تبليغاتX
شیر یا خط

شیر یا خط

نوشته هایی درباره زندگی، درس، کار و شاید در آینده درباره مهاجرت

 

خیلی از کاهایی که تا امروز انجام دادم بخاطر خودم نبوده ، بخاطر توجهی بوده که بقیه بهش می کردن . شاید یکی از اون کارها همین وبلاگ نویسی بوده ، این احساس تو وبلاگ قبلی بیشتر اذیتم می کرد ، برای همین همه چیز رو ول کردم و خودم رو گم و گور کردم ( کاری که خیلی وقت ها انجام می دم !! ) ، یه جای جدید پیدا کردم تا بیشتر برای خودم بنویسم و بیشتر با خودم صادق باشم که امیدوارم همین طور بوده باشه . حتی خودم رو از نظری که ممکن بود دیگران در مورد نوشته هام داشته باشن محروم کردم ! فقط بخاطر اینکه حرف دلم رو صادقانه و بی پروا بزنم ، فقط بخاطر اینکه برام مهم نباشه بقیه چه فکری در مورد من می کنن . که خب بی تاثیر هم نبود .

صادقانه بگم ، دلم تنگ شده . دلم بدجوری هوایی شده . ولی نمیدونم هوای چی کرده ! انگار دنبال یه چیزی می گرده ولی هر چی می گرده ، پیداش که نمی کنه هیچ ، بیشترم گم میشه . امشب وقتی مادرم متوجه شد که یه کم سر در گم و گیجم گفت نکنه وقته زن گرفتنته ؟ منم فقط خندیدم ! ولی گمون نمی کنم گم شده من این باشه . گمون نکنم به همین سادگی پیدا بشه .

امشب متوسل شدم به خدا . . . . .  یه کاری قرار بود توی همین هفته انجام بدم . نه می تونستم با کسی در موردش حرفی بزنم نه می تونستم خودم درست تصمیم بگیرم ، برای همین تصمیم گرفتم بعد از نماز ، قرآن باز کنم و از خودش راهنمایی بخوام ( ایاک نستعین ) . جوابم رو هم گرفتم ، ولی خب خیلی سخته . . . . .

صادق باشیم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 23:20  توسط مهدی 

 

امشب رفته بودم خونه یکی از بچه ها که یه کم با هم درس بخونیم . اولین باری بود که میرفتم خونشون ، تجربه جالبی بود . کاملا فرهنگ خانوادگیشون با ما متفاوت بود ، برای همین هم همه چیز برام رنگ و بوی نویی داشت و حس کنجکاوی من رو بر می انگیخت . رابطه های بین اعضای خانوادشون خیلی برام جالب بود . بعد از اونجا هم با یکی دیگه از بچه ها رفتیم بیرون که شام رو با هم بخوریم . البته پیتزای خوبی نخوردیم ولی بجاش کلی خندیدیم و خوش گذروندیم . آخرای شب هم به بحث های خوب و مفید و آموزنده ختم شد ، بیشتر بحث در مورد این بود که آدم نباید به کسی ظلم کنه و در حق کسی بدی بکنه و ...... . آخر شب هم ، که همین الان باشه ، اومدم و یه سری به وبلاگ های دیگه زدم و کلی استفاده کردم . مخصوصا در مورد بحث قالب شکنی که تو وبلاگ از زندگی نوشته شده بود . واقعا حرف دلم بود . هفته بعد قراره یه کار مهمی انجام بدم ، در واقع یک تصمیم مهم ، که امیدوارم درست باشه و به خیر و خوشی تموم بشه ، اگه نتیجه مثبتی داشت حتما در موردش می نویسم و اگر هم نه که هیچ .

ایام خوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1:6  توسط مهدی 

 
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد به دست طفلکي گستاخ و بازيگوش
و او که ريز پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و
خواب خفتگان را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند دائم سکوت مرگ بارم را
 دکتر علي شريعتي
 
 
دلم نيومد اين جملات زيبا رو تنهايي بخونم . به نظر من اين جملات زميني نيستن . نميشه در موردشون حرفي زد يا نظري داد . چطور ممكنه يه آدم انقدر از بالا به همه چيز نگاه كنه !! انقدر زيبا به همه چيز نگاه كنه !! بودند و هستند و باز هم خواهند آمد چنین انسان هایی ، مهم اینه که بشناسیمشون و از نوع زندگی کردنش درس بگیریم .
روحش شاد 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:57  توسط مهدی 

 

فکر کنم یک سال شده . یک سالی میشه که تو فکر مهاجرت به کانادا هستم . البته هنوز شرایط مهیا نیست ، ولی وقتی تصمیم به انجام کاری می گیرم سعی می کنم شرایط رو برای به نتیجه رسوندنش فراهم کنم . هنوز درسم تموم نشده و مثل خیلی ها مشکل سربازی هم دارم . هنوز فرصتی برای بهبود وضع زبان دوم پیش نیومده (در حد 16 امتیاز) و هنوز نتونستم با خودم کنار بیام ، درباره چشم بستن روی خیلی چیزها برای رسیدن به چیزهای دیگه . در واقع مهاجرت از کشوری به کشور دیگه فقط یک روی سکه است ، و این سکه روی دومی هم داره که معمولا اکثر مهاجر کننده ها بعد از مهاجرت باهاش مواجه میشن . برای یک مهاجر حد وسطی وجود نداره ، یا باید در طبقه پایین جامعه باشی یا در طبقه بالای جامعه . خلاصه اینکه باید با دست پر از مملکت خودت بری تا حرف هایی برای گفتن داشته باشی و بتونی سری تو سرها بیرون بیاری . برای بدست آوردن چیزی ، ناگزیریم چیز دیگری را از دست بدهیم و مشکل همین جاست ، چون ما همه چیز رو با هم می خواهیم . پس قبل از اینکه عجولانه تصمیم بگیریم باید تمام جوانب رو بسنجیم . من هم سعی می کنم تجربیاتی که تو پروسه مهاجرت بدست میارم رو با شما در میان بگذارم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:22  توسط مهدی 

 

داشتم فکر می کردم در مورد چی بنویسم ، که به ذهنم رسید در مورد علاقه م به روانشناسی بنویسم . آره . خوبه . من واقعا فکر می کنم به روانشناسی علاقه مندم . نمی دونم چرا ، ولی فکر می کنم روانشناس خوبی هستم و اگر روانشناس می شدم روانشناس خوبی می شدم . اتفاقا خیلی از گوشه و کنار و دوست و آشنا شنیدم که استعداد خاصی تو انگولک کردن اعصاب ملت دارم ! ولی خب رشته تحصیلی من روانشناسی نیست . البته نمی خوام بگم که رشته خودم رو دوست ندارم ، نه ، اون زمانی که این رشته رو انتخاب کردم ، بهترین انتخاب رو انجام دادم و الان هم اصلا پشیمون نیستم ، ولی بدم نمیاد در آینده روانشناس بودن رو هم تجربه کنم . بعضی وقت ا فکر می کنم واقعا روانشناس ا چه کار سختی دارن . باید به تمام مشکلات و حرف های ضد و نقیض و گاهی چرت و پرت گوش کنن و بعد براشون راه حل هم پیدا کنن ، حالا مشکلات خودشون به کنار ، بابا آدم دیوونه میشه !! ولی از طرفی وقتی مشکلی هم حل میشه و گره ای به دستشون باز میشه واقعا لذت می برن . منم از همین قسمت آخرشه که خوشم میاد . ببین کی گفتم ، آخرش من روانشناس میشم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 0:53  توسط مهدی 

 

تو سایت دانشگاهم . از سر بیکاری گفتم سری به اینجا بزنم .البته همه به جز من در حال سرو کله زدن با کتاب روسازی هستن ، آخه امروز امتحان داریم . من هم حسابی داغونم . البته دیشب یه چیزایی خوندم ولی فکر نکنم زیاد سر امتحان به دردم بخوره . به هر حال همین که بچه ها خوندن کافیه . امروز فهمیدم مدیر گروه جدید برای ترم بعد طوری برنامه ریزی کرده که حداقل ۴ روز دانشگاه باشیم . من هم که باید ۲۰ واحد بردارم ، حتما ۵ روزی رو مهمونشون هستم . خدا ازش نگذره ، اصلا به فکر ما نیست که ، خیر سرم می خواستم برای کنکور بخونم ، ولی این وضعیت جدید خیلی نگرانم کرده . به هر حال خدا بزرگه ، ان شاء الله درست میشه .......

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:46  توسط مهدی 

 

امتحان های میان ترم و جزوه ها و کتاب های سنگین و قطوری که هنوز بوی نویی میدن و حال نا خوش ما ، همه و همه دست به دست هم میدن تا جزوه ها کما کان نو بمونن و به نو بودن و قطور بودنشون بنازن . ما هم همچنان پررو تر از قبل ، نگاهمون رو ازشون دریغ می کنیم !!!

 

 

 

 

 

 

 

 

-

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:25  توسط مهدی 

 

دیشب مثل همه شبها داشتم روی پشت بوم رو آب پاشی می کردم و صفایی می کردم . به پایین نگاه کردم ، توی پارک کلی آدم بود که اومده بودن شب جمعه رو خوش بگذرونن . هر چی دقت کردم ببینم کسی من رو میبینه یا نه که دیدم نه !! من همه رو میدید م ولی کسی من رو نمیدید . اول فکر کردم خب به خاطر اینه که شبه و تاریک ، رفتم چراغ رو روشن کردم و اومدم ببینم کسی به بالا نگاه می کنه . حتی یک نفر هم توجهش به بالا جلب نشد ، حتی بعد از جنگولک بازی هایی که درآوردم !!!!! بعد که فکر کردم دیدم بارها تو روز و هوای روشن هم این اتفاق افتاده ، منظورم به پایین نگاه کردنمه ، ولی کسی به بالا نگاه نکرده ، سر همین شد که فهمیدم اصلا به روشنی یا تاریکی ه هوا ربطی نداره ، کلا انگار کسی به بالا سر خودش نگاه نمی کنه . این شد که تصمیم گرفتم از این به بعد دنبال اون نابغه ای بگردم که از توی پارک به بالا نگاه کنه و منو ببینه ، بعد برم مچش رو بگیرم و ازش بپرسم دلیل این کارش چی بوده ؟؟ اینم از پروژه پایان ترم ما ....

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:53  توسط مهدی 

 

 پذیرش کلی هر نفر ، بزرگترین هدیه ایه که میشه به اون داد . پس :

تعجب نکن ! باورش کن ، بعد هم قبولش کن !!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 23:22  توسط مهدی 

 

امروز رفته بودم بیرون . با مسعود بودم ، رفتیم دنبال کار بیمه و خسارت و وقت گذرونی . بحث ادامه تحصیل و کارشناسی ارشد پیش اومد . من از آجر بالا انداختن و پول در آوردن تو رشته عمران می گفتم و مسعود از اقتصاد و سرمایه گذاری ها و نرخ بهره بانکی و این چرت و پرت ها می گفت . نمی دونم دوباره چی شد و چه تحولی در وجودم رخ داد که یهو احساس کردم به اقتصاد هم علاقه دارم . یه کم در مورد مباحث درسیشون سوال کردم و از دروس امتحان ارشد پرسیدم . در نهایت قرار شد برام یه کم تحقیق کنه و پرس و جو که ببینیم این اقتصاد به درد ما میخوره یا نه !! فعلا در مرحله تحقیقات به سر می بریم . خدا رو چه دیدید ، شاید راه جدیدی به زندگی ما باز شد .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:26  توسط مهدی 

 

حالی نیست برای خوندن ، برای نوشتن ، برای فکر کردن . یکی دیگه هم از جمع ما رفت . رفت و جز خاطرات خوب و به یاد ماندنی چیزی باقی نگذاشت . به یاد تمام شادی هایی که برای ما آفریدی و به یاد تمام چیزهایی که از تو آموختیم ، می گریم ، تا تو بخندی . به امید اینکه رها باشی و شاد .

روحت شاد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:6  توسط مهدی 

 

هنوزم در پي اونم ، كه ميشه عاشقش باشم

مث درياي من باشه

منم چون قايقش باشم

 

هنوزم در پي اونم ، كه ميشه عاشقش باشم

مث درياي من باشه

منم چون قايقش باشم

منم چون قايقش باشم

 

هنوزم در پي اونم كه عمري مرحمم باشه

شريك خنده و شادي

رفيق ماتمم باشه

 

خدايا عشق من پاكه

اگرچه عشقي از خاكه

منم اون عاشق خاكي

كه از عشق تو دل چاكه

 

ميگن جوينده يابندس

ولي پاهاي من خستس

من حتي با همين پاها ميرم تا حدي كه جا هست

 

ميگن جوينده يابندس

ولي پاهاي من خستس

من حتي با همين پاها ميرم تا حدي كه جا هست

 

هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونم

با اون دستاي پر مهرش

كنه پاكو بگه جونم

بگه جونم  نكن گريه  منم اينجام

بذار دستاتو تو دستام

تواحساس منو مي خواي

منم اي گل تو رو مي خوام

 

هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونم

با اون دستاي پر مهرش

كنه پاكو بگه جونم

بگه جونم  نكن گريه  منم اينجام

بذار دستاتو تو دستام

تواحساس منو مي خواي

منم اي گل تو رو مي خوام

 

تواحساس منو مي خواي

منم اي گل تو رو مي خوام

 

تواحساس منو مي خواي

منم اي گل تو رو مي خوام

 

 

خیلی آهنگ تاثیر گذاری بود . اگر گوش ندادید حتما گوش کنید . فکر می کنم از رضا صادقی باشه .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:45  توسط مهدی 

 

امشب داشتم خاطراتم رو ورق میزدم . تکه کاغذها و تکه عکس هایی که هر کدوم برام یک دنیا خاطره است . بین همه اون تکه کاغذها یه چیزی بیشتر از همه توجهم رو به خودش جلب کرد ، کاغذی که روش نوشته شده بود :

" بگذار هر روز ،

         رویایی باشد در دست ،

                                  عشقی باشد در دل ،

                                                        دلیلی باشد برای زندگی"  

                             ۱۳۸۳/۲/۱۹                                                                                        

وااااای خدای من ، چطور ممکنه فراموش کنم ؟! کتابی رو که این متن زیبا رو تو صفحه اولش نوشته بود ، نگه داشتم . بریدا : نوشته Paulo Coelho . از طرف کسی که هرگز به ادبیات و رمان های عاشقانه علاقه نداشت و حتی یکی از کتاب های Coelho  رو هم نخونده بود !!

                 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:57  توسط مهدی 

 

کلمات زیبا و ظاهر زیبا معمولا به ندرت با شخصیت واقعی افراد تناسب دارند . باید هر روز خودمان را کنترل کنیم که آیا در روابطمان با دیگران صادق بوده ایم یا نه ؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:27  توسط مهدی