ! خیر سرش معلم هم بود . ولی وقتی گواهینامش رو گرفتم فهمیدم ایراد کارش کجا بود . ایراد کارش این بود که تنکابنی بود . پشت دستم رو داغ کردم که دیگه مردونگی به خرج بدم و توی همچین موقعیتی وایستم . خلاصه هم از خرید کردن موندم ، هم اعصابم خورد شد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:9  توسط مهدی 

 

هستم . ولی درب و داغون ! یعنی از این بدتر هم می شد ؟ دیگه احساس می کنم یه جای کار من ایراد داره . شایدم طلسمی چیزی باشه . شاید هم آه کسی گریبان گیرم شده . هر چی که هست داره داغونم می کنه . کار اشتباه پشت کار اشتباه ، ضد حال پشت ضد حال ! کاش ۱ نفر بود که بدون اینکه ازم حرف بکشه و سوال پیچم کنه بفهمه چه مرگمه و درکم کنه . قبلا با خدایی که تو ذهنم ساخته بودم خودم رو راضی نگه می داشتم ولی الان دیگه از خدا هم نا امید شدم . دیگه هیچ حسی بهش ندارم ، دیگه احساسش نمی کنم . دارم کفر می گم نه ؟ ولی حرف دلمه . اسمش هر چی می خواد باشه ، مهم اینه که حرف دلمه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:49  توسط مهدی