تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

چیه ؟؟ نیگا داره ؟ آدم ندیدی تا حالا یا زیادی خوشگلم ؟! نکنه تنت می خاره ؟ برو بچه ، برو روتو کم کن ، اصلا حسشو ندارم باهات دهن به دهن بذارم . برو رد کارت بابا جون . مال این حرفا نیستی ! 

انقدر دلم می خواست وقتی این حرف ها رو تو دلش زمزمه می کرد ، بهش بگم که می دونم چی تو دلش می گذره . انقدر دلم می خواست بهش بگم تو هنوزم آدم نشدی ، با این همه بدبختی که سرت اومده هنووووز فکر می کنی یه سر و گردن از همه بالاتری و خدا فقط تو یکی یدونه رو ...... کرده .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 23:21  توسط مهدی  | 

 

بالاخره رسیدیم . جاتون خالی یه چند روزی رفته بودیم مسافرت ، عشق و صفا . تازه برگشتیم . آب و هوای خیلی خوب ، غذاهای متنوع و مفصل و البته خیلی چرب ، یه ۳ کیلویی برام آب خورد که خب باکی هم نیست . دیگه جوری شده بود که جای هوا برای نفس کشیدن رو هم داده بودیم به غذا . خلاصه جاتون دسته گل ، خیلی خوش گذشت . از هفته بعد کلاس ها هم شروع میشه و هرچی خوش گذروندیم از دماغمون میزنه بیرون . به هر حال باید ساخت دیگه .

شوکت هو که تموم شد ( ما نمی گیم نرگس ، می گیم شوکت ) . اااااا دیدی آخرشو چطوری مالیدن به هم ؟؟ مرتیکه الدنگ ! نه به اون قسمت های وسطش که هی الکی کشش می داد ، نه به این قسمت آخرش که اینطوری هول هولکی تمومش کرد . البته همون بهتر که تموم شد .

دیگه همین دیگه

ایام خوش 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:5  توسط مهدی  | 

 

میدونی ؟

 

امشب از اون شب هاست که دلم می خواد حرف بزنم . دلم می خواد با تویی که هیچ وقت نبودی و معلوم نیست کی و از کجا قراره پیدات بشه حرف بزنم . دلم می خواد الکی فکر کنم پیشم نشستی و داری به حرف هام گوش می کنی . حتما خیلی تعجب کردی که دارم حرف می زنم , نه ؟ آخه سالی 1 بار اونم چی بشه که من دلم از همه چی گرفته باشه و بخوام حرف بزنم .

امروز انتخاب واحد داشتم . از صبح رفته بودم دانشگاه , منتهی از همون اول صبح که دیر از خواب بیدار شدم و دیر به انتخاب واحد رسیدم معلوم بود روز مزخرفی در پیشه . 2 سری دعوا کردم ، 1 سری سر خوابگاه که دوباره بهم ندادن ، 1 سری هم سر انتخاب واحد . جالب اینه که ما واحد می خوایم ، ولی کوووو واحد ؟؟ یا تداخل داره ، یا کلاس نداریم ، یا استاد نداریم یا هزار تا مشکل دیگه . دیگه چی بشه که بتونی 15 واحد برای خودت جفت و جور کنی . منم که باید 20 واحد بر می داشتم و ...... . بماند . خلاصه بدجوری خورده توی حالم . از طرف دیگه به چند مورد بی محلی از نوع بد خیم برخوردم که از همه بیشتر اذیتم کرد . پیش خودم 1 ذره نا شکری کردم و گفتم خدا جون ! آخه اینم شد زندگی ! ولی چه باک ؟ پوست ما کلفت تر از این حرفها ست .

با تمام این بد بیاری ها و حال گیری ها وقتی رسیدم خونه دیدم آقا مهیار بهم ایمیل زده . خیلی خوشحال شدم . گفته بود حداقل بهش ماهی 2 بار ایمیل بزنم و حتی شده در حد یک سلام و خداحافظی از حال خودم با خبرش کنم . آره خلاصه ، اینطوری ی ا س ت عزیز دلم . خسته شدی؟ من که هنوز حرف نزدم ، چه بی حوصله شدی ! اندازه 1 سال حرف دارم .

می دونی شب ها موقع خواب که میشه چی کار می کنم ؟ میرم رو پشت بوم . می دونی که !! 1 اتاق دارم رو پشت بوم . آره ، میرم رو پشت بوم ، پشت بوم رو آب پاشی می کنم ، بعد یه کم قدم میزنم ، بعد میرم لب پشت بوم ، روی جان پناه دراز می کشم ، به آسمون نگاه می کنم ، یه نگاهی هم تو پارک میندازم ، یاد سهیل می کنم ، یاد هاشم می کنم ، براشون دعا می کنم ، ازشون کمک می گیرم و ...... . تو هم امتحان کن ، خیلی با صفاست . فقط جای تو خالیه . ولی تو که وجود نداری ! همش خیالاته ! فقط فکر کردم هستی که بتونم حرف هام رو بزنم ، همین . تازه هنوزم حرف دارم ، ولی دیگه حوصله ندارم . چون تا صبح باید بیدار بمونم و با آهنگ های جور واجور خودم رو بیدار نگه دارم که بتونم گزارش کارآموزیم رو تموم کنم . بقیه اش باشه واسه بعد 

به امید روزی که حرف هامان را در گوشی زمزمه کنیم که برای شنیدن حرف هامان لحظه شماری می کند . 

 

تا بعد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 0:14  توسط مهدی  | 

 

 

نیمه شعبان ، فرخنده‌ میلاد دوازدهمین پیشواى معصوم ، حضرت حجة بن الحسن المهدى ، امام عصر و زمان ( عج ) گلشن‌‏‎ گل‏‎ فروز‏‎ مهر گیتی‏‎ آل ‌محمد ( ص ) ، مصلح الهى و طلایه دار رهایى بشر ، بر منتظران آن حضرت مبارک باد

ایام بکام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 20:49  توسط مهدی  | 

 

زخم ها سرمایه های آدم اند . داد نکش ، فریاد نزن ، آروم و بی سر و صدا تحمل کن

" شب یلدا "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:2  توسط مهدی  | 

 

وقتی به این جمله زیبای انگلیسی برخوردم :

دوستانت باید مثل کتابهایی که می خوانی باشند کم و برگزیده

به یاد کسانی افتادم که کتابخانه شان را با کتاب های رنگارنگ پر می کنند و به همه نشان میدهند که ما چنین و چنانیم این همه کتابی که می بینی همه اش را به تنهایی خوانده ایم و بعضا برای به کرسی نشاندن حرف های یکی در میان درست و غلط خود ، بین صحبت هایشان تکه هایی از آن پاره خوانده هایشان را به رخ دیگران می کشند و می گوید که فلان مطلب را فلانی در فلان کتاب گفته و ........ . 

در مواجهه با چنین افرادی باید چه کرد ؟ به گمانم باید خندید ! این ها فقط خوانده اند و وقت گذرانده اند . ای کاش آن ها را بر قلبشان حک می کردند .

 

 

 

 

 

 ایام خوش

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 17:7  توسط مهدی  | 

 

فقط اشک و آه و افسوس سهم امروز از زندگی ام بود . اشک هایی که فقط به سبک شدنم کمک می کرد . همین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:40  توسط مهدی  | 

 

خبر خیلی بدی بهم رسید . ۴ نفر از دوستان دوره دبیرستان توی جاده مشهد تصادف کردن . توی این ۴ نفر ۲ تا از بهترین دوستان من هم بودن . متاسفانه یکی از اونها امشب به رحمت خدا رفت و یکی دیگه هم دچار ضایعه نخاعی شده . واقعا از این بدتر نمی شد .

نمی دونم از چی بنویسم و از کی بنویسم . چون هنوز باورم نمیشه . واقعا به همین سادگی رفتی سهیل ؟ به همین راحتی ؟

محمد علی وکیلی ، شاگرد اول مدرسه ، رتبه ۵۰ کنکور ، دانشجوی سال آخر مکانیک شریف . سهیل رحیمی ایزد ، شاگرد دوم مدرسه ، رتبه ۴۰۰ کنکور ، دانشجوی سال آخر عمران علم و صنعت . واقعا حیف بود که سهیل بره ! واقعا افسوس !

علی جان ! برای من غیر قابل تصوره که ممکنه از این به بعد روی صندلی ببینمت . نمی دونی چه حالی دارم . تو الان چه حالی داری ؟ داری به آینده فکر می کنی ؟ خدایا به حق بهترین بنده هات ، به حق این روزهای عزیز ، علی رو دریاب ، نکنه الان روحیش رو باخته باشه !

یعنی الان سهیل کجاست ؟ علی ! نکنه بیشتر از اینکه به خودت و آینده ات فکر کنی داری به سهیل فکر می کنی ! نکنه تو هم بغض روی گلوت سنگینی می کنه ولی از بس اشک ریختی دیگه برات اشکی نمونده ! نکنه .......

سهیل ! واقعیت اینه که تا حالا به این فکر نکرده بودم که ممکنه یه روز انقدر دلم برات تنگ بشه . نگران نیستم ، چون می دونم الان جایی هستی که آرزوش رو داشتی . حتما نباید ناراحت باشم نه ؟ باید خوشحال باشم . ولی نمی تونم . فکر کردن به تو و علی و یک لحظه من رو رها نمی کنه .

خدا !  

به یادت هستم سهیل

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 1:44  توسط مهدی  | 

  

مگر میشود خداوند تو را با غروری که فرشته اش را به واسطه آن از خود راند به نزد خود بخواند ؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 18:38  توسط مهدی  | 

 

یک سری از انسان ها هستند که خیلی خوب و معمولی زندگی می کنند و خیلی خوب و معمولی هم از دنیا میروند . زندگی برای این انسان ها هیچ پیچیدگی ای ندارد .

اما یک سری از انسان ها هستند که در راه دومی قدم می گذارند که راه تعقل و تفکر و اندیشه است . این گروه  بیشتر در معرض خطر و اشتباهاتی هستند که ممکن است در اثر کج فهمی و برداشت اشتباه شان از مسائل پیرامون ، گریبان گیرشان شود .

حال باید انتخاب کنید ، زندگی ی پیچیده همراه با تفکر یا زندگی ی ساده و آرام و بدون دغدغه !!!

 

ایام خوش

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 17:51  توسط مهدی  | 

 

چند شبی هست که خوب نخوابیدم . در طول این 72 ساعت گذشته فکر کنم بیشتر از 7 ساعت نخوابیدم , اونم چه خواابی !! توام با استرس و اضطراب .  ولی فکر کنم امشب خوب بخوابم , چون فردا صبح هم کلاس ندارم , البته خدا کنه. راستی دیشب با آقا مهیار شوهر خالم کلی گپ زدیم . کلی نشستیم حساب کردیم که خرج یک ماه زندگی توی تورنتو چند دلار میشه و یک کار معمولی درآمدش چقدره و ...... در کل نتیجه مثبتی داشت , یعنی در نهایت به این نتیجه رسیدیم که به سادگی میشه اونجا امرار معاش کرد , بر خلاف نظر دوست تازه مهاجر شده ام که اومده بود ایران و کلی رای ما رو زده بود و کلی حالمون رو گرفته بود که آره , اونجا خیلی خرج سنگینه و می خوای بیای چی کار و فلان و بهمان .

 

ما به قول بعضی ها مامانی هستیم ، برای همین میگیم مامانینا چهارشنبه میرسن تهران . حالا مامانینا یا بابایینا فرقی نمی کنه ، مهم اینه که دارن میان . خوشحالم از این بابت که چیزی تا اومدنشون نمونده  و ناراحتم از اینکه نمی تونم برم استقبال ، چون تا ساعت 9 شب کلاس دارم . واقعا چه بد .

 

ایام بدون خرج اضافی  

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:18  توسط مهدی  | 

 

یک هفته میشه که بابا و مامان رفتن مسافرت . یک هفته دیگه هم مونده که بر گردن . رفتن زیارت خانه دووووست . دلم براشون تنگ شده ، ولی نه مثل دفعات قبل . عجیبه !! من همون آدم وابسته و احساساتی ام ؟ فکر کنم سنگ شدم . البته از سال پیش تا حالا به اندازه کافی اتفاق های جور و واجور افتاده که هر کدومشون می تونه دلیل خوبی برای دگرگونی من باشه . تو این یک سالی که گذشت خیلی چیزها رو به سادگی آب خوردن از دست دادم ، البته به خواست خودم ، خیلی چیزها رو هم بدست آوردم ، که شکر خدا تمامشون برام مفید بودن و از این بابت واقعا خوشحالم ، از اینکه خودم انتخاب کردم ، خودم تصمیم گرفتم و خودم به نتیجه رسیدم خوشحالم . از اینکه خیلی از تصمیم هایی که گرفتم از روی عقل بود و نه احساس ، خوشحالم . حالا چی شد که این حرف ها رو زدم ، باورت میشه خودمم نمی دونم . اکثر اوقات همینطوره ، وقتی می نویسم و بر میگردم که به نوشته ام نگاه کنم ، تعجب می کنم از چیزهایی که نوشتم . بعضا اتفاق هم افتاده که همشون رو پاک کردم از خیرشون گذشتم . بگذریم ..... 

راستی فردا قراره این پسرخاله ما امتحان بده ، خدا کنه قبول بشه که زحمات من و معلم هایی که براش گرفتن و خانواده اش هم به باد نره . البته این امتحان هم که بگذره ، ۵ تا دیگه می مونه . امروزم کولاک کرده بود ، واو به واو جزوه اش رو حفظ کرده بود ، البته به صورت ریتمیک . به خاطر اینکه عشق آهنگ و فیلمه . یعنی تمام آهنگ ها و دیالوگ های فیلم های مورد علاقش رو حفظه . حالا حیف نیست که درسش رو نمی خونه ؟؟ واقعا حیف !!  

ایام خوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:15  توسط مهدی  |