تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

I'm so tired of being here
Suppressed by all of my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
Because your presence still lingers here
And it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I've held your hand through all of these years
But you still have all of me

You used to captivate me
By your resonating light
But now I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts my once pleasant dreams
Your voice it chased away all the sanity in me

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I've held your hand through all of these years
But you still have all of me

I've tried so hard to tell myself that you're gone
And though you're still with me
I've been alone all along

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 15:30  توسط مهدی 

 

دوباره باید کنکور رو تجربه کنم . شاید انگیزه ای که برای کنکور کارشناسی داشتم رو نداشته باشم ولی به هر حال ح می کنم خیلی برام حیاتیه که تو کنکور شرکت کنم . میشه گفت نه زیاد ناراضیم نه زیاد راضی . یه حس عجیبی دارم . از اینکه دوباره تو وادیه درس و رقابت قرار می گیرم راضیم . از اینکه ممکنه نتیجه ای که می خوام رو نتونم بگیرم ناراضیم . چون بالاخره باید برای کلاس ها هزینه کنم . خب اگر نتیجه نگیرم یا اگر نتیجه دلخواه رو نگیرم خیلی حال گیری میشه . سختیه کار وقتی بیشتر میشه که برای تموم شدن درسم باید ترم ۷ و ۸ ، دو تا ۲۰ واحد بردارم . ان شاء الله به خیر و خوشی تموم بشه .

خوش باشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 19:30  توسط مهدی 

 

فردا روز سختی به نظر میرسه . هم امتحانی دارم که اصلا روش مسلط نیستم ،هم باید کار نیمه تمومم رو تموم کنم (۱ ۳۰ ۵۰ ۱ ۷ ) . ببخشید اگه این قسمتش زیادی خصوصی بود . داشتم امروز به خودم فکر می کردم ، که نسبت به چند سال پیش و کلا نسبت به وقتی که دانشگاه نرفته بودم چقدر تغییر کردم . شاید این حرف بچه گانه به نظر برسه ولی فکر می کنم تغییر عمده ای که کردم این بوده که سنگ شدم . قبلا خیلی وابسته تر بودم به خانواده و دوست و محیط و ...... ولی دیگه نیستم . احساس می کنم دیگه اون آدمه حساس نیستم . دیگه شدم یه آدمه سخت و بی احساس . مثلا دیگه برام فرقی نمی کنه اگه یه روز بهم بگن باید بری یه جا دور از خانواده و آشناها زندگی کنی .  ناراحت که نمیشم هیچ ، شاید خوشحال هم بشم که ممکنه آدم های متفاوت تری رو ببینم . البته باید تو عمل دید ، اینطوری نمیشه قضاوت کرد . ممکنه تاثیر فیلمی باشه که امروز دیدم . Legends of the fall . شاید یه خرسی رو باید می کشتم که نکشتم و حالا شدم خرس ، مثل براد پیت تو همین فیلمه !

ایام خوش و بی امتحان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 22:2  توسط مهدی 

 

دوباره یه کتاب جلومه که ۲۵۰ صفحه اش قراره شنبه تو امتحان بیاد . اصلا علاقه ای به خوندنش ندارم . متاسفانه در طول ترم هم نگاهی بهش ننداختم که بتونم چیزی تو برگه امتحان سر هم کنم . درسش مربوط میشه به مدیریت ماشین های راهسازی ، واقعا که اسمش هم مزخرفه . من از اینجور درس ها ، منظورم درس های راهیه ، هیچ وقت خوشم نمیومده و خوشم هم نخواهد اومد . یک مشت چرت و پرت محضه . به هر حال باید پاس بشه و به امید خدا میشه ولی به سختی و با اعمال شاقه .

به امید روزهای بی امتحان

 

 

 

 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 14:20  توسط مهدی 

 

دو تا از امتحان ها هر چند سخت ، تموم شد . از امتحان ها که بگذریم دلم می خواد امشب با همه شب های گذشته فرق داشته باشه . دلم می خواد حرفی بزنم که قبلا نگفتم . دلم می خواد حرف دلم رو بزنم . سخته ولی شیرینه . چند وقتی هست که حس می کنم یه چیزی تو زندگیم باید باشه و نیست . یه تغییری باید بکنم ولی نمی تونم . هنوز هم دقیقا نمی دونم چیه ! حس می کنم اگر کسی بود که ..... واقعا زدن اینجور حرفها جرات می خواد و سخته . ولی میگم . می دونی دلم چی می خواست ؟  دلم می خواست یکی بود که گرمای دست هاش رو توی دستم حس می کردم ، سنگینی سرشو رو شونه هام تحمل می کردم و از اینکه تکیه گاه یه نفر شدم احساس غرور می کردم . دلم می خواست که پاییزی بود و هوای بارونی ای که بدون چتر باهاش زیر بارون قدم بزنم و لذت ببرم . دلم می خواست برای یکبار هم که شده برای کسی اشک بریزم که ارزش اشک هام رو بدونه نه توی تنهایی خودم و بی دلیل . دلم می خواست چیزهایی رو که می نویسم برای یه نفر بگم تا دیگه مجبور نباشم انقدر بنویسم . ولی فکر می کنم هیچ چیز دست من نیست . خیلی وقت ها باید موقعیتش برای آدم پیش بیاد ، خیلی وقتها شرایط ایجاب می کنه که آدم شرایط موجود رو تحمل کنه تا از چاله تو چاه نیافته . خیلی وقت ها هم باید به دل بقیه توجه کنی و به انتخابشون رضایت بدی که نکنه کسی برنجه و ..... . برای همینه که همیشه دلم می خواست جایی بودم که هیچ کس منو نمی شناخت تا می تونستم اونطوری که دلم می خواد ، هرچند اشتباه ، تصمیم بگیرم . دلم می خواست تنها بودم و هیچ چیز نداشتم تا از صفر شروع می کردم ، تا مطمئن می شدم اگر کسی دوستم داره بخاطر خودمه نه به خاطر خانوادم و شرایط درسی و کاری و زندگیم . کاش می دونستم واقعا چی از زندگیم می خوام . کاش واقعا می دونستم چیه که جای خالیش رو تو زندگیم حس می کنم ، ولی افسوس که هر چقدر بیشتر بهش فکر می کنم و دنبالش می کردم ، بیشتر ازش دور میشم . 

شاید خیلی پراکنده و پاره پاره بود ، ولی حرف دل بود .

ایام خوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:9  توسط مهدی 

 

ایران : ۱      مکزیک : ۲

پ.ن : خب . زیادم پرت حدس نزدم . خوبه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 18:18  توسط مهدی 

 

نمی دونم چرا دیشب خواب رضا.ل رو دیدم . شاید بشه گفت بهترین دوست دوران دبیرستانم بود . اومده بود بود بهم بعد از عمری سری بزنه و حالی بپرسه . عجیبه !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 1:32  توسط مهدی 

 

امشب چه شبی بود . مهمون داشتیم . بعد از نود و بوقی داییم و زنداییم شام اومده بودن خونمون . داییه ما هم که آتیشی ، سرش درد می کنه برای بحث های سیاسی ، مخصوصا اگر جمع خودمونی و مطمئن باشه . هنوز نیومده شروع کرد ، از همه چیز و همه جا که صحبت میشد آخرش به اینجا ختم میشد که آره بابا ، کاره خود ایناس ، همش زیر سر خودشونه ، خودشون فلان می کنن و خودشون ..... . ما که آخر نفهمیدیم این خودشون کیا هستن !! به نظر من تو اینجور موقعیت ها فقط آدم باید گوش کنه و سرش رو تکون بده ، چون اگر بخوای منطقی با طرف صحبت کنی خودت خسته میشی ، شاید هم دیوونه بشی . بعضی ها هم اون وسط و در حواشی موضوع مورد بحث ، از خاطرات دوستانشون تعریف می کردن و گاهی اوقات برای تصدیق حرفشون می گفتن اتفاقا خودم هم اونجا بودم و این اتفاق برای خودم افتاد و ..... . منم که انقدر بدم میاد از این آدم هایی که وقتی توی جمع قرار می گیرن ، برای اینکه بقیه نگن فلانی لاله یا زبون نداره ، شروع می کنن به حرف زدن ، حالا تو هر زمینه ای که باشه فرقی نمی کنه ! فقط اظهار نظر می کنن و خاطره تعریف می کنن ، فقط حرص می خوردم و البته تو دلم می خندیدم . بابا به خدا اگه آدم حرف نزنه کسی نمی گه لاله یا زبون نداره . والا ا ا ا ا !!! 

 

 

 

 

 

 

 

آخر شب هم با پدر و مادر عزیز تر از جان به گفتگو و گپ شبانه نشستیم و کلی بالای منبر رفتیم . لپ کلام هم این بود که می خواستن بدونن تا ۴ سال آینده چه برنامه ای برای زندگیم دارم و قراره به امید خدا چه غلطی بکنم . من هم یه دورنمایی رو براشون تصویر کردم و از منبر اومدم پایین . ولی در کل بحث مفید و خوبی بود . راستی یک خبر خوب برای طرفداران پر و پا قرص فیلم های تکراری : همین الان که دارم می نویسم ، کانال یک داره سریال جنگجویان کوهستان رو نشون میده ، فکر کنم برای بار ان ام .

ایام خوش !!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 1:31  توسط مهدی 

 

این روزها به اقتضای شرایط سنی و البته بیشتر ..... ، بیشتر از قبل با دوستان و رفقا در مورد ازدواج و تاهل صحبت می کنیم . چیزی که برام جالب بود این بود که از خیلی ها چیزهایی شنیدم که فکر نمی کردم بشنوم و بیان کردنشون خالی از لطف هم نیست . مثلا از خیلی ها می شنیدم که به قول خودشون بعد از کلی جوونی کردن و عشق و حال ، به فکر پیدا کردن کسی افتاده بودن که بتونن باهاش رابطه عاطفی برقرار کنن و به دور از هر گونه دید منفی ، فقط و  فقط بخاطر خودشون دوستشون داشته باشن . یا یکی دیگه از دوستان صحبت می کردم ، که البته از من ۸ سالی بزرگتره و دانشجوی دکترای مهندسی عمرانه ، می گفت کاش اون موقعی که به قول خیلی ها بچه تر بودم و موقعیت تحصیلی و شغلی مناسبی نداشتم ، دنبال فرد مورد نظرم می گشتم ، چون الان نمی تونم مطمئن باشم که به خاطر خودم و نه بخاطر موقعیت شغلی و تحصیلی ای که دارم ، مورد توجه قرار می گیرم . می گفت الان اگر رابطه ای هم شکل بگیره بر اساس منطق و دلیل و با در نظر گرفتن خیلی از جوانبه ، و از این موضوع ناراضی بود . یا با یکی دیگه صحبت می کردم که به دختری که ۲ سال از خودش بزرگتر بود علاقمند شده بود و خانواده از این موضوع ناراضی بودن . و کلی موارد دیگه که شاید گفتنشون درست نباشه . خلاصه اینکه خیلی سر این موضوع جنگ و دعواست و همه یه جورایی تو کارشون موندن بلا تکلیف . خیلی اختلاف نظر بین خانواده ها و جوون ها وجود داره . و گریزی هم نیست !! حالا تکلیف چیه و چه باید کرد ؟ من فکر میکنم توکل کردن جواب این سوال باشه . البته توکل به این معنی که : تلاش کنیم و نتیجه رو واگذار کنیم به خدا . یعنی خیلی دست و پا نزنیم و خیلی هم نترسیم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 0:53  توسط مهدی 

 

بعد از یک کورس سنگین که با جزوه ها و کتاب هایی داشتم که در طول ترم حتی یکبار هم ندیده بودمشون ، اومدم برای استراحت هم که شده چیزی بنویسم . ولی انصافا با اینکه خیلی از این درس ها رو آخر ترم می خونم ، خوب از پسشون بر میام .

آهان ، اینو بگم : یه رضا داریم ما ، تاکستانیه . از نوادگان انگور و قوره و ...... . بنده خدا خیلی حساس و زود رنجه ، البته بی سیاست هم هست . حالا چرا ؟ جای همگی خالی همین شنبه ای که گذشت به اتفاق استاد مربوطه و مابقی بچه ها رفته بودیم بازدید از خط راه آهنی که به موازات اتوبان تهران-قزوین داره احداث میشه . رفته بودیم قسمتی از پروژه رو ببینیم که تونل خاکی میزدن و ...... . خلاصه تو راه که بودیم ، تو اتوبوس ، از سر بیکاری و البته بی بخاری بچه ها ، به سرمون زد با هم شوخی کنیم . از اونجایی که هوا خیلی گرم بود و شیشه های آب معدنی هم دم دست ، زیاد طول نکشید که همه خیس آب شدن و کلی خنک شدیم ، جاتون خالی !! دور و اطراف ما فقط رضا بود که باید خیس می شد و هنوز خشک بود . البته اینم بگم که خیلی اصرار داشت خشک بمونه . خلاصه ، با توطئه من آقا رضا رو هم خیس کردیم . البته خیلی کم ! کلی بهش برخورد و اخم هاش تا آخر تو هم بود . بچه های قزوینی و تاکستانی هم به حمایت از رضا کلی به ما چپ چپ نگاه می کردن و زیر لب کلی مزخرف بهمون می گفتن ، البته فقط زیر لب !! ما هم می خندیدیم و می خندیدیم .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 0:22  توسط مهدی 

 

از اونجایی که شانس من همیشه خوب بوده و همیشه همه چیز بر وفق مراد پیش میرفته ، اینبار هم طبق روال گذشته شانس به سمت من دوان دوان آمد . هم کاری که شروع کرده بودم بی نتیجه موند و هم استاد کارآموزیم نادری شد . یعنی تو اون همه استاد باید نادری به من می افتاد ؟ ای خدا قربونت برم با این کارای با نمکت ، حالا کارآموزی به درک ، یه کاریش می کنم ، جون عزیزت سر برنامه های دیگه باهام شوخی نکن ، من اصلا آدم با جنبه ای نیستم . خودت منظورم رو خوب می دونی ، همین که تو می دونی ما را بس است .

خبر جالب تر و با نمک تر اینکه آریا رو این هفته با کلی زحمت ، با ویلچر بردیم دانشگاه . چرا ؟ آخه عصا از زیر دستش در رفت و خورد زمین ، کتفش هم در رفت . حالا خدا می دونه هفته های بعد قراره چه بلایی سرش بیاد ، اگه تا امتحان ا زنده بمونه خوبه !! همش هم سر خوردن یک سیب نا قابل بوده ، داداشمون اومده سیب بخوره ، خورده زمین و ...... . احتمالا  همون سیبی بوده که بخاطرش آدم و هوا رو از بهشت بیرون کردن !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 18:30  توسط مهدی 

 

امشب مسعود اومده بود بود دیدنم . این مسعود همونیه که ایران بدنیا اومده و دوران کودکی رو تو آلمان بوده و نوجوانی تو دبی بوده و برای تحصیل به هند رفته و الان هم ایرانه و مشغول کار . هم سن خودم هم هست . داشت از روزگار جوونی می گفت و اینکه کاش درس رو ول نمی کرد و کاش نمیومد ایران . می گفت اینجا بهش سخت می گذره و اگر شرایطش مهیا باشه بدون لحظه ای درنگ از ایران میره . خلاصه کلی از دورانی که ایران بود برای هم تعریف کردیم و یاد گذشته ها کردیم . ( فقط ۳ سال راهنمایی رو ایران بود ) . از بچه ها می گفتیم ، به حال بعضیاشون قبطه می خوردیم و به حال بعضیاشون افسوس . آره فلانی ازدواج کرد ، می گن فلانی بچه دار هم شده ، شنیدی فلانی معتاد شده ؟ فلانی هم درس رو ول کرد و فلانی ...... ، تا رسیدیم به خودمون . وقتی خواست از خودش تعریف کنه و از کارایی که کرده ، احساس کردم یه مقدار احساس ضعف می کنه و معذبه . چون بالاخره کلی از امکانات و موقعیت هاش رو به هدر داده بود و درس هم نخونده بود و ...... . برای همین باهاش همراه شدم از مشکلات تحصیل و دانشگاه گفتم و بهش دلداری دادم که آره بابا خیالی نیست ، همیشه برای درس خوندن وقت هست ، تو هم که الان جوونی و کلی وقت داری ، پس انقدر حسرت سالهای قبل رو نخور و از این جور حرفا . آروم شد ، دیگه احساس ناراحتی نمی کرد و منم از این بابت خوشحال بودم . یه کم از جر و بحثی که با خانواده داشت و مشکلات خانوادگیش هم برام گفت ، ولی من تو این زمینه چیزی برای گفتن نداشتم . فقط گوش می کردم و تایید می کردم و گاهی اون وسطای بحث از پدر یا مادرش دفاع می کردم و حق رو بجانب اونا میدادم . اونم قبول می کرد . تو دلم به خودم گفتم بابا دمت گرم ، خوبه که این مشکلات برای تو پیش نیومده ها ، پدر و مادرت باید بهت افتخار کنن . کلی داشتم با خودم حال می کردم که یهو به خودم اومدم . پیش خودم گفتم : یادته قبلا می گفتی فلانی چرا اینطوریه ! حالا خودتم همونطوری شدی ! یادته قبلا می گفتی فلان کار بده ! حالا خودت توش استاد شدی ! یادته ؟؟ حالا چی شده که فکر می کنی خیلی وضعیتت از مسعود و امثالهم بهتره ؟ حالا چی شده که غرور گرفتتت ؟ فکر کردی خبریه ؟ مطمئنی اگر جای مسعود بودی وضعیتت بدتر از الان مسعود نمی شد ؟ مطمئنی اگر جای مسعود بودی الان معتاد نبودی ؟ یا ...... . خودم رو زود جم و جور کردم . مسعود بعد از کلی حرف زدن و خاطره تعریف کردن و درد دل کردن رفت . یه حرفی که برام جالب بود از مسعود بشنوم و شنیدم این بود که گفت دیگه از این دخترایی که تو خیابون و مهمونی و فلان جا تور می کنه و اینطور دوستی ها و رابطه ها خسته شده و دنبال یه دختر خوب می گرده که بتونه دوستش داشته باشه و البته اون هم دوستش داشته باشه . یعنی رسیده به همین جایی که خیلی ها با نرفتن این راه پر خطری که مسعود و امثال مسعود میرن تا به نتیجه برسن ، بهش میرسن . پس یکی به نفع همون خیلی ها .

الان هم تنهام ، در حال گوش کردن به evanescence  و پرسه زدن تو وبلاگ های همسایه . فردا هم باید برم دانشگاه . فقط امیدوارم نتیجه کاری که شروع کردم همین فردا معلوم بشه ، از سردرگمی و انتظار متنفرم . متنفر .

ایام خوش

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 0:48  توسط مهدی 

  •  کمی هم از عشق بگو ( چشم ) 

 

من که مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد

نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد

من که مي دانم که تا سر گرم بزم و مستي ام

مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان مي رسد

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست

من که مي دانم اجل نا خوانده و بيداد گر

سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 18:28  توسط مهدی 

 

۷۲ ساعت تلفن منطقه ما قطع بود . چراش رو منم نمیدونم ! بگذریم...

خیلی دوست داشتم وقتی از این دانشگاه رفتنی میشم برام جشن بگیرن و بگن فارغ التحصیل شدم . ولی متاسفانه تو دانشگاه ما از این خبرا نیست . یادم میاد یکبار برای ورودی های ۷۹ جشن فارغ التحصیلی گرفتن ولی بعد از اون سال دیگه همچین جشنی ندیدم . آره دیگه ، کم کم داریم به آخراش نزدیک میشیم ( همش یه کم دیگه مونده ....... یه ذره ) ، برای همینه که حرف رفتن و جشن فارغ التحصیلی رو پیش کشیدم . وقتی خوب فکر می کنم ، می بینم واقعا زود گذشت ، حالا بگذریم  از اینکه خیلی خوب نبود ولی بد هم نبود .

هفته بعد بچه ها بعد از مدتها قراره دور هم جمع بشن و یه سفر ۱ روزه برن شمال . تقریبا همه بچه های هم ورودی هستن ولی من فکر نکنم بتونم برم .

خبر دیگه اینکه این آخر ترم با آخر ترم های قبلی فرقش از زمین تا آسمونه . خیلی داره بهم فشار میاد ولی چاره ای نیست ، باید خوند و امتحان داد و پاس کرد و مشروط هم نشد ! چه سخت !

دیگه کم کم باید تو فکر ارشد هم باشم . کلاس ها تابستون شروع میشه . از اول تابستون به امید خدا میرم تو یه جو درسی و احتمالا تا عید سال بعد هم بیرون نمیام . خدا کنه وسطای کار اتفاقی نیافته که ترمز بشه و از درس عقب بندازتم .

جالب ترین اتفاق هفته این بود که آریا ( دوستم ) سر تنیس پاش پیچ خورد و ساق پاش شکست . تا یادم نرفته بگم که آریا گیتاریست قهاریه و برای خودش عددیه ! خلاصه کنم ، چند روز پیش سر خورد و کتفش هم در رفت ، حالا نکته جالب اینجاست که هفته بعد کنسرت داره بنده خدا !

ایام بکام

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 17:57  توسط مهدی 

 

کاری رو که هنوز هم از درستی یا نادرستی اون اطمینان ندارم انجام دادم . هنوز هم از نتیجه و بازخوردش خبری ندارم . تو راه برگشت تنها بودم ، خیلی فکرم مشغول بود . تا خود تهران فکر می کردم . وقتی رسیدم به سرعت پل هوایی رو رد کردم یه ماشین سوار شدم . راننده خیلی ظریف و نحیف بود ، یه سیگارم گوشه لبش بود و نوار مرضیه رو هم گذاشته بود . دل ما هم که خون بود ، غرقابه خون شد . بعد از کشیدن سیگار متوجه شدم که انگاری خوابش میاد ، چشماش سنگینی پلکاش رو نمی تونست تحمل کنه و هر چند ثانیه یک بار بسته میشد . وقتی متوجه شد من بهش نگاه می کنم عینک دودیش رو به چشماش زد ، تازه فهمیدم دلیل روی هم رفتن پلکاش خواب نیست ........  . حالا دیگه با عینک زدن چیو می خواست از ما پنهان کنه نمی دونم !! بگذریم ...

پل سید خندان پیاده شدم . اول می خواستم ادامه مسیر رو با تاکسی برم ولی بعد نظرم عوض شد و تصمیم گرفتم پیاده برم . با اینکه راه زیاد بود ، من سعی می کردم آروم راه برم که فرصت بیشتری برای فکر کردن داشته باشم . فکر فکر فکر ...... . داشتم به خودم فکر می کردم . به خودم می گفتم فردا روز چطوری می خوام زندگی کنم !! در یک آن غرق شور و شوق و احساس و در آن دیگه بی احساس و سرد . داشتم فکر می کردم به اینکه همه دور و بری ها دارن میرن و من هنوز هستم . داشتم فکر میکردم به اینکه چرا من انقدر به تنهایی علاقه دارم و از خیلی ها فراریم ؟ چرا تا از دست دادن تمام کسایی که باهاشون به نوعی رابطه دارم ( البته به جز خانواده ) برام اصلا مهم نیست ؟ چرا تا به یک رابطه عادت می کنم و بهش خو می گیرم دچار دلزدگی میشم ؟ بعد قبطه می خورم که آره فلانی آدم خوبی بود ولی رفت ، فلانی هم خوب بود ولی رفت و فلانی ها و فلانی ها هم رفتن . چرا رابطه ها رنگ و بوی منطق به خودشون گرفتن و دیکه خبری از عشق و عاشقی نیست ؟  و چراهای دیگه ... شاید هم بخاطر همین چراهای بدون جواب باشه که همه رفتند و من هنوز هستم . به هر حال هنوز مشغول فکر کردنم . خودم باعث شدم فکرم مشغول بشه اونم درست همزمان با امتحانات پایان ترم و تابستون قبل از کنکور اشد . خود کرده را هم که تدبیر نیست .

حالا یه کم دلداری بدم به خودم :

ولی لازم بود ، لازم بود خیلی چیزها رو به خودم ثابت کنم . کاری رو که انجام دادم بهترین کار ممکن در اون زمان بود ، پس نباید ناراحت باشم . نباید نگران درستی و نادرستیش باشم . حتما درست بوده . می ترسیدم ، رفتم تو دل ترس ، ترسم ریخت و این خودش خیلی خوبه ، یعنی اگر فقط همین رو بدست آورده باشم کافیه .  و در ضمن جایی خوندم :

هيچ وقت خود را به آب و آتش نزنيد،بهترين چيزها زماني اتفاق مي افتد كه انتظار آن را نداري

باید بهش معتقد باشی 

خوش باشید   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 20:44  توسط مهدی