تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

در میان انبوه بحث های پیرامون رای دادن یا ندادن ، ما بدون هیچ دلهره و دست دست کردنی ، رفتیم و رای دادیم و این خاک سیاه متعفن را بر سرمان ریختیم . سپس غسلی کردیم تا از هر آنچه کردیم با روح و تنمان ، پاک شویم . در عوض تعداد مهرهای برگ آخر سند تولدمان به ۸ رسید و از دوستان گوی سبقت ربودیم . تا کور شود هر آنکه نتواند دید :) 

ایام بکام  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 17:30  توسط مهدی  | 

 

بی نام و نشان نوشتن بسی بهتر از با نام و نشان نوشتن است

بابا آدم حرف دلش رو یه جایی می نویسه ، خودش می خونه ، حظ می کنه

مگه نه ؟!

شلم شولوا   خوبه ؟ یهو رسید به ذهنم 

پس خوبه 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 11:4  توسط مهدی  | 

 

امروز بالاخره از این حالت سیب زمینی معتاد به تلوزیون ( Couch Potato ) در اومدم و از خونه زدم بیرون . یه سری رفتم کتابخونه ! اولین نفر بودم که رسیدم ، آخه صبح زود رفتم ، کلی هم برفی شده بودم . یه چند ساعتی کتاب ها رو زیر و رو کردم و ملت کتابخون رو دید زدم . تا اومدم گرم مطالعه و درس بشم دیدم بیرون سالن یه تلوزیون روشنه و متصدی کتابخونه داره مسابقه کشتی میبینه . یادم افتاد که آره ، امروز ایران تو ۴ وزن کشتی داره ، عین بز پریدم بیرون و یه تاکسی سوار شدم و برگشتم خونه . یه لیوان شیر و مبل راحتی و مسابقه کشتی ، همین ۳ تا عامل کافیه تا قید امتحان رو بزنی و دوباره سیب زمینی کاناپه ای بشی :) ، که ما شدیم !

الان هم دارم با مسعود میرم بیرون بلکه این فیلم saw 3 رو گیر بیاریم و برنامه فیلم دیدن دسته جمعی ( 4 نفره ) شب رو ردیف کنیم .

پ.ن : کاش یه نفر پیدا میشد اون برف ها رو میزدم تو سر و صورتش و کلی می خندیدیم  :(  

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 17:51  توسط مهدی  | 

 

بعضی وقت ها اگر فقط یک دونه باشه کافیه ، ولی یک دونه خوبش ! 

مثلا دوست

مثلا ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 17:53  توسط مهدی  | 

 

نمیدونم چه مرگم شده این روزها . خیلی بی انگیزه شدم . حس انجام دادن هیچ کاری رو ندارم ، درس هم که هییییچ . ۲ روز بعد هم امتحانی بس دشوار دارم . حدس میزنم به مسافرتی تفریحی چیزی احتیاج دارم ولی مطمئن نیستم .

راستی آب زیر کاه یعنی چی ؟ آخه دیشب با رفقا رفته بودیم بیرون گشت و گذار ، یکی نه گذاشت و نه برداشت ، برگشت به ما گفت تو خیلی آب زیر کاهی !! چند نفر دیگه هم تایید کردن ، ولی من نفهمیدم منظورشون بد بود یا خوب ! خب چون نفهمیدم ، گفتم حتما منظورشون خوب بوده دیگه :)  آخه جدیدا دور و بر ما مد شده به هر کسی که میاد از ریز تا درشت اتفاقاتی که براش افتاده رو تعریف میکنه میگن صادق ! یعنی می گن فلانی آدم با صداقتیه یا فلانی خیلی آدم ساده و رو راستیه ، البته من فکر می کنم این عین بی سیاستی و حماقته . طرف دو زار رو حرفهایی که می خواد بزنه فکر نمی کنه ، اونوقت میشه با صداقت ، ما که هر حرفی رو نمی زنیم و هر حرفی که تو دهنمون میاد رو نمی اندازیم بیرون ، میشیم  آب زیر کاه !

یه حرف اشتباه دیگه که مرسوم شده و در واقع اشباهی که مرسوم شده اینه که آدم جدی رو با آدم بداخلاق اشتباه می گیرن . طرف آدم جدی ایه ، میگن خیلی بد اخلاقه ! بابا اینا از زمین تا آسمون با هم فرق می کنن . حالا به هر حال حرف هایی هست که میگن دیگه ، کاریش هم نمیشه کرد . فقط میشه اومد و اینجا نوشت و شاید از ذهن پاکشون کرد .

خوش باشید  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 12:2  توسط مهدی  | 

 

اون بنده خدا که تو پست قبل گفتم داره متاهل و ان شاه الله متعهد میشه ! برادرمه . دیشب بله برونش بود و جاتون خالی کلی خوش گذشت و کلی از این اتفاق مبارک همه خوشحال شدن . بودن کسانی که اشک هم ریختن که خب قطعا از خوشحالی بوده . بعضی ها هم ( از طرف فامیل پدری ) که تو گاف دادن ید طولایی دارن ، طبق معمول گاف دادن که خدا رو شکر زود فهمیدیم و جمع و جورش کردیم . در کل مراسم خیلی سنگین و خوبی بود .

داماد شدن برادر آدم حس خوبی داره . دیشب من هم حس عجیبی داشتم ، خیلی حس تازه و خاصی بود . هم خوشحالی بود ، هم ترس و دلهره بود ، هم ناراحتی بود و خیلی احساس های جدید که نمیدونم اسمشون چیه ! ولی قسمت خوشحالیش بیشتر از بقیه قسمت هاش بود .

خیلی غیر منتظره شروع شد . همیشه  همین طور بوده ، دقیقا از راهی که حتی فکرش رو هم نمی کنی میرسه . پدر یه روز یکی از دوست های قدیمیش رو میبینه ، دوستش جویای احوال ما میشه و احتمالا می پرسه که ازدواج کردن یا نه ؟ ، بعد از اینکه می فهمه هنوز سه برادرون مجرد هستند یه خانواده ای رو معرفی می کنه ، برادره هم میبینه و می پسنده و به ۱ ماه نمی کشه که بله برونش میشه و ماه بعد هم نامزدی و ...... . جالبه ، نه ؟! کسی که همیشه با اینجور ازدواج کردن ها مخالف بود و غلط ترین روش رو روش سنتی برای ازدواج می دید حالادرگیر سنت شده و البته خوشحاله . الحق و والانصاف هم که از هر نظر (دید اول) به هم می خورن و خانواده ها هم با هم تناسب دارن . این جور موقع هاست که آدم تو کار خدا می مونه ، اول و آخرش کار خودش رو میکنه :)

این قضیه جدای از تمام خیر و برکتی که در مجموع داشت ، ما رو از درس و زندگی انداخت :) شاید یکی از برکت هاش هم این بود که من تصمیمات جدیدی رو به تصمیماتم اضافه کردم و دیدم نسبت به مسائلی بس اساسی دچار مشکل و تردید شد و سوال های زیادی توی ذهنم بوجود اومد ، که برای پیدا کردن جوابهاشون یک سری کار های جدید رو شروع کردم . برکت از این بیشتر ؟!

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 0:40  توسط مهدی  |