تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

امروز روز خوبی بود . چون شروع خوبی داشت . صبح زود بیدار شدم ، نون سنگک داغ گرفتم و اهل خونه رو ترغیب کردم به صبحانه خوردن . بعد از صبحانه نشستم پای کامپیوتر و اینترنت و بعد از اینکه کارم تموم شد ، یه چرت ۲ ساعته زدم :) . خلاصه از اینکه دیشب زود خوابیدم و صبح زود بیدار شدم خوشم اومد .

تنها ضد حالی که امروز داشتم ، خراب شدن کامپیوتر بود . مجبور شدم برم پایتخت و سی دی ویستا رو به قیمت گزافی بخرم . حالا باز تا اینجاش خوب بود . فکرش رو بکن ، چه حالی شدم وقتی فهمیدم سی دی مشکل داره و بوت نیست !! دوباره برگشتم و سی دی رو عوض کردم و کلی وقتم هدر رفت . تا همین ۲ ساعت پیش درگیر بودم . امروز با این اتفاقی که افتاد فهمیدم واقعا بدون کامپیوتر عین آدم کورم ، نمی دونم خوبه یا بد ! ولی خیلی وابسته ام به کامپیتر .

الان که دارم میل ام رو چک می کنم می فهمم که هنوز جواب سوالایی که پرسیده بودم نرسیده . خیلی نا امید می شم . فقط یکیشون به نام سمد جواب داده که خب ! خیلی کاسبه . خوشم نیومد از جوابش . گفته هر چقدر پول بدی آش می خوری . گفته پول بده تا راهنماییت کنیم .

کلا از کنکور دادن منصرف شدم . افتاد واسه سال بعد ! خدا کنه تا اون موقع کارایی که قراره انجام بدم رو انجام بدم و مشکل خاصی پیش نیاد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 22:30  توسط مهدی 

 

خیلی بی حس و حال شدم . انگار نه انگار فردا ۲۲ بهمنه :) . ما که هر سال با رفقا  ۲۲ بهمن رو توی کوه برگزار می کنیم ، البته نه از سر مخالفت یا چیزی شبیه اش بلکه فقط بخاطر علاقه به کوه نوردی و راهپیمایی تو کوه !!

ولی امسال از کوه هم خبری نیست ، اگه خیلی همت کنم میرم استخر ، اگرم که حس و حالم مثه الان باشه ، فیلم می بینم و کتاب می خونم و کارای عقب مونده رو ردیف می کنم .

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 23:55  توسط مهدی  | 

 

وقتی خودمون سنت به این قشنگی داریم ، چرا باید بریم سراغ ولنتاین !

۲۹ بهمن روز دلدادگان . از این به بعد بجای ۲۶ بهمن و بجای تبریک ولنتاین ، در روز ۲۹ بهمن می گوییم :  "  سپند مبارک  "

اطلاعات بیشتر در مورد ولنتاین و اسپندار مذگان :

لینک

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 15:39  توسط مهدی  | 

 

در مورد آمیش ها با خاله حرف زدیم . قبلا هم با هم در موردشون حرف زده بودیم . ازشون خوشم می آد . از خودشون ، از زندگی کردنشون . از بعضی از عقایدشون .    

خیلی سخته که یک قدمیه تمدن و تکنولوژی باشی ، ولی ساده زندگی کنی ، به معنای واقعی ساده . حتی بدون برق !!

البته نظرم یه کم با خوندن این مطالب عوض شد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 23:54  توسط مهدی  | 

 

این کلاسای TA چیه جدیدا مد شده ! به نظرم تاثیرات منفیش به مثبتش می چربه . حداقل تو این دو مورد از آشناهای ما که اینطوری بوده .

اینی که ما دیدیم ، دست آوردی جز اعتماد به نفس کاذب و بی تفاوتی و ادا در آوردن و خودخواهی و .... نداره . حالا نمی دونم همه همینطوری می شن یا فقط فک و فامیل ما اینطوری ان .

ج : فکر کنم یه جور کلاس روانشناسی باشه ! ولی دقیقا نمی دونم . گوگلش کن ، احتمالا یه چیزایی پیدا می شه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 19:42  توسط مهدی  | 

 

الحق و والانصاف ، کسی که این وقت شب می رسه خونه ، می تونه بسیجیه خوبی واسه مملکت باشه ؟ نه والله !

بوی کلر میدم ، خستم ، خیلی هم گرسنه .

راستی ، آقا تپله رو داریم می پیچونیم ها ، حس کردیم داره سرمون کلاه می ره ، گفتیم این تپله خوب نیست ، یه تپله دیگه پیدا می کنیم ، تپل قحط نیست که !

شب خوش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 3:53  توسط مهدی  | 

 

ماجرای مسجد رفتن و باقی قضایا رو به تفصیل نوشته بودم که متاسفانه پاک شد . یعنی دوباره از همون سوراخ قبلی آره ! ولی دوباره می نویسم ، یه کم خلاصه تر :

با کلی امید و آرزو رفتم ، آشنایی که قرار بود برم پیشش رو دیدم ، به رئیس بسیج معرفیم کرد ، رئیس بسیج دقیقا همون طوری بود که انتظارش می رفت ، شلوار کتون کرم چروک و نشسته ، پیراهن مشکی روی شلوار ، و البته ریش نا مرتب ! برادرهای بسیجی هم همون طور که انتظارش می رفت بودن ، ساده و حرف شنو . فقط فکر نمی کردم انقدر کم سن و سال باشن ، بزرگ ترینشون ۲۰ ساله بود . برخورد هم همون طور که انتظار می رفت با بهت و تعجب همراه بود ، با تمام تمهیداتی که اندیشه کرده بودم ، باز هم بین اون همه بچه مثبت ، کاملا منفی بودم .

وقتی طرف ، همون رئیس بسیج ، فرم عضویت رو داشت بهم می داد ، ازم پرسید درست تموم شده دیگه ؟ می خواست یه جورایی بگه خر خودتی ، من که می دونم چه مرگته ، تو نه ازون آدمایی هستی که از بسیجی جماعت خوشت بیاد ، نه عاشق چشم و ابروی منی ، که حالا یادت افتاده بسیج و بسیجی ای هم هست و هوس بسیجی شدن به سرت زده . منم جوابش رو دادم و فرم عضویت رو گرفتم ، گفتم بعدا با مدارک براتون می آرم . تو دلم گفتم ... بخورم دیگه بیام این طرفا . و واقعا هم ... بخورم دیگه هوس بسیجی شدن کنم ! گور پدر چند ماه اضافه تر ، اگه قراره برم سربازی ، دیگه فرقی نمی کنه چند ماه باشه . یا نمی رم ، یا کامل می رم .

شنیدم که آقای رئیس به یکی از بچه های بسیجی می گفت " دیدم با فلانی داشتی دم در حرف میزدی ، آخه اون به تو نمی خوره که ، اگه بخوای این طوری پیش بری نمیشه ها ، حالا خودت می دونی ! " می گفت " بچه خوب کسیه که که با بچه های خوب رفیق باشه ( اشاره کرد به بقیه بسیجی هایی که وایستاده بودن و  تماشا می کردن ) " . به همین سادگی ...د به اون بنده خدا ( فلانی ) ، احتمالا تنها تفاوتش و تنها گناهش بسیجی نبودنش بوده . همین طوری می شه که بسیجی جماعت فکر می کنه تافته جدا بافته است دیگه !

البته بسیجی ای هم هست که اینطوری نباشه ، ولی ما ندیدیم .

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 2:14  توسط مهدی  | 

 

آقا عجب زوری داره ها ! داداش بزرگه ، سربازی نرفته ، داره کارای معافیت سربازیشو انجام میده  ، اونوقت ما دستمون به خودمونه ، منتظریم یا امام زمان ظهور کنه یا بلا نازل بشه که این سربازی رو بپیچونیم .

 

انگاری از بس به خدا گفتم " اهدناالصراط المستقیم" بالاخره یه فرجی شد . دارم به راه راست هدایت می شم . باور کن . چطوری ؟! یه آشنا پیدا کردم تو بسیج ، قراره فردا مدارکمو ببرمو اگه خدا بخواد بسیجی بشم . می گن برای سربازی به درد می خوره ، منم گفتم به روی چشم . بسیجی هم می شم . 

 

کلی سوژه شدیم با این بسیجی شدنمون بابا ! اه !

 

شنیدی می گن یه سیبو که میندازی بالا 100 تا چرخ می خوره تا بیاد پایین ! من این سیب مهاجرتو 2 ساله انداختم بالا ، اگه خیلی تیز و فرز باشم 4 سال دیگه میرسه به نقطه اوجش ، 6 سال بعدشم میاد تو دستم ( بعد از درخواست دادن ، 68 ماه طول می کشه تا جواب بدن ) . خدا می دونه تا 10 سال دیگه این سیبه چند تا چرخ می خوره و به چه حالو روزی در می آد . خدا رو چه دیدی ! شاید تا 10 سال دیگه ، 6 تا بچه هم داشتم . فکرشو بکن . ۶ تااااا

 

اونوقت چه مصیبتی می شه بلیط گرفتن واسه اون 6 تا . اوه اوه اوه   :)))

 

راستی یادم رفت بگم . از هفته بعد اگر کسی طالب بود استخاره هم می کنم ، البته با وقت قبلی .

 

ایام بکام

 

من می تونم : ۵

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 22:3  توسط مهدی  | 

 

خدا رو شکر امروزم برنامه ها به خوبی و خوشی به سرانجام رسید ! الانم از استخر اومدم ، طبق معمول خسته و کوفته ، با کلی حرف که از فرط خستگی نایی برای نوشتنشون نیست . یه کم انرژی دارم که باید بذارم واسه چت کردن با خاله و فرستادن چند تا ایمیل . عنوان هم ندارم بذارم !

فقط یه خبر خوب بدم ، به اونایی که دنبال کار سربازی و ودیعه گذاشتنن : آقا برو اینجا رو ببین

و دیگر هیچ . به امید روزهایی به از این

من میتونم : ۴

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 1:14  توسط مهدی  | 

 

از راه رسیدم . خیلی خستم . خیلی ! ۱۱۰۰ تا با کفی رفتم . کفم برید . شریکمون کم آورد ، من نه ! یکی به نفع من :)

حالم بهم می خوره از هر چی آدمه بول هوسه عوضیه ، که خدا رو شکر کم نیستن دور و برم . حالم بهم می خوره از هر چی آدمه بی تعهده که جز چک سر ماهشون به هیچی دیگه فکر نمی کنن ! خدا هم خوب پتشونو می ریزه رو آب ، با حرفای ضد و نقیض و چرند ، گند می زنن به خودشون و اعتبارشون ! جوری می شه که خودشون آبروی خودشون رو می برن ! 

من اگه روزی بخوام مهاجرت کنم بخاطر فرار از این جو کثیفه جامعه است ، نه بخاطر راحت مشروب خوردن و کازینو رفتن ! نه بخاطر دختر بازی بدون کلانتری ! نه بخاطر به قول بعضیا فرار از چهارچوب مذهبی جامعه . همه چیز رو تحمل می کنم جز جو آلوده و آدمای بی تعهد و کثیف . دوست ندارم بچه هام با اینجور آدما سر و کاری داشته باشن .

به هر حال شرمنده اگه یه کم خسته و عصبی بودم .

ایام خوش

من می تونم : 2

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 0:55  توسط مهدی  | 

 

بعضي اوقات دنبال كردن يك راه و يك هدف كه از درست بودنش مطمئن نيستي بهتر از انتظار كشيدن براي پيدا كردن بهترين راهه ، چون يك روز مي رسه كه وقتي سرت رو بالا مي گيري و به خودت نگاهي مي كني و مي فهمي كه هيچ هدفي نداري و هيچ راهي رو انتخاب نكردي و هنوز داري دنبال بهترين راه مي گردي . مي گن آخرش همه به يه جا مي رسن و نبايد زياد دست و پا زد ، ولی من عقيده دارم تا ميشه بايد تو اين دنيا دست و پا بزنيم تا كمال مطلوب رو پيدا كنيم كه حتي اگر پيدا نكنيم ، باز هم ارزش تلاشي كه كرديم از بين نميره . نتيجه اين كه نبايد به انتظار بهترين ها نشست ، بايد راهي رو انتخاب كرد و دست و پا زد تا به بهترين رسيد ، چون در نهايت همه راه ها باید به يكجا ختم بشه .

 

 

ايام خوش

 

من میتونم : ۱

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 23:18  توسط مهدی  | 

 

همیشه شعارم این بوده که مقدم بر تمام این نذری دادنا و غذا دادنای تاسوعا و عاشورا ، رضایت در و همسایه ست که شرطه ،البته تا حد امکان و معقول .

این همسایه بقلی ما از شب ۸ ام تهیه و تدارک دیدن آش ظهر عاشوراش شروع میشه . امسال هم مثه هر سال از شب ۸ ام شروع کردن . بنده خداها یه کم بی عرضه ان ، والا نیتشون خیره . فک و فامیلاشون توی این ۲ یا ۳ شب ، واسه اینکه خدایی ناکرده کالیبرشون نیاد پایین ، ماشیناشون رو سر تا سر کوچه بن بسته باریکه ما ردیف می کنن ، که یه وقت مجبور نشن تا کوچه بالایی که جای پارک هم داره پیاده برن . حالا گور پدر همسایه هایی که می خوان ماشینشون رو بیارن تو پارکینگ . صبح عاشورا که شروع می کنن به کشیدن آش ، معمولا ما با صدای دعواشون از خواب بیدار میشیم . امروز صبح هم طبق برنامه هر سال همینطور بود . من که بیدار بودم ، ولی داداش کوچیکه از خواب پرید . گفت خوبه فقط آش میدنا ! داییه همین خانواده هم چند سال پیش سر دیگ آش دعواش شد و بعدشم سکته کرد . واقعا نوبرن !

تا چند سال پیش که همین آقای همسایه ، رمقی داشت و هنوز کامل بازنشست نشده بود و موتور سواریش به راه بود ، صبح به صبح ما رو با صدای موتور وسپای سفیدش از خواب می پروند ( بیدار نمی کردا ! می پروند ) . ما که مثه خرس می خوابیدیم ، ولی بنده خدا مامانمون سرش درد می گرفت . من که خیلی دعاش می کردم ، همین همسایمونو میگم . ۲ سال پیش بود به گمانم که از دعای خیر ما و بقیه همسایه ها سکته کرد و کلا موتور سواری رو گذاشت کنار .

بابام همیشه میگه هیچی نباید بهش گفت چون خیلی به گردنمون حق داره . هم همسایمونه ، هم سنش بالاست ، هم پدر ۳ تا شهیده .

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 10:12  توسط مهدی  | 

 

امشب هم رفتم جای همیشگی . طبق معمول همیشه : مقتل خوانی و مرثیه خوانی و سخنرانی ، جمعا ۲ ساعت . مختصر و مفید ، بدون هیچ دخل و تصرفی ! سخنرانش آقای فاطمی نیا ست . هم خودش خوبه هم حرفاش ، البته به نظر من . آخر مراسم هم یه منتخب ادعیه میدن به ملت که دست خالی نرن . ولی از فردا مراسم پربارتر میشه ، آخه شام میدن :) .

تنها مشکلی که بود ، پشت سریم بود . از اول تا آخر ضجه میزد . پرده گوش ما رو مورد عنایت قرار داد . آخر مراسم گفتم بر گردم بگم حاج آقا التماس دعا ، برگشتم دیدم دریغ از ۱ قطره اشک تو چشاش ! شرم و حیا نذاشت همونجا اجرشو بذارم کف دستش . گفتم یه امشبه رو بی خیال .

از چند تا حرکت حالم بهم می خوره . الان حوصله توضیحش نیست . تو پست بعدی لیستشون می کنم .

 پ.ن : جواب به صورت خیلی خلاصه ، آقای فاطمی نیا یک روحانی و محقق مسائل دینیه . من قبولش دارم ، برای من همین کافیه که قبولش دارم . امشب هم در مورد لزوم داشتن راهنما و استاد صحبت می کرد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 23:9  توسط مهدی  | 

 

۲ بار یه چیزی نوشتم ، خواستم بفرستم ، هر دوبارش این سرور بلاگفا تر زد توش ، نشد دیگه . آخرشم پستمون پرید . با هر ترفندیم بلد بودم نتونستم بیارمش . الهی بمیری بلاگفا !

خلاصش این بود که یه مشکلی دارم ، دعا کنید حل بشه ، چون عین این خول و چلا ۳ روزه دارم تو خونه قدم میزنم تا یه خبری چیزی بشه که بهم بگن مشکلم حل شده ، ولی هنوز هیچ خبری نیست .

درست بشه به همه تون شیرینی میدم . اینم عکس منه ، اونایی که تو سرمه مشکلامه .

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 23:53  توسط مهدی  | 

 

  • وای خدا ، پکیدم از تنهایی !! 

توی این چند هفته ای که گذشت به چند مورد برخورد کردم که بعد از مدتی زندگی توی بلاد کفر ، تصمیم گرفته بودن برگردنو همینجا باغچشون رو بیل بزنن . هم آشنا بودن هم غریبه ، هم متاهل هم مجرد . حتی یک مورد بعد از ۱۵ سال زندگی توی کانادا این تصمیم رو گرفته بود . وقتی ازشون می پرسیدم خب دلیلش چی بوده که برگشتید ؟ متفق القول می گفتن اونجا غربتی داره که فقط باید تجربه اش کنی تا بفهمی ما چی میگیم ، با وجود تمام امکانات رفاهی ، انگار یه چیزی کمه . من معمولا این جور مواقع تو دلم می خندم و میگم اونی که کمه عقله سلیمه عزیزم . حتما جربزه تغییر کردن رو نداشتید ، نتونستید تحمل کنید ، حالا هم که دیدید ....دید ، دست از پا درازتر برگشتید میگید غربت داره . بابا غربت کیلو چند ؟ بگو نتونستم ، نمی میری که !

خدا هم ازون جایی که معمولا سریع جوابمو میده و میذاره تو کاسم ، این چند روز بدجوری حال ما رو با تنهایی گرفت . انقدر این ۳ روزی که گذشت احساس تنهایی کردم که حد و حساب نداشت . توی اتاق خودم ، با تمام وجودم تنها بودن و غربت رو حس کردم . خیلی بد دردیه !

خلاصه آخرش به غلط کردن افتادم دیگه . خدا کنه دیگه فردا صبح ( بی حرف پیش ) همه چیز بر وفق مراد باشه . مثل همیشه عادی و روتین .

راستی امروز فهمیدیم این تپل خان همونطوری که پیش بینی میشد کمی کالیبرش بالاست . امروز رو به بهانه مسمومیت کلاسو پیچوند . سگ خرابکاری کنه روی سر هر چی آدمه دو دره بازه !

پ.ن : به شخصه از انتقاد استقبال می کنم ! ولی نه از هر کسی . مثلا انتقاد گردناز خانم رو قبول کردم چون هیچ هدفی غیر از انتقاد پشتش نبود و البته درست هم بود . مرسی از لطفش و تذکرش .

 

به امید روزهای پر از امید

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:50  توسط مهدی  | 

 

برو اینو از حاجی واشنگتن ببین . اگه نبینی نصف عمرت بر فناست !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:20  توسط مهدی  | 

 

خب . به سلامتی جلسه اول کلاس آمادگی واسه غریقی دیشب برگزار شد . ازون جایی که خیلی وقت بود هیکل مبارکو تکون نداده بودم ، به عبارتی 2 سال ، بعد از یه ذره شالاپ شولوپ کردن پس افتادم و سرم گیج رفت . این آقا تپله که استادمون باشه ، از خدا خواسته ما رو برد بیرون و گفت دراز بکش که حالت میزون بشه . مسعود رو هم فرستاد دنبال آب قند ، خودشم به دوست دخترش زنگ زد و شروع کرد به لاس زدن ! حالمونو به هم زد با اون حرفای دو زار ده شاهی که پشت تلفن میزد . همه حرفاش رو هم به یه فحش نمی ارزید . خلاصه نصف وقت کلاس به نام حال بد ما و به کام آقا تپله گذشت و ساعت شد 1 شب . کلاسه ساعت 10:30 شروع میشه ، استخرش هم عمومی نیست ، گفتم که خدایی ناکرده فکرای بد نکنید . برگشتنه هم آقا تپله زحمت حمل و نقل رو کشید و رسوندم خونه . از خستگی عینهو خرس خوابیدم . خیلی خواب راحتی بود . یعنی اولین خواب راحتی که توی این چند ماه داشتم شاید همین بود . 

نمیدونم چرا هرچی تپل مپله لاف زنه گیر ما میافته !  ولی خوبه . با نمکه . وقتی خالی می بنده  آدم دوس داره لپشو بکشه :)

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 23:25  توسط مهدی  | 

 

انگاری اوضا خیلی قاراش میشه ها ! جدی جدی بوی توطئه از همه طرف داره میاد ، اونوقت عمو محمود می خنده میگه : جنگ ؟ کدوم جنگ ؟

عربستانم داره زیر آبی میره به خدا ! سر بزنگاه سیبیلای عمو محمود رو دونه دونه میکنه و به ریشش می خنده ! میگی نه نیگا کن .

ایام بی محمود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 12:11  توسط مهدی  |