تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

 

 

مبعث خاتم پيامبران محمد مصطفي كه سلام و درود خدا بر او باد مبارك باد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 13:48  توسط مهدی  | 

 

اول اینکه در مورد دایی جان قرار بود بنویسم که پشیمون شدم ، نمي نويسم .

دوم اینکه به یک متن زیبا در مورد تصمیم گیری برخوردم که بد نیست شما هم ببینید :

یکی از ابزار کمک کننده در روند تصمیم گیری مطالعه 4 کلمه است که با نام کلی زیر شناخته می شوند
 
 swot
 
Strengths
Weaknesses
Opportunities
Threats

یعنی نقاط قوت ، نقاط ضعف ،‌فرصتها و تهدیدها کدامند و باید آنها را شناخت .
 
سوم هم اینکه محمود خان احمدی نژاد توی مصابه آخرش با CBS ، به جز چند مورد که یک مقدار تند میرفت ، در بقیه موارد خوب بود . البته به نظر من !! فکر کنم سر جمع اگه بخوای حساب کنی ، به يك دونه از سوال هاي اون زبون بسته هم جواب نداد ، فقط حرف خودش رو میزد ، البته خیلی زیرکانه !!
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:10  توسط مهدی  | 

 

خاله های فرنگی ما هم از فرنگ اومدن . نمی دونم گفتم یا نه ولی به هر حال الان می خوام بگم . چند تا خاله داریم ما ، که تو فرنگ زندگی می کنن ، خاله که می گم نه از روی نسبت خانوادگی ، بلکه به علت علاقه زیاد و دل هامون که به هم راه داره . خلاصه یه چند روزی هست که اومدن ایران . تورنتو زندگی می کنن . هر موقع که میان تهران ، ما رو هوایی می کنن . الانم بدجوری حال و هوای تورنتو و هوای احتمالا شرجی ای که تو این وقت سال داره رو کردم . فکر رفتن و این بند و بساطم از همین طریق افتاد تو سر ما . جدولی که خیلی وقت پیش برای خودم نوشته بودم الان روبرومه . تمام امتیازهایی که برای رفتن به کانادا لازمه توش نوشتم . ولی خیلی مونده تا بتونم آماده رفتن بشم ، خیلی کارا مونده که باید انجام بدم ، اصلا خدا رو چه دیدی ، یهو دیدی همه برنامه هام بهم ریخت و ور دل مامانم موندم همین جا . تا ببینیم خدا چی می خواد . فعلا که درگیر کلاس های طولانی و فرسایشی کنکورم . داغونم . الانم باید برم بخوابم که فردا ساعت ۸ صبح کلاس دارم تااااااااااااااااااااااااا  ۵ بعد از ظهر . یادم باشه فردا از دایی جانم بنویسم که خییییلی نوشتن داره .

پس تا بعد . . . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:0  توسط مهدی 

 

امروز احوالاتم عجيب غريب شده بود . خيلي احساس خوبي داشتم . نمي دونم چرا ولي يهو تصميم گرفتم براي چيزي كه آرزو دارم بهش برسم شب و روز دعا كنم . بازم نمي دونم چرا ، ولي احساس مي كردم به اون چيزي كه مي خوام مي رسم . احساس غريبي بود .

يكي ديگه از احساس هاي خوبي كه امروز براي اولين بار بود كه تو زندگيم تجربه اش مي كردم ، اين بود كه به همه علاقه پيدا كرده بودم ، احساس مي كردم همه رو دوست دارم ، هيچ كينه و دلخوري اي تو عمق وجودم حس نمي كردم . خلاصه كلي عاشق پيشه شده بودم . فقط يه هواي باروني كم بود كه برم توش ، خودمو خيس كنم ، كه ديگه بشم خود خود سهراب سپهري . حالا از شوخي گذشته تصميم گرفتم هر شب قبل از خواب از خدا چيزي رو كه دنبالشم بخوام . با اين كار به خودم ثابت مي كنم كه چقدر براي خواسته هام ، به خصوص اين خواسته جديد ارزش قايلم . 

 22/5/85

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 19:24  توسط مهدی 

 

  • از هر دري سخني

چقدر دلم تنگ شده بود واسه بلاگ نویسی . الانم خونه نیستم ، تو کافی نتم . تو این مدت کمی که نبودم شکست بزرگی رو تجربه کردم که  کاش نمی کردم . ولی حالا دیگه برای کاش و اگر و اما دیر شده . بالاخره هر چی که بود گذشت . داشتم امروز به این فکر می کردم که من به خیلی چیزها که قبلا همش افسوس داشتنشون رو می خوردم و به دیگران برای داشتنشون قبطه ، رسیدم . ولی چرا وقتی بهشون رسیدم اونطوری نبودن که می خواستم ؟ چرا اونطوری نبودن که انتظارش رو داشتم ؟ چرا همه چیز از دور قشنگه و چیزای قشنگ همیشه تو ذهنمه ؟

خلاصه اينكه باز هم خدا رو شكر ‏‏و شكر و شكر . شكر بابت همه چيزهايي كه تو اين مدت با مشكلاتي كه سر راهم قرار داد ، بهم ياد داد . ميدونم روزي ميرسه كه خدا رو شكر مي كنم به خاطر اينكه خيلي از دعاهام رو به اجابت نرسوند . بابا بي خيال چه غمگيني !! به خودمم ها ! از درس بگم بهتره ، درس ها هم بد نيست ، خوبه ، ولي سخته . از قبل مصصم تر شدم براي ادامه تحصيل و اين خيلي خوبه . ۱ دوست بسيجي هم تو كلاس پيدا كردم كه كلي با هم جور شديم ، تبريزيه ، لهجه اش ام حرف نداره ، شمرده شمرده حرف ميزنه كه لهجه اش زياد به تركي نزنه ، كه خيلي حرف زدنش رو قشنگ تر مي كنه . خيلي مصمم و كاريه ، كه خب از خصوصيات خوب شهروندان آذريه . ديگه ديگه ، ديگه اينكه پسر خاله درس نخون تنبل ۶ تا درس افتاده ما رو سپرنش به ما كه تا اول شهريور آمادش كنيم . الانم تو خونه منتظر منه كه برم ازش درساش رو بپرسم ، حالا خودم همين الان كلاسم تموم شده ها ، خسته و كوفته بايد برم باهاش سرو كله بزنم . ديگه برم كه ديرم شد .

ايام خوش 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 21:29  توسط مهدی  | 

 

هستم . خوب نیستم ، ولی هستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 19:50  توسط مهدی  |