تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

  • برنامه کوله پشتی دیشب کاری کرد کارستون . هرکی ندیده ، امشب ساعت ۱۶:۳۰ تکرارش رو ببینه و الا از دستش رفته !!

پ.ن : باز هم تکرار میشه . پنج شنبه  ۲۹ / ۴ / ۸۵  ، ساعت ۲۲:۱۵ . اگر ندیدید حتما ببینید .

ایام خوش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 9:33  توسط مهدی 

 

امتحانات به خوبی و خوشی تموم شد . نمره ها هم بد نبود و مورد قبول واقع شد . کلاس های ارشد هم خوبه ، فقط آدم نمی تونه بفهمه کجای کاره و نسبت به بقیه در چه سطحیه !!

هنوز نتونستم قبل از خواب رویا بافی کنم .

یکی از روزهای همین هفته ای که میاد تولدمه .

همین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 16:38  توسط مهدی 

 

 

از فردا كلاس هاي آمادگي براي ارشد هم شروع ميشه . چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه ،  full time .  وقتي فكر مي كنم مي بينم خيلي ريسك كردم که تصمیم گرفتم کلاس برم و درس بخونم ، چون اصلا معلوم نيست 2 ترم باقي مونده قراره چه اتفاقی بیافته و چه بلايي سرم بياد با اين اساتيد دوست داشتني و محترم . شايد درسم تموم نشد ، اون وقت چي ؟؟ ولي خب از طرفي خوشحالم ، چون موفقيت ها معمولا پشت همين ريسك كردن هاست .

 

ياد اردوهاي درسي اي افتادم كه مدرسه براي كنكور تو عيد مي گذاشت . چه حال و هوايي داشت . واقعا با چه انگيزه اي از صبح تا شب درس مي خونديم و كلاس مي رفتيم و عيد ديدني و عيدي گرفتن رو با سر كلاس رفتن و امتحان دادن عوض مي كرديم ؟ همه چيزمون شده بود كنكور و دانشگاه .  واقعا دوست داشتم اراده و انگيزه اون زمانم رو الان داشتم . به هر حال تغییر علایق و انگیزه ها در طول زمان اجتناب ناپذیره . حداقل برای من یکی که اینطور بوده .

 

خوش باشید   

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 11:31  توسط مهدی 

 

يادم مياد تو يه برحه اي از زمان پخش برنامه كوله پشتي ، حسيني جاي حسني رو گرفت ! فكر كنم چون قسمت آخرش بود . دقيقا خاطرم نيست . همينش برام جالبه كه تنها چيزي كه از اون برنامه يادم مياد اينه كه حسني با برخورد ناهنجار متكبرانه اش همه ما رو ناراحت كرد و بيش از پيش نشون داد كه نياز به جلب توجه داره . يادمه اون موقع از هر كسي كه مي پرسيدم به نظرت برخورد حسني مقابل حسيني چطور بود ، مي گفت حسنيه ...... خيلي بي..... و .......ه ، فقط برای رو کم کنی میاد ! 

حالا دوباره برنامه قشنگ‌ِ (!) كوله پشتي شروع شده . ديشب وقتي داشتم برنامه رو مي ديدم سعي كردم بيشتر دقت كنم تا ببينم اين حسني با حسني قبل چه فرقي كرده . چند بار پيش اومد كه وسط صحبت هاي مهمون برنامه پريد و صحبت هاي اونو قطع كرد ، نذاشت صحبت هاي طرف منعقد بشه . فرزاد بابایی ، كه چي بشه ؟؟؟ تازه فهميدم اين حسني از حسني قبلي بي ادب تره . احتمالا تا حالا آدم بي ادب دور و برش نبوده ، براي همين مودبانه برخورد كردن رو از برنامش گذاشته كنار . به نظر من حسني مهمون هاي برنامه و اصولا آدم هاي دور و برش رو براي خودش پله مي كنه كه ازشون بالا بره ، حالا اون بالا چه خبره حسني بابا ؟ ازين قشر آدم ها هم كم نيستن . ماشاالله !! فقط كافيه يه نگاه به دور و برمون بكنيم .

ايامتان بي حسني

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 13:0  توسط مهدی 

 

  • ما از جنس روياهايمان هستيم ( شکسپیر )

 

واقعا چند نفر از ما به اين جمله اعتقاد داريم ؟ چند نفر از ما زندگيمون رو با همين يك جمله قشنگ تر مي كنيم ؟ برداشتي كه من از اين جمله مي كنم ، اينه كه هيچ چيزي براي آدم غير قابل دسترس نيست ، چون همه چيز قابل تصور كردنه . داشتم فكر مي كردم اگر بشه آدم در طول روز وقتي رو براي تصور كردن چيزهاي قشنگ صرف كنه چقدر خوبه!! كي گفته اگر آدم رويا بافي كنه بده ؟ خيلي هم عاليه . روياهايي كه دوست داري بهشون برسي رو تو ذهنت پرورش بدي و بهشون شاخ و برگ بدي و ازشون لذت ببري . پس از اين به بعد وقتي رو براي رويا بافي در نظر مي گيرم . اولین رویا هم ، زندگی در میان مردم فهمیده ، مهربان ، باهوش و تحصیل کرده و در سرزمینی که بدست چنین مردمی ساخته شده و نگهداری می شود ، یعنی کانادا است .

 

ایام رویایی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 18:9  توسط مهدی 

 

امتحان ها هم تموم شد . خوب و بدش مهم نیست ، فقط مهم اینه که تموم شد . مراسم ده روزه ما هم تموم شد ، چه حیف !! روز آخر ، یعنی همین امروز صبح ، واقعا با روزهای قبل تفاوت داشت . واقعا تفاوت داشت . نمی دونم چرا ، ولی با اشک ریختن احساس خوبی بهم دست می داد . احساس خوبی که توی ۹ روز قبلش اصلا نداشتم . احساسی که باهاش آشنا نبودم . شاید به خاطر این بود که خیلی وقت بود چشم هام از اشک خیس نشده بود . هر چه كه بود ، خوب بود .

كلاس ها از ۱۵ تير شروع ميشه . يك مشت اطلاع فشرده و سنگين قراره تو اين تابستون بره تو مغزم . حالا چقدرش به درد بخوره ، خدا مي دونه . تابستونه سختي خواهد بود . به ياري خدا اين تابستون تمام هندونه ها رو با هم بلند مي كنم !!!

تابستانتان بدون هندوانه هايي از اين دست ....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 15:44  توسط مهدی