کلا این هفته ای که گذشت ، هفته پر ماجرایی بود برام . بعد از اون حمایت و شور و شوقی که از طرف بابا دیدم ، فکر می کردم می تونم روی رفیقم واسه کار حساب کنم ، ولی امشب احساس کردم کسی که برای کار روش حساب می کردم ، داره پشتم رو خالی می کنه . امشب هم با تمام این احوال با خوردن پیتزا و بگو و بخند گذشت . ولی کی می دونه وقتی می خندیدم و می خندوندم به چه چیزایی فکر می کردم ! کی می دونه چقدر فکر های جور و واجور دارم که هیچ کدومشون هم خنده دار نیستن !
من آدمی ام که نباید ساکن و راکد باشم . اصلا نمی تونم یه کار تکراری رو انجام بدم ازش لذت ببرم . تازگی اینو فهمیدم . الان هم دلیل این احساس مزخرف و بیهودگی بخاطر همینه . بخاطر اینه که دارم کارهای تکراری انجام می دم . احساس می کنم دلخوشی ای ندارم . باید دنبال یه دلخوشی باشم که هم از این بیهودگی خلاص بشم هم سرم گرم بشه . حالا از چه نوعی و تو چه زمینه ای ؟ خودمم نمی دونم .
ایام خوش
توی هر سایت خبری و غیر خبری که میری ، حتی اگر دلت هم نخواد و دنبالش هم نباشی ، یه اسمی یا خبری از ایران می بینی . یه کم که دور و اطرافش رو نگاه کنی شرمت می شه از اینکه رئیس جمهورت همچین آدمیه ! خجالت می کشی که یه این آدم شده آقا بالا سرت و هر غلطی دلش می خواد ، به اسم ملت و به کام * انجام می ده . حالا همه این ها به کنار ، هیچی بیشتر از این آدم رو اذیت نمی کنه که خر فرضش کنن . این آقا ملت رو بلا نسبت خر فرض کرده . با اون بازی ای که سر اون ۱۵ تا زبون بسته در آورد معلوم نیست می خواست به چی و به کجا برسه . هنوز نمی دونه کسانی هستند که وقتی قیافه و حرف زدن طرف رو می بینن ، می فهمن حرفای خودشه یا حرفا ایه که گذاشتن تو دهنش . پیش خودش نمی گه اینا دو روز دیگه بر می گردن و تمام ما وقع رو با آب و تاب و احتمالا چند تا دروغ تحویل دنیا می دن .
یکی نیست به اون مترجمه بگه آخه بیکار بودی ؟ جونت در می اومد اگه ترجمه "موفق باشید" رو بجای "be successful" می گفتی "good luck" که انقدر حرف نزنن پشت سرت !
ایام خوش
از دیشب که با پیشنهاد مسعود واسه کار کردن و سرما یه گذاری کردن رفتم تو فکر ، تا همین امشب تو فکر بودم و امیدوار . به همه جور کاری ، از تولیدی گرفته تا دلالی و .... فکر کردم . امشب که به بابا خیلی سر بسته در مورد کار و سرمایه گفتم ، با جوابی که بهم داد نا امید شدم . احساس کردم پشتم خیلی خالی شد . هیچ وقت اینطوری نشده بودم ، خیلی احساس تنهایی کردم . البته نا گفته نمونه که حرفش منطقی بود و حساب ، ولی بالاخره ..... آدم بعضی وقت ها فقط دنبال دل گرمی و امید می گرده ، همیشه پول نیست که به آدم دل گرمی میده ، و ناراحتیه من هم دلیلش همین بود . اگرچه قسمت مالی هم بی تاثیر نبود :)
این روزها دیگه نه حالی دارم واسه گرفتن ، نه حوصله ای واسه سر رفتن . فردا قراره برم پیش میلاد و توی پروژه اش کمکش کنم . حقیقتش اصلا حوصله اش رو ندارم . خیلی سعی کردم بگم نمیام و وقت و حوصله اش رو ندارم ، ولی متاسفانه بعضی وقت ها این "نه نگفتن" که از بابام به ارث بردم بدجوری خفتمو می چسبه و گیرم میندازه . این دفعه هم گیرم انداخت . دیگه هر کی .. می خوره پای .. اش هم می شینه دیگه . مثل همین عمو محمود خودمون که امروز خیلی محترمانه گفت گه خوردم آقای بلر !
اینم از امشب ما
الان جرات این رو دارم که بگم بعد از این همه بالا و پایین رفتن و زور زدن ، هنوز نمی دونم از چی خوشم می آد ! هنوز نمی دونم می خوام چی کاره بشم ! هنوز نمی دونم اگر یه روز وقت و پول و امکانات کافی واسه تحقیقات داشته باشم ، تو چه زمینه ای و چه گرایشی مطالعه و تحقیق می کنم ! ولی ای کاش می دونستم . ای کاش یکی پیدا می شد و می گفت تو توی فلان کار و فلان زمینه استعدادت و امکاناتت و .. مناسبه و اگر براش زحمت بکشی بعدا پشیمون نمی شی .
کاش الان تورنتو بودم و می رفتم کنسرت دی جی علی گاتور ، البته نه بخاطر اینکه ازش خوشم می آد ها ! نه . چون همین کنسرته فقط . ولی حیف که نیستم و راهی جز صبر کردن و تلاش کردن هم ندارم .
اگر امروز ، برخلاف میلم خیلی سرد جوابتو دادم ، اگر برای دید و بازدید و عید دیدنی بهانه تراشی کردم و نیومدم که ببینمت ، فقط بخاطر این بود که خودم وضعیت مشخصی ندارم . فقط بخاطر اینه که معلوم نیست تا چند سال آینده اینجا باشم یا نه . نمی دونم تجربه کردی یا نه ، وقتی هدفی رو دنبال می کنی و تمام تمرکز و فکر و ذکرت رو می ذاری روش ، انگار هر چیزی غیر از اون برات بی رنگ و بی معنی می شه ! من دقیقا توی همچین شرایطی ام .
امروز دایی جان اینا اومده بودن عید دیدنی . خیلی شب خوبی بود . از طرفی کلی گفتیم و خندیدیم و از طرف دیگه هم دیداری تازه شد . ولی وقتی ما مشغول خندیدن و قهقهه زدن بودن بودیم ، مادر بزرگم بی حرکت گوشه اتاق خوابیده بود و نمی دونم به چی فکر می کرد و کجاها سیر می کرد . نه حرفی ، نه حرکتی ، نه احتمالا احساسی و نه .... . آلزایمر نهایتا به همین جاها ختم می شه دیگه ، نه ؟!
از شعر فرستادن دیشب به بعد دیگه خبری نیست . هیچ خبری ! خودم تصمیم گرفتم . فکر کردم باید اینطوری باشه . هر چند من خیلی بی پروا شروع می کنم ، ولی اگر طرفم محافظه کار باشه ، من هم عقب می کشم . شاید بخاطر خرچنگ بودنم باشه . به هر حال من چون به احساسم خیلی اعتماد دارم و توی تصمیماتم دخیلش می کنم ، این بار هم بهش اعتماد کردم و تصمیم گرفتم .
باید فردا صبح برم یه سری کتابخونه و کم کم شروع کنم به برنامه ریزی برای بقیه تعطیلات . همه تعطیلات دارن ، ما هم خیر سرمون داریم .
ایام خوش
وقتی یه کم به قبل نگاه می کنم و بیشتر فکر می کنم ، به این نتیجه می رسم که هیچ وقت توی این ۲۰ و چند سال عمری که داشتم :) پیش نیومد که کسی رو یه جور خاصی ببینم ، طوری که جرات این رو بخودم بدم که جلو برم و حرف دلم رو بهش بزنم ، یا احساس خاصی نسبت بهش پیدا کنم . پیش نیومد . خیلی وقت ها وقتی می دیدم دور و اطراف ، دوستان و اطرافیان آستینی بالا زدن و کاری دست خودشون دادن ، وسوسه می شدم و برای رو کم کنی و اثبات وجود و توانایی و ... هم که شده بود شیطنتی می کردم و سعی می کردم این جای خالی رو یه جوری پر کنم . ولی نتیجه ای نداشت که نداشت . چون از پایه و اساس مشکل داشت .
حالا به این نتجیه رسیدم که مهم نیست که چقدر طول می کشه ، یا مردم چی می گن و ... . بلکه فقط باید صبر کرد ، تا رسیدن به آدمی که فکر کنی واقعا برات یه جور دیگه ست .
موندم با این مشکل جدید چی کار باید بکنم . خدا کمکم کنه ! مثه ... تو ... گیر کردم :) حکایت اره هه شده ، حالا نه راه پیش دارم نه راه پس . خدا کنه به خیر و خوبی تموم بشه .
ایام خوش
