اون اتفاقی که منتظرش بودم داره کم کم وارد زندگیم میشه . خدا کنه خودش باشه !
پ.ن : ولی یه جای کار مشکل داره ! نمی دونم مشکل کجاست ، ولی تقریبا مطمئنم که هست . هر چی جاده و خیابون ۱ طرفه ست قسمت ما می شه ! چرا ؟ فقط خدا می دونه . فقط می دونم که تاثیر بدی داره . احساس می کنم داره فکر و آرزو و همه چیزم رو خراب می کنه ...
خیلی منتظر یک اتفاق غیر منتظره و عجیب و غریبم ! احساس می کنم باید هیجان زندگی بیشتر از اینی باشه که هست . بعضی وقت ها به یک ایمیل یا اس ام اس پر ماجرا هم راضی میشم . ولی هیچ خبری نیست که نیست . دچار روزمرگی شدم ولی امیدوارم و منتظر یک اتفاق خوب .
چند روز پیش خواب دیدم که کانادا ام . پیش آقا مهیار و فریده خانوم . حافظه ام رو از دست داده بودم و از ناراحتی مدام گریه می کردم . وقتی با پولی که از مهیار گرفته بودم برگشتم به ایران ، فهمیدم که تصادف کرده بودم و بر اثر ضربه ای که به سرم خورده حافظه ام رو از دست دادم . فقط یادم میاد که خیلی از این موضوع ناراحت بودم و خیلی اشک می ریختم . خدا آخر و عاقبتمون رو به خیر کنه .
دیشب هم خواب دیدم که دختر خالم تصادف کرد و مرد !
ولی از اون جایی که توی خواب همه چی برعکسه :) ، زیاد ناراحت نشدم . حتما عمرش طولانی میشه و من هم ....
امشب آخرین شب مراسممون بود . بعد از اینکه ملت رفتن ، با بچه ها افتادیم به جونه سیاهی ها و فرش ها و به ۳ شماره همه جا رو مرتب کردیم و الان هم خسته و کوفته قراره بریم واسه خواب . توی این ۱۰ شبی که گذشت خیلی فکر کردم که چی از خدا بخوام ، ولی آخرش به نتیجه ای نرسیدم . به همون عافیت و عاقبت به خیری و زندگی آروم و ... همیشگی بسنده کردم . کاش دعای متفاوتی به ذهنم می رسید و چیز جدیدی از خدا می خواستم ، ولی حیف که چیزی به ذهنم نرسید .
دیگه برم بخوابم
ایام خوش
چه حیف که دیگه نه مهناز مولوی جویی هست ، نه گردناز خانومی که هر روز آپ کنه و ما هم آنلاین بخونیم و نظر بدیم :(
وقتی فقط خودت می مونی و خودت ! انگار دیگه چیزی برای گفتن و نوشتن نمی مونه . مخصوصا اگر آدم کم حرفی باشی ، مثل من .
کم کم باید آماده بشم . هم برای کنکور سال بعد ( امسال که به لطف اساتید کنکور مالید ) ، هم برای زبان و مدارکی که لازم دارم . رفتم برای ثبت نام ، ولی چه کنم که وقت کلاس ها با هم جور در نمی آد و به قول معروف باهم conflict داره ! ولی بالاخره باید بجنبم که از قافله عقب نمونم .
توی این هفته ( قبلا که روز به روز آپ می کردم ، می گفتم امروز .... دنیا رو می بینی ؟) چند نفر بعد از مدت ها از طریق sms ازم احوالی پرسیدن و خبری گرفتن . یکی شون همین چند دقیقه پیش sms داد که چه خبر از کنکور ( بعد از این همه مدت ) ؟ چی کار کردی ؟ کی شیرینی بخوریم و از این اراجیف . از اون جایی که می دونست بعد از این همه مدت ، خیلی تابلو به نظر می رسه ، از این که دیر شده عذرخواهی کرد . من هم گفتم که امتحان ندادم و قراره سال بعد امتحان بدم . این وسط کلی حرف رد و بدل شد ولی از اونجایی که هنوز یه ذره ته IQ برام مونده ، فهمیدم طرف یه چیزی می خواد که بعد از این همه مدت sms داده ، واسه همین منتظر حرف اصلیش بودم که بخاطرش از اول sms داده بود . پیش بینیم درست از آب در اومد و آخر برگشت گفت جزوه هام رو می خواد ( سال بعد امتحان داره ) . البته من با همه این تفاسیر نه نگفتم . قرار شد کپی اونها رو بهش بدم ، ولی از اونجایی که خانم خیلی پررو تشریف داشتن ، گفتن که اصلش رو می خوان!! منم گفتم باشه ، 1 قرار می ذارم که بهت برسونمشون ( تو دلم گفتم بیلاخ ) . آدم کف می کنه بعضی وقت ها ، آدم انقدر پررو آخه !؟
صبح به سختی از خواب بیدار شدم ، خستگی کار و دوندگی های دیروز هنوز در بدنم بود . از حرف های دیشب قسمت هاییش که در مورد چشم و نظر بود رو یادم مرور می کردم . هنوز هم به خودم تلقین می کردم که من به این چیز ها اعتقادی ندارم . به خودم می گفتم تصادف دیشب محمد بخاطر بی احتیاطی بوده و بس ! ولی اعتقادات رسوب کرده در ذهنم مانعی بود برای پافشاری کردنم روی موضوع .
محمد می گفت این ماشین دیگه ماشین بشو نیست . خیلی خورده بود توی ذوقش ، آخه ۱۰ روز بیشتر نبود که ماشین را گرفته بود . می گفت وقتی درستش کند ، ردش می کند . هنوز پهلو و سرش درد می کرد . می گفت کاش دیشب به پلیس گفته بود که پهلو و سرش ضرب دیده . از اینکه گواهینامه طرف رو از روی دلسوزی پس داده بود تا توی این چند روز تعطیلی مشکلی براش پیش نیاد و راحت رانندگی کند ، تقریبا پشیمان بود . ولی اطمینان کرده بود و باید خودش را راضی نشان می داد .
شب ، یعنی همین چند ساعت پیش ، وقتی داشتم سریال مورد علاقه ام را می دیدم ، خبر رسید که احسان هم به طرز فجیعی تصادف کرده . احسان خیلی سابقه تصادف داره ، بنابر این کسی تعجب نکرد . باز هم به شهرداری خسارت زده بود و چند تابلو را زیر گرفته بود . و باز هم مثل همیشه مقصری در کار بود که بعد از منحرف کردن او ، فرار کرده بود !
خدا به خیر کند . شاید نفر بعدی من باشم .
ایام خوش
Remember when I was young and so were you
and time stood still and love was all we knew
You were the first, so was I
We made love and then you cried
Remember when
Remember when we vowed the vows
and walked the walk
Gave our hearts, made the start, it was hard
We lived and learned, life threw curves
There was joy, there was hurt
Remember when
Remember when old ones died and new were born
And life was changed, disassembled, rearranged
We came together, fell apart
And broke each other's hearts
Remember when
Remmeber when the sound of little feet
was the music
We danced to week to week
Brought back the love, we found trust
Vowed we'd never give up
Remember when
Remember when thirty seemed old
Now lookn' back it's just a steppin' stone
To where we are,
Where we've been
Said we'd do it all again
Remember when
Remember when we said when we turned gray
When the children grow up and moved away
We won't be sad, we'll be glad
For all the life we've had
And we'll remember whenایام خوش
انگار در این هوای بهاری ست که احساس ها به اوج می رسند و دل ها به هم نزدیک می شوند . به ماه و فصل مربوط نیست ، وقتی هوا بهاری می شود ، آدمی زاد عاشق پیشه و خل وضع می شود !! حالا هوا بهاری شده و دل ما هم بی قرار . نمی دانم برای چه کسی باید بی قرار باشم ، فقط می دانم بی قراری را دوست دارم . بی قراری برای کسی که هنوز !! بعد از این همه سال پیدایش نشده . بی قراری برای کسی که نمی شناسمش ، نمی دانم کجاست و ...... ولی می دانم دوستش دارم . عجیب است . ولی دوستش دارم . حتی بیشتر از بچه هایم که با خیالم ساختمشان .
هنوز در بهت و تعجب ام ! نه حسی برای نوشتن هست و نه موضوعی . دوراهی های زندگی ام زیاد شده اند . سر هر کدامشان کلی وقت صرف می کنم که شاید بهترین را انتخاب کنم ، ولی بی نتیجه است . انگار بهترین راه بی معنی ست . تابع شرایط و موقعیت و خیلی چیزهای دیگر است .
این چند روزی که گذشت ، خیلی فکر کردم . مثل همیشه برای فکر کردن احتیاج به راه رفتن داشتم و دست به کمر شدن . دستم رو به کمرم می زدم و قدم زنان فکر می کردم . فکر می کردم که چرا عادت کردم چشمم رو روی خیلی چیزا ببندم و ندیدشون بگیرم ! چرا باید خیلی از احساساتم رو ندید بگیرم و از وابسته شدن بهشون بترسم ! چرا باید از وابسته شدن بترسم و طرف وابستگی به خیلی چیز ها نرم !
انگار چشم بستن و ندیدن برام شده عادت . انگار بی تفاوت بودن نسبت به همه ، شده قسمتی از زندگیم .
امشب کانال ۴ فیلم ، mystery river رو نشون می داد . یه تیکه ای توش داشت که خیلی فکرم رو مشغول کرد . پسری که نامزدش کشته شده بود ، گفت فکر نکنم دیگه همچین احساسی به کسی پیدا کنم ( چون عاشق دختره بود ) ، پلیسه که طرف مقابلش بود گفت : خیلی ها در طول زندگیشون همچین حسی رو تجربه نمی کنن ! راستش یه کم ترسیدم که نکنه من هم جزو همین دسته آدم ها باشم .
دوباره ، با تمام سعی و تلاشی که کردم ، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و کلی از قسمت های پست رو پاک کردم ! بعضی از حرف ها از اندازه وبلاگ بزرگ تره و جاش اینجا نیست ، باید توی دل آدم بمونه .
امروز دوباره با دیدنت سر همون دوراهی قرار گرفتم ، که واقعا می خوام یا نه ؟ دوباره نتونستم بفهمم احساسی که دارم اسمش چیه ؟ نتونستم بفهمم چطوری بهم نگاه می کنی ، چطوری باید بهت نگاه کنم ! نتونستم بفهمم ! نتونستم
خب . دروغ چرا ! وقتی دیدم داری با موبایل یواشکی حرف می زنی و پچ پچ می کنی یه جورایی ناراحت شدم . گفتم یعنی کی می تونه باشه ؟ نکنه !! خودم تعجب کرده بودم ، واقعا نمی فهمیدم که این ناراحتی و تعجب واسه چیه ؟ ولی حسی بود که داشتم ، پس دلیلی نداره پنهانش کنم .
وقتی می خواستم جواب اس ام اس هات رو بدم ، خیلی با خودم کلنجار می رفتم و فکر می کردم که نکنه دارم اشتباه می کنم ! نکنه تو اس ام اس دادی ، چون فهمیدی من حالم با دیدن یواشکی حرف زدنت عوض شده و خواستی ببینی اوضاع از چه قراره ؟! نکنه همش یک سرگرمیه ساده برای تو باشه و یه خواب طولانی واسه من ؟
بعضی وقتها به خودم می گم انقدر صبر می کنم تا تو یکی رو پیدا کنی و بری دنبال زندگیت ، تا فکر کنم این تو بودی که رفتی و من بودم که موندم ، پس من بدهی و دینی بهت ندارم . خیلی خودخواهم ! نه ؟ ولی هر چی هست ، چیزیه که واقعا هستم . شاید بخاطره اینه که فکر می کنم اگر این اتفاق بخواد بیافته ، من خیلی خوب باهاش کنار می آم و بهش عادت می کنم ولی تو نه !
شاید تمامش در حد فکر و خیال باشه ، شاید هم نه !
یه شب یه کسی که هیچ وقت بهت زنگ نمی زده ! مخصوصا برای حال و احوال ، بهت زنگ می زنه و می گه چطوری ؟ خوبی ؟ آب و هوا اونجا چطوره ؟
شب که می رسی خونه هیچ کس حرفی نمی زنه ، سر سفره شامی که از قبل پهن شده میشینی . شام رو با بی میلی تمام می خوری و تشکر میکنی و می ری تو اتاقت . هی با خودت فکر می کنی که چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه ؟! یعنی من کاری کردم ؟ پس چرا کسی چیزی بهم نمی گه ؟
شب موقع خواب تمام پرده ها رو می کشی و تمام ساعت های کوک شده رو ترن آف می کنی که مبادا فردا صبح بخاطر نور یا آلارم ساعت از خواب بیدار بشی . از فرط خستگی نمی فهمی کی خوابت می بره .
ساعت 6 صبح پدرت بهت زنگ می زنه ! " بیدار نمی شی ؟ نماز نمی خونی ؟ کلاس نداری امروز ؟ " نه . کلاس ندارم بابا ، می خوام بخوابم . خیلی خستم .
ساعت 7 مادرت بهت زنگ می زنه ! " بیدار شو دیگه . مگه کلاس نداری ؟ چقدر می خوابی ! " نه مامان جون ، کلاس ندارم ، خوابم می آد ، می خوام بخوابم . پیش خودت می گی موبایلو خاموش کنم با خیال راحت بخوابم ، ولی قبل از اینکه خاموشش کنی خوابت می بره .
ساعت 8:30 پدرت بهت زنگ می زنه ! " بیدار شو دیگه . ما خونه آقا اینا هستیم ( پدر بزرگ ) " . خب ! چه خبر ؟ خوبن همه ؟ این وقت صبح اونجا چیکار می کنید ؟ " آقا به رحمت خدا رفته ، منتظریم از بهشت زهرا آمبولانس بیاد " کی ؟ "دیشب "
تمام حس بدی که از دیشب داشتی با حس بدی که با شنیدن این خبر بهت دست می ده ، میشه چند قطره اشک و آه و افسوس ، وسط هول هولکی اتو کردن تنها لباس تیره ای که برای این مواقع گذاشته بودی کنار !
روحش شاد
