تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

  • دوباره محرم اومد و حال و هوای ما مشکی شد

نمیدونم چی باید بگم . نمیدونم از کجای خبرهای امشب بگم . یادم میاد چند ماه پیش نوشته بودم که ۴ تا از رفقا تو جاده مشهد چپ کردنو یکیشون به رحمت خدا رفت ، یکی دیگشون هم ضایعه نخاعی پیدا کرد . راننده و کمک راننده هم سالم . یادتونه ؟ همین چند هفته پیش بود که رفتیم عیادت علی . کلی گفتیم و خندیدیم و یاد گذشته ها کردیم ، تا شاید یه کم از فکر خودش و اوضاع و احوالش بیاد بیرون . امشب پدر همین علی آقا که ضایعه نخاعی پیدا کرده به رحمت خدا رفت . شک ندارم که از غم علی بوده ، کدوم پدری یا مادری می تونه همچین صحنه ای رو تحمل کنه . پسرش رو روی ویلچر ببینه و خم به ابروش نیاره و آخ نگه ؟ اونم چه پسری !

خدا به همه شان صبر بده . اگر حس و حالش رو داشتید ، فاتحه رو فراموش نکنید . ممنون

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:0  توسط مهدی  | 

 

امروز صبح تصمیم گرفتم برم سراغ کارهای عقب مونده ام . به مسعود زنگ زدم و باهاش قرار گذاشتم که بریم سراغ کلاسی که قرار بود ثبت نام کنیم . برای غریق نجاتی ! خلاصه رفتیم و فرم های قرارداد و ثبت نام رو پر کردیم و برای فردا قرار گذاشتیم که بریم برای تست دادن ، تا یارو ببینه چقدر حالیمونه . فعلا همین یه کار رو انجام دادم ، حالا قراره تا شب برم مطب دکتر و برای دندون هام وقت بگیرم ( تلفنی وقت نمیده عتیقه ) ، اگر هم وقت شد برم دارینوش ببینم کتاب خوب پیدا می کنم یا نه ! 

از فردا صبح هم میرم کتابخونه که شروع کنم به سر و کله زدن با درس و کتاب ، هر چی الاف گشتیم بسه . دیگه حالم داره به هم می خوره از بیکاری . اگه حداقل یه برنامه واسه مسافرت میذاشتیم بد نبود ، ولی بروبچ همه سرشون شلوغه . پس بهترین کار همین کتابخونه رفتنه :)

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 14:41  توسط مهدی  | 

 

امروز ییهو دلم خواست بچه داشته باشم . خنده داره ؟ آدمیزاده دیگه ، ییهو یه چیزی دلش می خواد . گفتم ییهو ، یاد مهران مدیری افتادم . خوب شد زودتر جمعش کرد . اگه بیشتر ادامه میداد عین این بود که پاش رو کشیده بود روش :) . گندش رو در آورده بود دیگه .

امشب روی اون دنده چپ انتقادم ها !!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 23:24  توسط مهدی  | 

 

امروز هم به استراحت و چای و تلوزیون و البته به خوبی و خوشی گذشت . خوب بود .

یادم میاد دبیرستان از هر ۱۰ تا کتابی که به عنوان فوق برنامه ریاضی بهمون معرفی می کردن ، ۷ تاش از دکتر پرویز شهریاری بود . جالب بود که روی تمام کتاب ها هم می نوشتن پرویز شهریاری ، به همین مختصری . در پرانتز : بر عکس خیلی از اساتید که اگر سهوا فراموش کنی پسوند دکتر رو به اول اسمشون اضافه کنی ، تصور می کنن شخصیتشون رو زیر سوال بردی ! و اگر یه کم کنترل نداشته باشن ، ابراز ناراحتی و گله هم می کنن ! ( برای خودم پیش اومده ) . بگذریم . امروز کانال ۶ نشونشون میداد . خیلی برام جالب بود . فکر نمی کردم سنشون زیاد باشه . متولد ۱۳۰۵ در یک خانواده زرتشتی . همین الان کلی از کتابهاشون توی قفسه های کتابخونمه که کلی هم خاک خورده .

 راستی این تیتراژه برنامه مثل ماه چقدر مضحکه . واقعا مضحکه ها ! در حد حال به هم زدنو اینا . مهمون برنامه امروزشون هم که هادی ساعی بود . همیشه وقتی یادم میاد که هادی ساعی و علیرضا دبیر و خادم و امثالهم برای شورای شهر انتخاب شدن ، یاد جمله حضرت علی میافتم ، قریب به این مضامینه که هر امتی استحقاقش همون حکومت و دولتیه که داره . لیاقتمون همینه دیگه . علیرضا دبیر کی و کجا و چطوری دکتری گرفت ، خودش هم نمیدونه . خدا رو چه دیدید ؟ هیچ بعید نیست فردا روزی به لطف همین مردم ورزش دوست ، علی دائی یا رضا زاده هم بشن رئیس جمهور . ولی خب ، همینه که هست .

راستی خرچنگمو رنگش کردما . دیدی ؟! الان هارمونیش با فضای وبلاگ بیشتره :)

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 22:35  توسط مهدی  | 

 

پستی که ۲ روز پیش نوشته بودم را دلیت نمودم ! چون معتقدم همه خاطرات را نباید ماندگار کرد ، و فراموش کردن بعضی از خاطرات به صلاح است .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 15:14  توسط مهدی  | 

 

دیدی این آدمایی رو که به قول بعضی ها چشم و رو ندارن ؟

کلی میری براش وقت میذاری و مشکلاتش رو برطرف میکنی و چیزی بهش یاد میدی ، اونوقت وقتی ازش چیزی می خوای می پیچونتت ! چمیدونم ، مثلا ازش جزوه کمیاب یه استاد رو می خوای ، میگه صاحبش راضی نیست . یا میگه واسه خودم نیست . یا .... خلاصه می پیچونه دیگه . آخه آدم انقدر بی چشم و رو ! نمی دونم این آدما چه فکری پیش خودشون می کنن . واقعا اعجوبه اند .

یادمه دکتر جسمانی سر یکی از کلاس هاش چیز جالبی می گفت . می گفت آدم نباید نظر تنگ باشه . می گفت پیش اومده که شاگرد خودش کارفرماش بوده ولی نه تنها از این بابت ناراحت نشده ، که خوشحالم شده . امیدوارم خدا حفظش کنه . به من که خیلی چیزی یاد داد .

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 14:38  توسط مهدی  | 

 

منو نیگا ! با تو ام !

به خدا قلمبه کردن حرفای ساده هنر نیست . قلمبه حرف زدن هم هنر نیست . این هنره که حرفای قلمبه رو ساده بنویسی یا بگی که همه بفهمن . چیه ؟! حرف مردم ؟ میگن هیچی بارش نیست ؟ میگن بلد نیست قلمبه حرف بزنه ؟ میگن اهل فکر و مطالعه و .... نیست ؟

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 22:52  توسط مهدی  | 

 

امشب تا صبح بیدارم . دلم می خواد فردا ظهر ، وقتی از کلی استرس و هیجان فارغ شدم ، بیام خونه ، غذا بخورم ، بعد برم توی اتاق با خیال راحت تا هر وقتی که دلم می خواد بخوابم . بعد که بیدار شدم ، خستگی ای در کنم از یه طرف دیگه ولو بشم و دوباره بخوابم . دوست دارم از خواب که بیدار شدم یه دوش آب گرم بگیرم و بعد همون طوری با حوله بیام روی کاناپه دراز بکشم و تلوزیون تماشا کنم . وقتی دیدم برنامه هاش چنگی به دل نمیزنه ، که احتمالا همینطوره ، برم سراغ یخچال و یه چیزی برای خوردن پیدا کنم . آی بخورم ، آی بخورم . عین اینایی که از قحطی فرار کردن . بعدش دیگه مهم نیست که چیکار می کنم ! تا همین جاشم اگه بشه کلیه !

پ.ن : خواستم ولی نشد !

ایام خوش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:16  توسط مهدی  | 

 

دنبال یه خرچنگ شاد و چاق و چله میگردم که بذارمش جای اون مداد زده اون گوشه

 

پ.ن : پیداش کردم :)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:46  توسط مهدی 

 

فردا یه کورس سنگین دارم با ۷۷ صفحه جزوه که تماما حفظیه و بس . البته ۲ تا برگه امتحانی آماده دارم که شاید به دردم بخوره ولی بستگی به موقعیت داره . اولین بارمه به خدا . از بس که با حفظ کردن مشکل دارم .

امروز داشتم به این فکر می کردم که چطور میشه یه آدمی که ۲۰ سال ایران نبوده ، بلند میشه میاد ایران زندگی کنه . بهش میگی چرا ؟ میگه از اخلاق بد باربر فرودگاه گرفته تا ترافیک و آلودگیه هواشو دوست دارم . آخه کجای این حرف منطقیه ؟ وقتی یه جایی بدنیا میای چه اتفاقی میافته که دیگه نمی تونی فراموشش کنی و ازش دل بکنی ؟ خیلی عجیبه !! آدمو گیج می کنن دیگه .

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:40  توسط مهدی 

 

۸ ساعت مونده تا امتحانو من هنوز بیدارم . آلبوم قاب شیشه ایه سیاوش قمیشی گوش میدمو از تنهاییم لذت می برم . اصلا مهم نیست که چه اتفاقی قراره فردا بیافته یا افتاده ، فقط مهم اینه که الان دارم کیف می کنم . پنجره هم بازه و باد خنکی داره توی صورتم می خوره . همینا برای خوش بودن بس نیست ؟ برای من بسه .

امروز صبح که داشت برف میومد ، ساعت ۳ صبح از خونه رفتم بیرون و کلی از خیابونا رو افتتاح کردم . فکرشو بکن ، تمام خیابون سفید و برفی باشه و تو اولین نفر باشی که این صحنه رو می بینی . 

گلهای پونه سیاوش قمیشی منو یاد سهیل میندازه . یادش بخیر . از اون تصادف کذایی تو جاده مشهد و فوت سهیل فکر کنم ۵ ماهی می گذره . هیچوقت یادم نمیره زمانی که این آهنگ رو گذاشته بودیمو سهیل بلند بلند باهاش می خوند . حیف ! کاش میدونستم الان داره چیکار میکنه ؟ کجاست ؟ به یاد من هست ؟

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 0:22  توسط مهدی 

 

روال برنامه امشب مثل بقیه شب هایی که دور هم جمع می شیم ، خوردن شام و دیدن فیلم و بگو و بخند بود . این جور برنامه ها اکثر مواقع ۴ نفری توی اتاق من برگزار میشه . دلیلش هم دنج بودنشه . امشب بعد از اینکه بچه ها اومدن اینجا ، شام رو دسته جمعی خوردیم ( البته به جز اون اراکی اسکروچ که همه پولاشو خرج تاهلش میکنه ، زن ذلیل ) ، یه فیلم خوب از آرشیو انتخاب کردیم و مشغول دیدنش شدیم . فیلم ۸ میلیمتری نیکولاس کیج بود . فیلم خوبی بود . ولی موضوعش یه کم بگی نگی چندش بود . داستان آدم پولداری بود که برای ارضا شدن و رفع نیاز جنسی به عده ای پول میده تا دختری رو پیدا کنن و به طرز فجیعی بهش تجاوز کنن و بعدش هم بکشنش و از تمام این مراحل فیلمبرداری کنن !! تا آقا ببینه و صفا کنه . وحشی بی پدر و مادر !! ولی در کل میشه گفت فیلم خوب بود .  

عجیبه که ما حتی فکر نمی کنیم که همچین آدمایی وجود داشته باشن ، ولی وجود دارن .

بگذریم .... جنبه های خوبی هم داشت این برنامه امشب ما . مثلا اینکه امشب دو سری شام خوردم . یک سری با خانواده ، یک سری با دوستان . شام دوم رو مهمون یکی از بچه ها بودم خوشبختانه :) تازه یک سری دیگه هم جا دارم !!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 1:34  توسط مهدی 

 

تا حالا به این فکر نکرده بودم که ممکنه در آینده پسر یا دختر یا همسر خودم این وبلاگ رو بخونن و کلی سرگرم بشن . فکرشو بکن !! جالب میشه ها !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 0:29  توسط مهدی 

 

جواب :

خب . خدا رو شکر بعد از کلی بالا و پایین رفتن و سوال و جواب کردن از این و اون به این نتیجه رسیدیم که مهاجرت ، اونم از نوع skilled worker به صرفه تره تا application دادن و ویزای تحصیلی گرفتنه . اطلاعات جامع و مقایسه کردن روش های مختلف مهاجرت و انواع ویزا و .... توی وبلاگ تهرانتوییه که لینکش هم همین بقله . ولی مختصر بگم که ویزای تحصیلی گرفتن ، علاوه بر مشکلات کاری بعد از فارغ شدن از تحصیل ، مشکلات مالی هم داره . یعنی هزینه تحصیل تا دلت بخواد بالاتر از حالتیه که مقیم کانادا باشی و برای ادامه تحصیل بری دانشگاه و مدارکت رو ارزیابی کنی . چون دانشجوی بین المللی ، هزینه تحصیلش بالاتره ! حالا اگر کمک هزینه تحصیلی و پاچه خواری استاد و .... رو هم در نظر بگیریم ، باز هم خیلی مشکله . چون هم باید کار کرد و هم درس خوند تا از پس هزینه ها بر اومد . بعد از پایان تحصیل هم دستت به جایی بند نیست و اگر بخوای اقامت بگیری باید بری بیرون کانادا و از اول تقاضای مهاجرت بدی .

به هر حال برای اطلاعات بیشتر به همون وبلاگ که گفتم برید و اگر سوالی داشتید از همونجا بپرسید که بنده هم هر چه دارم از اوست :)

خوش باشید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 23:59  توسط مهدی 

 

خدا کنه ازون آدمایی نباشیم که خیلی وقتا با سکوت کردنمون و سر تکون دادنمون مهر تاییدی بزنیم به خیلی از حرفا و قضاوتا و ... !

خدا کنه ازون آدمایی نباشیم که با مخالفت کردنای بیجامون بقیه رو بکنیم پله تا ازشون بریم بالا !

خدا کنه ازون آدمایی نباشیم که تا محتاج کسی میشیم یادش بیافتیم و بعد هم که نیازی بهش نداشتیم همه چی از یادمون بره !

خدا کنه ازون آدمایی نباشیم که فقط حرفای قشنگ میزنن ، حرفایی که حرف دلشون نیست ، ازون آدمایی که همه زندگیشون ادا در میارن !

یا اگرم هستیم ، از امروز که خیلی روز خوبی برای شروع کردنه ، دیگه نباشیم .

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 22:4  توسط مهدی  | 

 

امروز روز پر ماجرایی بود !

از اونجایی بگم که چند تا ندید بدید کارشناسی ارشد رشته ..... ( نمیگم که بی احترامی نشه ) توی سلف کتابخانه هی به خودشون حال میدادن و به کارشناسی ها بد و بیراه می گفتن که آره این ها کتابخونه رو شلوغ کردن و اصلا نباید راهشون بدن و از این اراجیف . می خواستم بلند بشم یه کم از سرو وضعشون و رشته در چیزشون بگم و به باد تمسخر بگیرمشون که خودم رو کنترل کردم و تو دلم بهشون خندیدم . خدا رو خوش نمیومد ، زبون بسته ها اینکاره نبودن . به هر حال درست نیست عزیز دل بابا . خودت هم روزی توی جات جیش می کردی و میانداختی گردن داداشت ، درست نیست حالا که بزرگ شدی و برای خودت کسی شدی داری به سلامتی مهندس میشی و جیش کردنت رو گردن داداشت نمیندازی و با شهامت تمام جات رو خیس می کنی و میگی خودم بودم ، ملت رو دست بندازی و فخر بفروشی . تو هنوز همون پسر جیشو هستی .

دیگه اینکه گویا آقایون کتابخانه ران ! ( مسئولین ذی ربط در کتابخانه ) ، دور از چشم ما قوانین جدید وضع کرده بودن ، پدر سوخته ها ! ما هم بی خبر از همه جا از قوانین تخطی کردیم و جزوه درسی به داخل کتابخونه بردیم . هیچ کس هم دم در ورودی صداش در نیومد که آقا این رو نباید ببری تو . موقع برگشتن ، آقای حراست جلوی ما رو گرفت و یه سری دری بری سر هم کرد که من خیلی تیزم و فلانم و بهمانم . بی همه چیز انگار دزد گرفته بود ، خلاصه کارت رو از ما گرفت و گفت بفرما . خلاصه بعد از کلی ...... با تعهد گرفتن کارت رو پس داد . پیش خودم گفتم خوب شد خدا بهش شاخ نداد ، اگه میداد چه گاوی میشد :) تا اسم حراست میاد روشون فکر میکنن خلاف قانون و مقررات یعنی حتک حرمت از ناموسشون . یک بار برخورد درست از این ها ندیدیم ما .

دیگه جونم برات بگه داشتم فکر می کردم اگر امشب می خوابیدم و صبح بیدار می شدم و می دیدم یه جایی هستم که نه کسی من رو اونجا می شناسه نه من کسی رو ، بدون هیچ خاطره ای از گذشته ، و می خواستم از اول شروع کنم و یک آدم جدید بشم ، دوباره همین آدمی میشدم که الان هستم ؟ اصلا دوست داشتم اینطوری بشم که الان هستم ؟

چقدر حرف زدم امشب ، نه ؟!

خوش باشید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 23:14  توسط مهدی  | 

 

میدونی دلخوشی هام تو زندگی چیه ؟

اینه که جمعه ها صبح زود برم کوه . آب گوشت ظهر جمعه با کلی آب که بهش بستن ، آخه تیلیت رو به همه چیز ترجیح میدم . دراز کشیدن روی مبل و بدون فکر یک لیوان بزرگ شیر با یخ خوردن و فیلم دیدن ، اونم تنها ! دوش گرفتن بعد از یک خواب نیم ساعته . ( البته دوش گرفتن به روش خودم ) . درست کردن جوجه کباب توی حیاط . مطالعه کتاب داستان یا هرچیز دیگه قبل از خواب . همینا !  و البته یک سری چیزهایی که الان ممکنه یادم نباشه یا قابل گفتن نباشه .

باورت میشه ! همین 

 شنا کردن و کتابخوانه رفتن رو هم خیلی دوست دارم ولی دلخوشی هام نیست .

ایام خوش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 0:5  توسط مهدی  | 

 

راه رفتن روی یخ برایم به همان اندازه آسان است که راه رفتن روی آسفالت

 

امروز خیلی کار داشتم . کارهای عقب افتاده . پیرم در اومد . می خواستم برم آپادانا یک نامه ای رو ببرم تا برام امضا کنن و بعدش هم ببرم میدان فاطمی که تحویلش بدم . از اونجایی که هیچ استعدادی توی یاد گرفتن مسیر ها ندارم ، مثل یاد گرفتن اسم آدم ها ، با پرس و جو کردن فهمیدم که باید برم سید خندان و از اونجا آپادانا و بعد هم فاطمی . خلاصه اینکه ما رفتیم و امضا رو گرفتیم و نامه رو تحویل دادیم و برگشتیم . همینطور قبض موبایل به دست نزدیکی های خونه شده بودم و کم کم داشتم حدس میزدم که ممکنه ناهار چی داشته باشیم و اگر قرمه سبزی باشه به سنگینیه قبضه می ارزه که آقای دکتر زنگ زد و گفت این نامه ای که آوردید مهر نشده و .... . فکرش رو بکن دیگه ، داشتم جیلیز ویلیز می کردم . آخه بابات خوب ، ننت خوب ، همون موقع نامه رو باز می کردی و می گفتی دیگه . دوباره رفتم سید خندان و از اونجا رفتم فاطمی ، نامه رو گرفتم و اومدم آپادانا ، نامه رو مهر کردم و برگشتم کجا ؟ آره . برگشتم فاطمی ، نامه رو تحویل دادم و برگشتم . رسیدم خونه . حالا فکر میکنی خونه چه خبر بود ؟ نه کسی بود نه از ناهار خبری بود .

فکر کنم یک خوبی ای که سفر امروزم داشت این بود که تا عمر دارم یادم نمیره آپادانا همون خرمشهر جدیده و چطوری و از کجا باید رفت میدان فاطمی .

اون جمله بالا رو هم امروز وقتی که داشتم روی پیاده روهای یخ پوش شده پیاده روی می کردم فهمیدم . شاید علامتی باشه برای اینکه بفهمم استعداد کوه نوردی و اسکی و ..... دارم . شاید !

 

ایام برفی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 23:25  توسط مهدی  | 

 

چند روزی میشه که نیستم . خب ! چندان مهم هم نیست . الان که هستم :)

نوشتن ، اونم یه همچین جایی مثل .... ؟؟؟ مثل خطاطی کردن روی پیت حلبی میمونه . ولی خب هر کسی هم نمی تونه روی پیت حلبی خوب بنویسه .

حالا چی شد که یاد پیت حلبی و خطاطی افتادم ؟ هیچی نشد . هیچ اتفاق غیر منتظره ای هم نیافتاد ، همین طوری به ذهنم رسید .

یه چزایی دوست دارم بگم ، ولی خیلی برام سخته ، دوست دارم از چیزهایی حرف بزنم که الان تو دلمه ، ولی یک احساس مسخره و مزخرفی بهم میگه نه ! با اینکه هیچ آبروی با تظاهر جمع کرده ای هم ندارم که بخواد با زدن حرف های دلم از بین بره ، ولی باز هم می ترسم . واقعا که مسخره است !

............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 18:54  توسط مهدی  | 

 

 کتابخانه ملی کشور و فیلترینگ ؟!

باورت میشه ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 14:56  توسط مهدی  | 

 

بعضی اوقات بعضی آدم ها از دور انقدر دور از دسترس به نظر میرسن که دو کلام حرف معمولی و روز مره زدن باهاشون خیلی سخت و دشوار به نظر میاد و پای حرف هاشون نشستن میشه آرزو . ولی وقتی پای حرف هاشون میشینی و حرفی نمی زنی و فقط گوش می کنی می بینی که چقدر معمولی تر از اونی بودن که فکر می کردی ، شاید فقط خودشون رو پشت حرف های قلمبه سلمبه و قشنگ قایم کرده بودن .

از آدم های معمولی ِ قلمبه بگذریم . امروز روز پرباری بود . پر بار از این نظر که با وبلاگ های جدیدی آشنا شدم ، مثلا همین هایی که توی پست قبلی بود بعلاوه اینکه عروس تقریبا ۲ ماهه برادر گرامی مهمانمان بود ، و اینکه الان خاله فریده (از همون خاله های گردناز ، به عبارتی دوست خانوادگی ) آنلاینه و تا نرفته می خوام باهاش بچتم که خیلی دلم برای خودش و آقا مهیار ( شوهر خاله ) تنگ شده و البته درس هم خواندم :)

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:33  توسط مهدی  | 

 

واقعا خیلی سخته که آدم بخواد به تمام چیزهایی که یک عمر بهشون اعتقاد داشته یا فکر می کرده اعتقاد داره پشت کنه و اعتقادات جدیدی رو جایگزینشون کنه . انقدر برای من یکی سخته که از فکر کردن بهش هم فرار می کنم ! ولی خب حرف دلم اینه که خیلی دوست دارم یک روز جرات تغییر کردن رو پیدا کنم . یا حداقل جرات این رو پیدا کنم که بهش فکر کنم .

حالا چی شد که این حرف ها رو زدم ؟ رفتم وبلاگ صادقانه یه سری بزنم ، دیدم یه بازی شب یلدایی در کار بوده و .... خلاصه پیگیری کردم و به وبلاگ تنفس صبح رسیدم ، این بازی از همین وبلاگ شروع شده بود . بازی جالبی بود ، به این میگن یک فکر ناب .

حالا درسته شب یلدا گذشته ولی من هم اعتراف می کنم خیلی دلم بازی می خواست :)

پ.ن : انگاری فقط ما از قافله یلدا بازی عقب مونده بودیم . از بس درس ها سنگینه و اجازه وبگردی به آدم نمیده دیگه :)

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 18:15  توسط مهدی  |